Daisypath Next Aniversary Ticker
Sad Eye Never Lie » همستر کوچولوها
خرداد ۳۰

هفته پیش محبوبه همسترای دخترش رو آورد خونمون خواستگاری گل پسرام و تا روز قبل از اینکه بریم تهران خونه ما پیش همسترای پسرم بودن! چهارتایی خوب و خوش بودن و زندگی می کردن. بعد واسه اینکه اون یکی دو روز تنها نباشن بردمشون خونه محبوبه گُل.

دیروز زد به سرم که برم پیششون حسابی دلم تنگ شده بود. همین که رسیدم تندی پریدم تا ببینمشون! یهـــــــو با جنازه رونی رو به رو شدم. طفلی محبوبه ترسید. دوبی بد داشت با دستای خونین و دندونایی تیز و قرمز اینور اونور میرفت تازه دستاشم میزد به شیشه تا ما رو بترسونه!

سر رونی از تنش جدا شده بود، خیلی صحنه بدی بود. منم خونسرد گفتم ولش در و بستم و برگشتیم. بعد یه رب بیست دقیقه به بهار خانوم زنگیدیم، ایشون گفتن که اون همستر یعنی رونی، مُرده بوده که بعدش اون یکی یعنی دوبی، واسه پاکسازی محیطش این کار رو کرده.

حالا کریس کوشولو و پیسکولفورجی چپیده بودن یه گوش از ترس و تکون نمی خوردن. خلاصه با مکافاتی جاشون رو تمیز کردیم و دوبی رو انداختیم تو انفرادی!

دیشب دوبی چاق و قاتل رو آوردم خونه، نصف شب صادق خوابیده بود و من داشتم با کتابا و گوشی ور می رفتم که دیدم یه صداهایی میاد. وایی دوبی داشت میله های آهنی رو می جووید !! گفتم الانه که میاد بیرون و میره سراغ صادق! فیلم گرفتم ازش که این پایین میزارم اگه خواستین ببینین! بعد سریع پرتش کردم تو شیشه با قفس! در رو هم قفل کردم تا نیاد تو. :D

دق اومدم تا این فیلم رو بزارم تو این پست!

اردیبهشت ۲۱

رونی

رونی عزیزم خجالت کشیده! هیچم به رو خودش نمیاره که عکسی و دوربینی و وبلاگی هست. ” اسم رونی برای همستر کوشولویم از طرف نیلو پیشنهاد شد و در نهایت به تصویب رسید!”

* * *

فرق قاطر و الاغ رو میدونین دیگه مگه نه؟

- رنگ چشاشون؟

- آها قیمتاشون!

نه عزیزانه من از لحاظ مادر و پدرشون!

- مادرشون گاوه؟ 

اردیبهشت ۱۳

تو رو خدا یه کوچیک اینجا بنویسم که امروز همستر خریدم تا تاریخش یادم نره ! کاملا شبیه به عسلی می باشد مهربون و سفید! اما تو ماشین متوجه شدم پسره :D

بهمن ۶

همستر

شما هم فهمیدین دلم خرگوش می خواد؟

یک روز بعد نوشت: با خواندن توصیفات شاهین عزیز در کامنتدونی از هر چی خرگوش بدم اومد.

دی ۱۵

همستر نازنینم دیروز مُرد، صبح که پاشدم صادق هی صدا کرد که چیزی نمی خوره و راه نمیره، برش داشتم بردیم دام پزشکی! تا اونجا رسیدم کمی راه افتاد و یه کوچولو غذا خورد. دامپزشک هم از رو کتاب یه خورده حرف زد و شفای زبونیش داد! الهی فداش بشم چقد که آروم بود عسلی من. تا غروب خونه پدرشوهر  با خودم نگه داشتم، آروم آروم غذا می خورد. غروب هم که برگشتم خونه تو سبدش گذاشتمش. اینقد ناز خوابیدم بود دلم نیومد دستش بزنم، نگو که ای دل غافل عسلی من مُرده همونجوری. دلم سوخت، این از همه اهلی تر و مهربون تر بود. مموش و میشا که روز به روز دارن چاق تر میشن. دلم دیگه اون دو تا رو نمیخواد هیچ به عسلی من شبیه نیستن. :(

  عسل

پ.ن: خدا رو شکر فرزانه به هوش اومد، ولی درد شدیدی داره! الان میخوام برم ملاقاتش…

آذر ۵

۱/ رامک اومد پیشم، با دو تا شاخه رُز آتیشی. قلبم در اومد از جاش. :x

۲/ یه جایی اسم منو از حدیثه به محدثه تغییر دادن و نوشتن! اساسی ضد حال بود، عمراً اگه بتونید حدس بزنین کجا بوده! حالم از اسم محدثه به هم میخوره!!! :-s

۳/ فردا میدترم سرور ۲۰۰۳ دارم، خوندم زیاد عقب نیستم، یه سری تست هم بزنم بدون استرس میرم سره امتحان. :-?

۴/ یه دونه جوجوهمسترم زنده مونده! خیلی خوشحالم کرد…

۵/ تا چند وقت نبودنم رو هم که دیدین! :D

آذر ۱

غمگین و غمگین و غمگیــنم!!! دعا کنین بقیه همسترام نمیرن !

حالا شدن ۳ تا

تا چند وقتم آپ نمیکنم! نه حسش هست نه وقتش.

Page 1 of 212»