شهریور
۲۱
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع آموزشی, حیوانات, عکس در تاریخ شهریور-۲۱-۱۳۸۷

جوجه تیغی پستانداران کوچکی هستند که ۱۶ گونه از آنها در ۵ طبقه در قسمت های اروپا، اسیا، افریقا و نیوزلند شناخته شده اند. جوجه تیغی ها در طی ۱۵ ملیون سال گذشته تغییرات زیادی کرده اند. مانند بسیار از پستانداران اولیه آنها شب زی هستند، در انگلیسی به آنها hedgehog گفته میشود و برخی قوم ها آن را urchin هم می گویند و آن غیر از خارپشت یا porcupine است.

  • مشخصات فیزیکی

پشت جوجه تیغی ها توسط خارهایی پوشیده شده است، که به عنوان موی آنها عمل میکند و سمی نیست بر خلاف خارپشت ها که خارهایش به سختی از بدن صدمه دیده خارج می شود.

دفاع طبیعی جوجه تیغی ها پرتاب خارهای پشتش است اما از این نوع دفاع در آخرین مرحله استفاده میکنند. ابتدا سعی میکند که فرار کند یا مهاجم را مجبور به فرار نماید که البته میزان استفاده از خارها و یا روش های دیگر بستگی به گونه جوجه تیغی دارد.

همه جوجه تیغی ها ذاتا شب زی هستن البته با توجه به گونه های مختلف برخی از آنها چندین بار در روز بیدار می شوند. جوجه تیغی ها زمان زیادی از روز را زیر علف ها، صخره ها یا درون گودال به خواب می گذرانند.

بیشتر گونه ها بر اساس عادت با کندن زمین برای خود پناهگاه درست می کنن، اغلب گونه های وحشی خواب زمستانی دارند که مدت خوابشان با توجه به دما، نژاد و فراوانی غذا متفاوت است.

جوجه تیغی ها ۵ انگشت با ناخن های کوچک در پنجه جلویی دارند و در پنجه عقبی ۴ انگشت با ناخن های بلند دارند.

جوجه تیغی ها واقعا پر سر و صدا هستند آنها برای ارتباط برقرار کردن فقط خر خر یا خس خس نمیکنند بلکه گاهی با صدای بلند جیغ می زنند ( که این موضوع هم بستگی به گونه و نژاد انها دارد)

جوجه تیغی ها بعضی اوقات کار عجیبی انجام می دهند که به اصطلاح به آن مسح کردن یا روغن مالی کردن می گویند. هنگامی که حیوان بوی خاصی را استنشاق می کند، شروع میکند به لیس زدن گاز گرفتن منشا بو، و سپس بزاق عطر گرفته خود را به خارهایش می مالد. هیچ دلیل علمی برای این کار جوجه تیغی یافت نشده است اما برخی می گویند که اون این کار را برای استتار و هم بو شدن با محیط اطراف انجام میدهد.

جوجه تیغی ها یک نوع پادزهر طبیعی بر علیه سم مار در بدنشان دارند که بخاطر پروتئین خاصی است که در سیستم عضلانی حیوان وجود دارد. جوجه تیغی هم زیستی مسالمت آمیزی با سایر حیوانات مانند گربه ها و سگ ها دارد. و در مقابل تهدید های اینگونه حیوانات درون خود می غلطد تا تهدید بر طرف شود.

  • جیره غذایی

بر خلاف طبقه بندی های قدیمی، جوجه تیغی ها فقط حشره خوار نیستند بلکه بیشتر در تیره همه چیز خواران قرار می گیرند. غذاهای جوجه تیغی حشرات، حلزون، قورباغه، وزغ، مار، تخم پرندگان، لاشه حیوانات، قارچ، ریشه علف ها، خربزه و هندوانه می باشد. که بسته به گونه آنها متفاوت است.

