آبان
۳۰
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع شخصی در تاریخ آبان-۳۰-۱۳۸۷

صب پاشدم رفتم یکی دو کوچه بالاتر از خونه‌مون که مدرسه بزرگسالان بود. وارد حیاط شدم کاملا سوت و کور بود من فک کردم که تعطیله :دی بعد از ظهرها کلاس تشکیل میشه. از در رفتم تو دیدم آقاهه میگه اینجا رو بستن به کُل. اوه حالا خر بیار باقلی بار کن. دلم شکست. حالا من میخوام تغییر رشته بدم باید اینجا بسته شه؟

گفتم بهترین کار اینه که برم به هنرستان خودمون که توش درس خوندم و یه نصف سال باهاشون کار کردم و کارای کامپیوتریشون رو انجام دادم. وارد که شدم چشممان به جمال خواهر شوهر کوچیکه (سعیده) که خیلی دوسش میداریم باز شد. ایشون هم رفتن کامپیوتر. فک کن کل اعضای یه خونواده همچنین عروس خانواده رشته شون کامپیوتر باشه!!! :Dگفت اینجا چیکار میکنی؟ گفتم میخوام بپرسم درست چه طوره میخونی یا نه؟ بعد خندیدم و رفتم تو دفتر. خدا رو شکر همون مدیر و معاون و مربی پرورشی و مشاور بودن :دی بعد کلی سلام علیک و اینا گفتم میخوام تغییر رشته بدم! :( کُجا برم اونجا رفتم بستنش. میشه راهنماییم کنین؟ خانوم حیدرزاده گفت: به تو میاد مهندس باشی، خانوم مهندس. چرا میخوای تجربی بخونی؟ :دی منم خندیدم و نگفتم میخوام دامپزشکی ( دروغ گفتمااا ) بخونم !!!  گفتم حتما بهم می خندن !!!

خلاصه از اونجا منو روونه آموزش و پرورش کردن. رفتم آقای هدایتی رو پیدا کردم و توضیح دادم که هدفم چیه. :دی ایشون گفتن دو تا راه دارم.

۱. شما از الان شروع کنین به خوندن به صورت داوطلب آزاد. و فقط پیش دانشگاهی رو بگیرین و بعد کنکور سال دیگه شرکت کنین.

۲. از دی ماه برین ثبت نام کنین و کاملا دیپلمتون رو عوض کنین. که این کار رو توصیه نمیکنم.

بعد از کلی صحبت و اینا به این نتیجه هم رسیدند که اینجانب اگه بخوام کنکور بدم و الان که تو دانشگاه مشغول به تحصیل هستیم باید حتما انصراف بدم و انصراف از دانشگاه که دولتی باشه، دو سال محرومیت به همراه داره، برو خودت یه دفترچه بگیر ببین باید چه گُلی بزنی به سره خودت !!!

حالا اینجانب میرم یکمی بیشتر تحقیق میکنم تا کل قضیه دستم بیاد.



 
آبان
۲۹
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع شخصی, فیلم در تاریخ آبان-۲۹-۱۳۸۷

امروز فقط با مکعب روبیک بازی کردم و تو کانالایی که که چیدم تو یه ردیف واسه خودم، سرک کشیدم نگاه کردم. تو کانال G.AY.tv یه موزیک پخش شد. خیلی به دلم نشست، از گروه سه نفره Monrose ، به اسم What You Don’t Know ! نزدیک دو ساعت نت رو زیر و رو کردم نتونستم فایل Mp3 رو پیدا کنم، لینک‌ها یا اشتباه بودن یا پولی. بالاخره تصمیم گرفتم برم تو YouTube رو سرچش کنم و گوشش بدم. الانم در حال پخش شدنه. از اینجا هم می‌تونین متن این کلیپ رو ببینین! ;;)



 
آبان
۲۷
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع آموزشی, معرفی سایت در تاریخ آبان-۲۷-۱۳۸۷

یعنی من جزو جامعه نسوان نیستم ؟…صورتی دوس ندارم! میشه راجع به تویتر وفید واینا کمی توضیح بدی اونقدری که حالیم بشه؟

مژگان این کامنت رو برای من گذاشت. الان وقت مناسبیه تا به زبون خودم بگم توئیتر چیست؟

توئیتر یه سایت microBloging با محدودیت ۱۴۰ کاراکتری‌ست که کاربران حال و روز خودشون، یا کاری را که در حال انجام دادنش هستند رو تعریف می‌کنن.

