تیر ۱۶

تنها و بی کس تو ابونتو نشسته م و در و دیوار رو نگاه میکنم. نمیتونم به اطلاعات هاردم دسترسی داشته باشم. نه موزیکی نه کوفتی نه زهر ماری. دوستای مهربون که همه شب بیدارن و هیچ کدوم الان نیستن. من میخوام زند نصب کنم تا برنامه بنویسم، کلی از همه چی عقبم. اصلا حالم داره بد میشه.

سرچ هم میکنم به هیچ جوابی نمیرسم.کسی نیست که مرا یاری دهد؟ دلم پره.

فیکس ۲۰ دقیقه طول کشید تا از این اروری که میده عکس بگیرم و تو برنامه GIMP پیست کنم و به اندازه ای که دلم میخواد سلکت و ذخیره کنم.

- سودوکو بازی میکنم ! :|

پ.ن: مشکلم حل شد. مث اینکه همسر گرامی تو ویستا بودن و یهو زده برق قطع شده، بعد که من سیستم رو روشن کردم و با ابونتو اومدم بالا این مشکل پیش اومد. یه دفعه با ویستا بالا اومدم و دوره برگشتم به ابونتو مشکل برطرف شد. :-L

تیر ۱۵

This post is password protected. To view it please enter your password below:


تیر ۱۵

بعد از مدت زمانی طولانی و مشورت با دوستان عزیزم تصمیم گرفتم که ویستا را بدورد بگویم و ابونتو نصب کنم.

تیر ۱۲

هوس رانندگی داشتیم، تو مسیر رفت و برگشت دانشگاه پشت فرمون نشستم و رانندگی کردم، همه جا هم که شلوغ پلوغ واسه خاطره تعطیلات تابستونی، خلاصه در طی این مسیر به این نتیجه رسیدم که به راحتی می تونم ۶ تا ماشین مدل بالا رو به هم بکوبونم و له کنم و خودم سالم بمونم!!! واقعا متاسفم که گواهینامه دارم!!! همینه دیگه الکی الکی گواهینامه میدن به ملت! نمیخوام! اصلا میخوام از بین دو تا ماشین با سرعت ۱۰۰ تا رد شم. دلم میخواد. به شدت افسردگی گرفتم.

تیر ۱۱

صبح قبل از اینکه برم سمت دانشگاه، بدجوری بغض آسمون ترکید. از اون بارونای بهاری که یه لحظه همه جا رو غرق آب میکنه شروع کرد به باریدن، درسته بهار نیست تو تابستونیم اما هوا قاطی داره ما هم میگیم بارون بهاری بوده! اینقد موندم تا شدت بارون کم شه، مبادا اینکه زیاد خیس نشم، اینم بگم که از چتر بدم میاد! رو استاتوس جی تاک نوشتم که ” دعا کنین وقتی رفتم بیرون زود ماشین گیرم بیاد تا خیس نشم ” ! واقعا هم همین طور شد. همین که پامو گذاشتم اونور جدول در جا ماشین ترمز زد! کلی گفتم آخ جونم و اینا. تا خود مقصد هم آرش گوش دادم. این آهنگش فکرمو خیلی آروم میکنه، تا حدودی از همه چی دور میشم. همیشه گوشش میدم. :)

بعد اینکه مدتی بود میخواستم یه کتاب از سایت آدینه بوک سفارش بدم. تا مرحله خریدش رفتم، واسه پرداخت پول به مهران بردار عزیزم زنگیدم تا شماره کارت پارسیانش رو بگیرم و سفارش رو تکمیل کنم، اما متاسفانه کارتش مشکل داشت. گفت: باید بیام برم بانک، کارت رو تعویض کنم مثل اینکه مشکلی پیش اومده، می خوای تو هم بیا و یه حساب باز کن. منم از خدا خواسته اینقد موندم تا از عسلویه بیاد و بریم یه حساب باز کنم از دست هرچی پرداخت پوله خلاص شم!

کلاس نیم ساعته که تموم شد اس ام اس زدم گفتم بیا من دارم میرم سمت بانک. آقا داداش هم با خانوم حرکت کردن. من کلی زود رسیدم سر قرار. هی گفتم چه کنم چه نکنم؟! دوربینم که همرام بود گفتم برم دور استخر و چند تا عکس بگیرم.

هوا هم ابری و خنک و بسیار بسیار عالی بودش و از همه مهتر اینکه خلوت خلوت بود، کسی جز چند تا مسافر که چادر زده بودن نبود. دو سه تا خانوم هم با لباس بلوچی دیدم، همچین زل زدم بهشون و لبخند زدم که همونجوری نگام کردن، فک کردن بلوچ ندیدم :D! چند دفعه یه مسیر رو بالا پایین رفتم تا اینکه مهران زنگید که ما جلو بانکیم، تندی خودمو رسوندم. بعد از اینکه کار مهران تموم شد و کارتش رو عوض کرد و من هم حساب باز کردم، آقاهه گفت دوازده روز دیگه کارت میاد. اوپس. منم با گردنی کج نگاهی به کارت مهران انداختم!!!