جوجه تیغی ها گهگاه بعد از باران دنبال کرم خاکی می گردند. همچنین غذای اصلی جوجه تیغی های جنگلی که به نوع اروپایی مشهور هستند حشرات می باشند. که این موضوع در مورد همه صدق نمیکند. در مناطقی که جوجه تیغی های وحشتی زندگی میکنند معمولا آفات نباتی وجود ندارد و کنترل شده است. بعضی کشاورزان برای جذبه جوجه تیغی ها برایشان غذا می ریزند. همچنین انها پنیر، شیر، و محصولات لبنی را مصرف می کنند.

نوع خانگی آنها جوجه تیغی های چهار انگشته-Four-toed hedgehoog می توان از پنیر دولمه به عنوان مکمل غذایی استفاده کرد. غذای سگ و گربه از محصولات لبنی بهتر است اما هر دوی آنها چربی بالا و پروتئین کم دارند. به نظر می رسد که بهتر است مقدار کمی از انها در جیره غذاییشان قرار داده شود و اجازه داده شود که انها بیشتر در باغ غذای خود را تامین کنند.

  • تولید مثل و طول عمر

با توجه به گونه به طور متوسط دوران حاملگی از ۳۵ تا ۵۸ روز طول می کشد. و به طور متوسط گونه های بزرگتر ۳ تا ۴ و گونه های کوچیکتر ۵ تا۶ نوزاد بدنیا می آورند. مانند بسیاری از حیوانات این موضوع غیر طبیعی نیست که جوجه تیغی مذکر علاقه مند به کُشتن نوزاد های مذکر ست.

طول عمر جوجه تیغی ها ارتباط مستقیمی با اندازه انها دارد، گونه های بزرگتر ۴ تا ۷ سال در دنیای وحشی زندگی میکنند. (رکورد ۱۶ سال هم در برخی از آنها دیده شده است ) و گونه های کوچکتر ۲ تا ۴ سال در دنیای وحشی و ۴ تا ۷ سال در محیط حفاظت شده زندگی می کنند. جوجه تیغی ها کور مادرزاد هستند. برخی معتقدند که آنها بدون خار متولد می شوند اما تنها ساعتی پس از تولد خارها به راحتی قابل دیدن هستند.

  • جوجه تیغی های اهلی

اغلب جوجه تیغی های اهلی دو رگه هستند، و نژادی از جوجه تیغی های شمال آفریقا و جوجه تیغی های چهار انگشته هستند. که کوچکتر از گونه اروپای غربی می باشند. بعضی از جوجه تیغی های اهلی گونه گوش دراز و هندی می باشند.

جوجه تیغی باید در دمای ۲۲ تا ۲۹ درجه سانتی گراد نگه داری شود و به طور طبیعی، از دمای سرد دور نگه داشته شود.

امروزه برخی فروشگاهای حیوانات غذاهایی با فرمول مخصوص برای جوجه تیغی ها نیز عرضه میکند. که ترکیبی از سوسک، کرم، بچه موش … می باشد.

برخی از ایالات کانادا و آمریکا داشتن جوجه تیغی به عنوان حیوان خانگی غیر قانونی ست و نیاز به گواهینامه خاصی دارد، که چنین محدودیتی در برخی از کشورهای اروپایی  به جز اسکاندیناوی وجود ندارد.

به نظر می رسد که خرید جوجه تیغی های اهلی به دلیل ظاهر مظلوم و سرزنده اش در سالهای اخیر افزایش پیدا کرده است . نگهداری آنها به عنوان حیوان خانگی مشکل است چرا که انها در مقابل تغییرات اب و هوایی و شرایط مقاومت کمی محیطی دارند.

  • بیماریها

انسان ها بیماری های مشترک زیادی با جوجه تیغی دارند شامل سرطان، بیماریهای ناشی از چاقی و قلبی عروقی. سرطان در میان جوجه تیغی ها بسیار شایع است.

پ.ن۱: منبع.

پ.ن۲: تعدادی عکس از این موجودات بامزه.