همونطور که در این عکس مشاهده می‌کنین، من کاری رو که الان در حال انجام دادنش هستم رو نوشتم و گزینه Update رو زدم. به اصطلاح میگیم که توئیت کردم. Hadiseh یوزر نیم من هست. ادرس توئیترمم این میشه. شماره گزینه Following تعداد افرادی هستند که من توئیت‌هاشون رو دنبال میکنم. شماره گزینه Followers تعداد افرادی هستن که توئیت های من رو دنبال یعنی همون فالو می کنند. Updates تعداد توئیت‌های من هستن تا این لحظه.

حالا Replies چیه؟ وقتی شما چند نفر از دوستاتون رو فالو کردین، این قابلیت رو دارین به توئیت‌هاشون جواب بدین، با نگه داشتن ماوس بر روی توئیت مورد نظر یه فلش کوچک ظاهر میشه که وقتی اونو می‌زنین در کادر نوشتن توئیت username@ نوشته میشه و بعد از جواب دادن توئیتتون رو می‌فرستین. حالا اگه خواستین این ریپلای ها رو مشاهده کنین می‌رین تو همون قسمت Replies !

Direct Massages هم یه نوع پیام مستقیم هست که جز شما و کسی که اون رو فرستاده کسی دیگه نمی‌تونه بخونش.

حالا میریم سر وقت فرندفید. فرندفید چیست؟

سایتی‌ست که آخرین وضعیت کاربران در سایت‌های دیگه رو به نمایش میذاره. مثلا من اکانت توئیتر، فلیکر، و سایت‌های دیگه‌ای که عضو هستم و همینطور خوراک وبلاگم رو در اکانت فرندفیدم اضافه میکنم و وقتی توی فلیکر عکس می‌ذارم یا اینکه توئیتی میکنم یا پستی می‌نویستم آخرین کارهای من رو در اکانتم نشون می‌ده. و شما می‌تونین به اکانت من بیاین و از فعالیت‌های من باخبر بشین. خود فرندفید قابلیت کامنت گذاشتن و لایک زدن داره! به یه نمونه از فید های من نگاه کنین. پست قبلی‌ من بود که تو فرندفیدم اومد و دوستان Like زدن و کامنت گذاشتن. منم هم جوابشون رو دادم. اینم بگم که تو خود فرندفید هم می تونین مستقیما مطلب بذارین و عکس آپلود کنین و یا لینک شیر کنین.

مژگان عزیز و بقیه دوستانی که عضو این دو سایت وب۲یی نیستین، تا فرصت باقی‌ست شما هم بیاین تو Twitter و Friendfeed عضو شین. خوشحال میشم دوستان گُلم رو در این محیط گرم و صمیمی ببنیم. اگه نتونستین وارد قسمت ساختن اکانت بشین حتما از یه قیلتر شکن استفاده کنین. بعد از مرحله لاگین شدن دیگه هیچ مشکلی نخواهید داشت.

خاک وچوک مژی جون کامنت گذاشته که چرا جوابش رو ندادم. میخواد مار بندازه تو وبلاگم :دی منو ببخش عزیزم که این همه دیر شد.

لینک‌های مرتبط: فرندفید و مسائل پیرامونش ، فرندفید چیست؟



 
آبان
۲۷
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع بازی وبلاگی در تاریخ آبان-۲۷-۱۳۸۷

مار !!!

به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم.

دریا و آب !!!

راهنمایی بودم با گروهی از سمت کانون فرهنگی رفته بودیم اردو، با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ناهار بریم تو آب رودخونه و کمی بازی کنیم، من وقتی رفتم تو آب کم کم زیره پاهام خالی شد و کشیده شدم سمت عمیق آب. نفس کشیدن سخت شده بود به زور خودم رو میکشیدم بالا و دستامو تکون می دادم همه فکر کرده بودن که دارم مثلا بازی میکنم، همه جا تیره شده بود، نفس نمی تونستم بکشم، همه‌ش به مامانم فکر میکردم، به میگفتم اگه دوباره نفس بکشم دختره خوبی می‌شم و کسی رو اذیت نمیکنم. اما همینطور زمان داشت می‌رفت جلو و من میگفتم که خدایا میخوام دکتر بشم = )) !! نمیخوام بمیرم… همون لحظه یهو یکی از خانوما که شنا بلد بود رسید و منو خواست بکشه بیرون اما من هی سرش رو می بردم زیر آب تا خودم بتونم نفس بکشم. خیلی وحشتناک بود، بعد از اون یکی دیگه اومد و دو تایی منو از آب آوردن بیرون.