پامونو از بانک بیرون گذاشتیم، سیل گرفت. آی حرصم گرفته بود آی حرصم گرفته بود که خدا میدونه. سریع ماشین گرفتیم. اومدیم ورودی شهر دیدیم که به به مسیر رو بستن باید کلی راه پیاده بریم، حتی به تاکسی ها هم اجازه نمیدادن وارد شن. با خودم گفتم شهر که خلوت تو این بارون ترافیکی که در کار نیست چرا همچین کردن؟ بعد متوجه شدیم که بعــله، سازه های فلزی اهدایی مردم استان گیلان به دارالشفای امام سجاد در عراق رو با نوحه و مرثیه خوانی از داخل شهر می برن و مردم هم این آهن ها رو زیارت میکنن. میدونی که چطوری؟ دستاشونو محکم می کشن روشو بعد میزنن به سر و صورتشون که شفا پیدا کنن. ای خدا چی بگم چــــی بگم خودت که می بینی این وضعیت ما رو بهتره سکوت کنم و چیزی نگم!!!! :|

کلی راه رو پیاده اومدیم تو این بارون. آخرش به این نتیجه رسیدم که کاش رو استاتوس جی تاک می نوشتم موقع برگشتن هم دعا کنین تو بارون گیر نکنم و خیس نشم! پایان داستان این شد که با کارت مهران کتاب رو سفارش دادم. آها آها منم اِن نود و پنج میخوام، چه دم و دستگاهــی داره سرعت و غیره و ذالک رو نشون میده که هیچ، تازشم آدم گم نمیشه! هوووومممم عکس گرفتنشم خیلی سخته =)) :D خودش میدونه قضیه عکس چیه!!!

پ.ن: امشب مهمون داشته بیدم میخوام بترکونم شام امشب رو! یعنی غذاهای خوشمزه درست کنم. ;;)

تیر ۹

* اِ ساکت باشین دیگه، هوا که گرم هست، شما اون ته نشستین خنکِ هی سر و صدا می کنین. این جلو غیرقابل تحمله. کمتر سر و صدا کنین. صحبتاتون در مورد چیه بگین ما هم بدونیم؟!

وقتی تهدیدهای لوسانه استاد اثر نمیکنه، لیست رو از بین جزوه ها بیرون میکشه و اسما رو صدا میکنه.

* آقای اف (معروف به رابین)، تو خیلی شلوغی ها. دو نمره ازت کم میکنم گفته باشم.

** استاد یعنی -۲ میشم؟

کلاس یه کوچیک می ترکه !!!

* حالا من هرچی میگم تو شوخی بگیر. از اون ردیف فقط تو شلوغی. آقای ر! تو هم خیلی وضعت خراب! بعدا نگی چرا نمره ندادم.

** مــن؟ من استاد؟ من که امروز ساکت بودم.

* هر چقدرهم ساکت باشی فایده ای نداره، اصلا تو مطمئنی واسه درس اومدی؟

** آره استاد من میخوام مهندس شم.

* تو؟ با این وضع؟

** آره میخوام مث پسرخالم شم!

* همون دیگه، پسرخاله ت دیگه چه جوری مهندس شده که تو میخوای مهندس شی.

** اتفاقا پسرخالم ۱۸۰ درجه با من فرق داره. خیلی …

در این بین صدایی از سمت رابین به گوش می رسد.

* یعنی چی؟ رو دستاش راه میره؟

به طرز وحشتناکی کلاس یه بزرگ از خنده منفجر میشه و این جوری میشه که اکثریت علامت زیبای منفی را بدست می آورند. جز ردیف اول

بی ربط: همین دیگه به ما میگن کشور توسعه یافته. همه ما رئیسیم، همه ما عقل کلّیم، همه ما می فهمیم، همه ما میخوایم که منافع خودمون رو خودمون تامین و تعیین کنیم، چون به دیگران اطمینان نداریم!!! جای بسی خوشحالی ست و بس.

تیر ۶

دیروز همزمان با روز بزرگداشت مقام زن، در وبلاگستان هم یه پروژه جدید حمایتی از وبلاگ نویسان زن شروع شد. در این پروژه که بانوی وبلاگی نام داره، به وبلاگهایی که وبلاگنویساشون خانوم هستن لینک داده میشه و محیطی بوجود میاد تا با هم بیشتر آشنا بشن و رقابت سالمی هم با هم داشته باشن.

در اولین اقدام تعدادی از وبلاگها لینک داده شدن و با توجه به میزان فیدکانترشون دسته بندی شدن. اونچه که جای تاسف برای ما خانومها داره اینکه فقط ۱۵% از وبلاگهای این لیست فیدکانترشون فعال بوده و بقیه یا فعال نبوده یا اصلاً به فید وبلاگشون اهمیت نمیدن. برای حفظ آبرو هم شده لازمه که به همدیگه کمک کنیم تا این مشکل رو هر چه سریعتر حل کنیم و یه گام وبلاگستان خانومها رو بالا بکشیم.

اینکه میگن “فید” یه وقت فکر نکنین که کلمه قلمبه سلمبه ای هست و مثلاً کسی که دانش کامپیوتریش زیاد نیست، نمیتونه از پسش بر بیاد! نه اصلاً هم اینطور نیست. اولاً که فید یعنی “خوراک” و همه عالم و آدم میدونن که خانومها توی آشپزی از همه سرترن. پس توی این آشپزی اینترنتی هم نباید کم بیاریم. ثانیاً راه انداختن فید وبلاگ با سه کلیک ساده امکان پذیره. هر کسی هم میتونه به راحتی این کار رو انجام بده.. خیلی از وبلاگها راهنمایی هایی برای این کار نوشتن. وبلاگ بامدادی یه لیست از این آموزشها رو تهیه کرده که میتونین از اونها استفاده کنین، اگه هم کمکی خواستین، من در خدمتم و خوشحال میشم در آشپزی بهتون کمک کنم.

ضمناً اگه خانوم هستین اما هنوز وبلاگتون توی این لیست نیست، حتماً خبر بدین که بهتون لینک بدن.

Page 5 of 47«12345678910»...Last »