پ.ن۳: اگه متنش کم و کاستی داره به بزرگواری خودتون ببخشید. ;;)



 
شهریور
۲۱
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع دل نوشت, نفرت در تاریخ شهریور-۲۱-۱۳۸۷

This post is password protected. To view it please enter your password below:




 
شهریور
۲۰
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع شخصی در تاریخ شهریور-۲۰-۱۳۸۷

از بس عصبی و بد اخلاق هستم امروز که فقط چند تا کلمه از دهنم در اومده! نمونه هاشم ایناس: سلام - مرسی - ممنون - صب بخیر - خداحافظ - نمیخورم.

حتما الان میگین نمیخورمش دیگه چیه تو این ماه رمضونی؟! خُب این اخلاق هاپویی من از دیشب بر من غلبه کرده و همین باعث شده که تصمیم بگیرم بدون سحری روزه بگیرم. اصلا هم گشنم نیست! صادق هم هی گیر میده یه چیزی بخور رنگ و روت زرد شده! منم این جواب رو بهش میدم: .

حتی یه کلمه هم حرف زدنم نمیاد !!! نمیدونم گشنه نشدنم واسه خاطر اینه که خیلی کم صحبت کردم، انرژی الکی مصرف نکردم یا نه اینکه از بس عصبانی هستم ضعف نیومده سراغم. در حال حاضرم فکرم مشغول وبلاگ خونیه و کامنت گذاری، اصلا هم حس هیچ کدوم از سایتای دیگه رو ندارم! و حتی ایمیل هم نمیتونم چک بکنم!

اوهوم! اینم پی نوشت بگم که هی چی جفت شیش میندازیم بازم تک میاد ! ایش !



 
شهریور
۱۹
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع آشپزی در تاریخ شهریور-۱۹-۱۳۸۷

وای که چقد گشنمه!؟! امروز تصمیم گرفتم نحوه درست کردن یه غذای محلی به اسم باقلاقاتوق رو بنویسم، این غذای محلی مخصوصا استان گیلانِ، و معمولا در فصل تابستان خیلی مورد استفاده قرار میگیره.

مواد لازم برای تهیه باقلا قاتوق:

لوبیا پوست شده، سیر رنده شده ( مقدار خیلی کم، فقط برای طعم گرفتن این خورشت ازش استفاده میشه) ، شوید خشک شده یا تازه خُرد شده، نمک و زردچوبه، تخم مرغ.

نحوه پخت باقلا قاتق:

ابتدا لوبیا و سیر و شفید و نمک و زردچوبه را داخل قابلمه ریخته و آنرا با روغن به مدت ۱۵ دقیقه روی شعله کم تفت می دهیم.

بعد از اینکه کاملا این مواد تفت خورد و رنگ زردچوبه به خوردش رفت، مقدار کافی آب بهش اضافه میکنیم!و در قابلمه رو میذاریم تا کاملا بجوشه!

در دقایق پایانی، تخم مرغ را شکسته و در باقلا قاتوق اضافه میکنیم بدون اینکه تخم مرغ را هم بزنیم، تا به صورت قلبمه پخته بشه! مدت زمان جوشیده شدن هم بستگی به مقدار آبی که به مواد اضافه می کنین داره، بعضی ها کم آب دوست دارن و خیلی می جوشوننش و بعضی ها هم با آب زیاد مصرفش میکنن که اون رو هم فقط در حد خیلی کم میذارن تا بجوشه.

در این لحظه باقلا قاتوق ما آماده میباشد! این پست رو اول از همه تقدیم میکنم به پژ عزیز که همیشه ناهار خودمو به همراه صادق میندازم بهش، بعد هم به تمام اون دوستان فرندفیدی که قرار بیان شمال خونمون مهمونی تا من از اینا واسشون درست کنم!

پ.ن: آره اینم بگم که صادق واسه اینکه شاگرد اول شدم، میخواد برام جوجه تیغی کوشولو بخره. اسمایلی یک خانوم کدبانو و دروغگو.