بعد از این ماجرا هیچ وقت سمت آب دریا نرفتم !!! هیچ وقت از شنا خوشم نمی‌اومد. تا امسال که یه دفعه اتفاقی با دوستم محبوبه رفتم استخر. نزدیک یه ساعت محبوبه خواهش میکرد که سرم رو ببرم زیر آب اما قبول نکردم که نکردم! : )) ترسِ دیگه کاریش که نمیشه کرد. از اینکه توی آب چشمامو ببندم وحشت دارم. :دی یه دفعه هم که رفتیم دریا. همش خواهش می‌کردم که صادق یا یکی دیگه کنارم باشه و منو تنها نذاره. دریا هم مواج بود، تا موج می‌زد بهم پرت می‌شدم و نفسم بند می‌اومد. :دی خودم داشتم دستی دستی خودمو غرق می کردم. کلی هم در حین نجات دادن خودم بدن و صورت فک فامیلا و صادق رو خط خطی کردم. :‌ )) حالا بماند که آخرش یه بچه مار ،یکی گرفت من شونصد کیلومتر دویدم تا برسم به خشکی و نجات پیدا کنم. از اون لحظه به بعد هم به خودم قول دادم دیگه همچین غلطی نکنم و نرم تو آب!

از دست دادن عزیزانم !!!

وقتی خواب می‌بینم که کسی (مخصوصا برادرام) رو از دست دادم یا یه اتفاق بدی واسشون می‌افته دیوونه میشم. یه دیوونه به تمام معنا. حاضرم خودم بمیرم اما اتفاقی واسشون نیافته. ان‌شاءلله که عمر با عزتی داشته باشن.

خیانت صادق !!!

اصلا نمی‌خوام به این قضیه فک کنم. فقط می‌تونم بگم که از این خیانت همسرا هم خیلی می ترسم و به شدت بیزارم. امیدوارم در طول زندگی زناشوئی واسه هیچ کسی پیش نیاد. همین جا خوبه یه اعترافی رو هم بکنم: گاهی اوقات از بس این ترس به من وارد میشه که خیلی به صادق سخت می‌گیرم! :دی از همین‌جا هم ازش معذرت میخوام و امیدوارم که به دل نگیره. زود گذره سریع این ترسم میریزه. :*

مرگ خودم !!!

از مُردن می‌ترسم :‌ ( از درد کشیدن واسه مُردن نمی‌ترسم از اون دنیا و جهنمی شدن خودم می‌ترسم. از مارای تو جهنم و آتش و عذاب می‌ترسم. :‌ ( از تنهایی بودن تو اون دنیا می‌ترسم.

اینترنت ملی !!!

نزدیک یه ماه میشه که این ترس هم به ترس‌های من اضافه شده. شاید الان متوجه منظورم نشین، اما خیلی ترسناکه زمانیکه اینترنت شما سایت‌های ایرانی رو باز میکنه مث سنجش و کلوب و … ! و به هیچ گونه سایت دیگه ای مث گوگل و یاهو و …. دسترسی ندارین. آدم خُل میشه. من تقریبا ۴ یا ۵ بار به مدت ۱۰ دقیقه این رو از نزدیک حس کردم. یعنی دارن چیکار می‌کنن با ماها و شخصیتای مجازیمون؟

فکر میکنم همین چند موردی که اینجا نوشتم کافی باشه. علیرضا‌ی عزیز مرسی که منو به این بازی دعوت کردی. پرستوووو، صادق، منیره، حامد و نون‌وا …. نمیدونم دیگه اسم کیا رو بگم؟ حالا هر کی که اینجا کامنت می ذاره بازی کنه خوشحالم میکنه. بدم میاد اسم کسی رو بنویسم بعد بازی نکنه! خوشحال میشم شما هم در مورد ترس‌های بزرگ زندگیتون بنویسین.