 
شهریور
۱۸
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع بازی وبلاگی, شخصی در تاریخ شهریور-۱۸-۱۳۸۷

علیرضا، خواهرزاده مجازیم، منو به بازی خاطرات مرگبار دعوت کرده بود، تو این بازی باید ۳ تا از دردناک ترین خاطرات رو که برای خودم یا نزدیکانم اتفاق افتاده رو بگم! هنوزم که هنوزه خیلی شرمنده م که اینقدر دیر تصمیم گرفتم که بنویسمشون. آخه خیلی سخته بعضی از واقعیات رو بخوام اینجا مطرح کنم! سختیشم از روی خجالت آور بودنشه.

اولین خاطره واسه سال اول دبیرستانه، چند ماهی بود که مادر فوت شده بود و بچه ها منو سمت تیم والیبال کشونده بودن بلکه سرگرم باشم، غروب وقتی که از دبیرستان تعطیل شدم منتظر موندم تا سرویسم بیاد دنبالم، اما دیر شد و مسعود، داداشم خودش اومد دنبالم، منو رسوند خونه و خودش برگشت تا بره عکاسی عکس ۳ در ۴ بگیره، منم همین رسیدم خونه رفتم سمت حمام که لباسی رو تو باشگاه پوشیده بودم رو یه آب بکشم و پهنش کنم تا واسه فردا خشک شه، بابا هم خونه نبود. همین که پامو گذاشتم داخل حمام احساس کردم یه چیزی با سوز زیادی رفت تو پام! (الان دارم اینو می نویسم موهای تنم همه سیخ شده و استخونام سفت شدن) لباسمو ول کردم کف پامو آوردم بالا گرفتم تو دستم، چند ثانیه نگاش کردم بعد زیر پامو نگاه کردم دیدم ژیلت برادر گرامی اونجاست، بعدش دیدم خون سرازیر شده و تمام دست پره خونه، وایی هیچ وقت یادم نمیره اینقد ترسیده بودم که خدا میدونه! همون جا نشستم خودمو کشوندم تا کنار تلفن زنگ زدم خونه همسایه مون، فقط خواهش و التماس می کردم که یکی بیاد از بالا دیوار در رو باز کنه، بابا و مسعود هم از اون سمت رسیدن خونه، طفلی بابام هیچ وقت یادم نمیره چقد ترسیده بود و تو نمی اومد و هی قسم میدادشون که بگین چی شده و … ! کلا بابا خیلی دلنازکه! مسعود هم گریه و زاری منو برد بیمارستان! خدا نصیب هیچ بنده مسلمونی نکنه، کلی سرباز زخمی و تیره خورده اونجا بود با مریضایی که چاقو خرده بودن، پامو فشار میدادن تا خونه ش یکم بره، بعد از اون شستنش و ۳ تا بخیه زدن، دکتر گفتش که اگه همین جوری خون ریزی داشته باشه باید بره اتاق عمل شاید رگ اصلیشه! حالا من گریه مسعود گریه، اینقد خدا خدا کردم که اتاق عمل نرم و بند بیاد خودنش! وایییی! چند دقیقه بعدش یه بخیه عمقی زدن، اوه اینقد درد داشت که نگو و نپرس. بعد از اون خونریزی کم شد و بعد از چند تا بخیه دیگه کاملا بند اومد! نزدیک یه ماه هم با عصا راه می رفتم تا کاملا پام خوب شد! هنوز علامت اون خاطره بد و دردناک کف پام مشخصه. الهی مسعود هر وقت عکسشو می بینه عذاب وجدان میگیره.

این از خاطره اول، حالا می رسیم به خاطره دوم که شاید بیشتر در وجودم تاثیر گذاشته بود و برای خودم اتفاق نیافتاده بود.

سال آخر هنرستان بودم و بعد از تموم شدن امتحانات با گروه کوه رفتیم سمت تالش و کوههای اطرافش، خیلی خوش گذشته بود اون روز! ساعت نزدیکای ۹ بود داشتیم بر میگشتیم یه مینی بوس جلومون بود، ما هم پشت سرش، خیابونا هم که طبق معمول شلوغ پلوغ! یک آن دیدیم یا خداااا مینی بوس جلویی بخاطر اینکه به تریلی برخورد نکنه از جلو منحرف شد به سمت چپ جاده از وسط رد شد و مستقیم رفت پایین! ما هم جیغ و داد، سریع زدیم کنار بدو بدو دوییدم اون سمت جاده، چشتون روز بد نبیه!!! مینیبوس مستقیم رفته بود پایین و زده بود به یه درخت گنده، جلو ماشین له شده بود، همه هم تا حدودی بیهوش به خاطر اون ضربه ای که خورده بود بهشون. درها هم که قفل شده بود بچه ها شیشه ها رو شکستن و دونه دونه همه رو آوردن پایین خیلی خیلی خیلی بد بود! هر کدوممون یکی رو گرفته بودیم و دل داری می دادیم، ملت هم جمع شده بودن اونجا، فقط یه خانوم و آقای دکتر به همه سر می زدن و میگفتن که چیکار کنیم تا آمبولانس برسه! اون وسط یه نامردی هم پیدا شد که کیف سرپرست کوه رو کش رفت، هر کی با ماشینی بچه ها رو جا به جا کردن! ما هم رفتیم سمت انزلی جلو در بیمارستان منتظر موندیم تا ببینیم چی میشه! مث اینکه بیمارستانی که رسونده بودنشون فرستاده بودنشون اونجا، ما همه دست به دعا رو جدول نشسته بودیم و تا اینکه همه رو با آمبولانس آوردن! چقد هم اونجا معطل شدن تا پول واسشون بیارن چون پولی همراه سرپرست و بقیه نبود بستریشون نمیکردن! همه یا دست و پا یا گردنشون صدمه دیده بود، دو تا هم بیهوش بودن که اونا رو هم اعزام کردن به رشت!! شب ترسناک و بدی بود! اون شلوغی و هرج و مرج و دوستای بیهوش و … امیدوارم هیچ وقت و هیج جا واسه کسی تکرار نشه.

و هم اکنون می رسم به خاطره سوم!

روم نمیشه بگم، اوه نه اصرار نکنین، نه تو رو خدا، نمیتونم بگم، درست نیست بگم، آخه اصن روم نمیشه بگم که یه دفعه خودکشی کردم!

حالا هم به رسم همیشگی چند نفر از دوستان رو به این بازی دعوت میکنم! خانوم شقایق، ویدا، مریم خوشحال میشم شما هم تو این بازی شرکت کنین!



 
شهریور
۱۵
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع شخصی در تاریخ شهریور-۱۵-۱۳۸۷

افطاری خونه مامان بزرگ صادق دعوت بودیم همه خانواده همسر اونجا بودن، درست همین که اذان زد، دیدم یکی یکی میرن پایین و گریه میکنن و خودشونو جم میکنن میان بالا! من از بالا نگاهشون کردم هی گفتم چیه؟ چی شده؟ :O

زن دایی صادق گفت که بابای فرهاد ( فرهاد پسرخاله صادق ) تصادف کرده و فوت شده، الان خبر دادن!

به شدت ناراحت و شُکه شدم تازه هفته قبل عروس آورده بودن خونه. دلم برای فرهاد و خاله به شدت سوخت! :(( تا یکی دو ساعت دیگه میریم به سمت تبریز.

فرهاد عزیز از همین جا بهت تسلیت میگم ! امیدوارم که سایه مادر از سرت کم نشه! میدونم که یه روز میای و اینجا این رو میخونی، اما نمیدونم موقعی که می بینمت میتونم اینا رو بهت بگم یا نه! وای کلی حرف و فکر تو سرمه نمیدونم نمیدونم نمیدونم …..