 
آبان
۲۶
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع شخصی, عکس, مینیمالکده در تاریخ آبان-۲۶-۱۳۸۷

روز خوشمزه ناکی بود. بعد از امتحان استاد کلاس رو تعطیل کرد! مسیر دانشگاه تا میدون اصلی شهر رو پیاده طی کردیم، وقتی رسیدم به میدون بچه ها داشتن تصمیم می‌گرفتن که کدوم سمت برن و تفریح کنن. منم قصد داشتم باهاشون برم بیرون. :دی آخه دیشب ترتیب هر چقد ظرف و ظروف و لباس و غذا و تمیز کردنی بود رو داده بودم، اما متاسفانه دوربین با خودم نداشتم و حرصم در اومده بود که چرا آخه؟ داشتیم موزیک گوش می دادم، سحر و زهرا هم دو طرف من بودن. سرم رو برگردوندم عقب رو نگاه کنم تا ببنیم بچه ها کدوم سمتی میرن، بعد همین که با انرژی زیاد یه قدم گذاشتم جلو یه حاج آقایی با عمامه و قبا و اینا جلوم ظاهر شد انچنان ترمز دستی کشیدم که خدا میدونه، یعنی یکم دیگه مونده بود برم تو بغلشا. همونجا وسط میدون سحر و زهرا و بچه ها که پشت سرم بودن شکماشون رو گرفتن و نشستن دو ساعت خندیدن. منم چشامو بستم و لبمو گاز گرفتم و یکی زدم به صورتم گفتم اِ وا خاک به سرم !!!

بعد مژگان پیشنهاد داد بریم سمت آستانه و پارک ساحلیش. تو مینیبوس تا خود پارک اینا خندیدن و مسخره بازی در آوردن :دی وقتی رسیدیم اول شکممون رو سیر کردیم بعد رفتیم داخل پارک. خلوت بود و تا دلت بخواد برگ ریخته بود رو زمین. دلم می‌خواست یه جارو بگیرم دستم و همه جا رو تمیز کنم.

بعدش رسیدم به یه کابل محکم، که از دل چمن‌ها بیرون اومده بود و به اون سمت سپید رود که ساحلش معلوم بود فرو رفته بود. با دوست جون‌ها مسابقه گذاشتیم هرکی بیشتر بتونه روش راه بره و بعد بیافته =)) برنده میشه، منم تا تونستم عکس گرفتم!  من به این نتیجه  رسیدم خیلی کاره این بندبازها سخته. وحشتناکه به کُل.

یکمی قدم زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. بعدش رسیدیم به تاب و الاکلنگ و سُرسره و … !!! من و سحر با این هیکل گنده‌مون پریدیم رو الاکلنگ. وای چه کیفی داد، دوس دارم بازم سوارش شم! (اسمایلی کمبود الاکلنگ) بعدشم تاب شوار شدم اما این قد سخت بود تنهایی تاب خوردن که بعد از چند دقیقه بی خیالش شدیم و رفتیم به بقیه بچه ها که شور عکس گرفتن رو در آورده بودن ملحق شدیم. بعد من رفتم رو تاب خانواده‌ نشستم و موزیک رو تزریق کردم به بدن و یکی دو ساعت تاب خوردم، بسی وحشتناک چسبید. نزدیک دو ساعت من هی تاب خوردم و تکیه دادم و عکس گرفتم و آهنگ گوش دادم. در لحظات پایانی زهرا ( اُبهتیه هااا) من و سحر رو یه عالمه تاب تاب عباسی داد! :‌ ))

این پست رو من دارم از ساعت ۴ - ۵ می نویسم. آنلاین بودن و پست نوشتن؟ دیگه ننویسم کافیه. در ادامه ترجیح میدم چند تا عکس بذارم.

آها این پست رو رونوشت میکنم به نون‌وا که هی میگه چرا از آستانه خودمون عکس نمیگیری. بفرما خوب بید؟ :دی البته شرمندم که با دوربین گوشی عکس گرفتم. اسمایلی ایشالا دفعه بعد جبران میکنم.



 
آبان
۲۶
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع عکس در تاریخ آبان-۲۶-۱۳۸۷

بابای مَمدحسن، یکی از خواننده‌های وبلاگم، خیلی وقته اصرار می‌کنن که بذارم ایشون تو وبلاگم بنویسن، اما من که قبول نمیکنم :دی وبلاگ یه چیز شخصیه، مثِ چـــی؟ آها آفرین. مث مسواک! بهشون گفتم که وبلاگ باز کنن برا خودشون اما دوست ندارن. دیشب ازم خواستن که دو تا عکسی رو که خودشون از مسیر جاده چالوس گرفتن رو بذارم تو وبلاگم. منم دل‌رحم و مهربون قبول کردم.