بهمن
۲۷
    
Posted (حدیثه) in شخصی, نیلو on بهمن-۲۷-۱۳۸۶

۱/ از همه تون بابت تبریکای خوشگلتون ممنونم. ان شاءالله هر جا که هستین شاده شاد باشین.

۲/ کیک هم درست کردم! حالا شاید قیافه اش زیاد خوب نشده ولی خوشه مَز بوده. آقای همسر هم واسم دو تا شاخه گل خرید.

۳/ سه شنبه رفتیم رشت و از فروشگاه آقای هلو و خانوم لیمو، یه کاپشن خریدم. هر پونزده روز میلادی به سه نفر که بالای سی هزار تومن خرید کرده باشه به قید قرعه جایزه می دن. یه کمربند لاغری و دو تا ماساژُر. ما هم با همون بی خبری تو قرعه کشی شرکت کردیم. دیروز ۱۵ فوریه، ساعت ۹ شب زمان قرعه کشی بود. من و صادق هی گفتیم بریم؟ نریم؟ ولش! حالا می خوای سینما بریم اگه وقت شد یه سر می ریم اونجا!!! کی برنده میشه آخه! پس نریم این همه را، یه سر پیاده بریم کافی شاپ و بر گردیم!!! خلاصه آماده شدیم، گفتم منتظر ماشین می شیم اگه تا ده دقیقه موندیم ماشین شد میریم اگه نه برمی گردیم. همین که رسیدیم به خیابون اصلی سه ثانیه نشده ماشین شد، فکرشو بکن! از همونجا گفتم که برنده شدم :)) ! با اعتماد به نفس کامل بعد از خوردن شام رفتیم سمت مطهری، حالا بیا و جمعیت رو ببین! فکر نمیکردم این همه شلوغ بشه. زیاد حرف نزنم بهتره :D در آخر دومین نفر که اسمش در اومد من بودم. بله اینجانب برنده یک عدد ماساژُر برقی شده ام. خیلی باحال بود هرگز چنین تجربه ای نداشتم، میگنا با هدف بری جلو حتما به خواسته ت می رسی همینه…

۴/ دیشب تو تلویزیون از دکتر علی اکبری انرژی گرفت! با اعتماد به نفس کامل زُل زدم بهش ببینم چربی های اضافه منو آب می کنه یا نه! امروز صبح به وقت ایران ساعت ۹ و نیم باید دوباره تمرکز می کردم، ولی متاسفانه خواب موندم. :(

۵/ آخ جون دوس جونم اومده تو چت. :x



 
دی
۱۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی, نیلو on دی-۱۵-۱۳۸۶

اولین دونه های برفی زمستون امسال رو زمین نشست. هیچ دوست نداشتم تا قبل از اومدن نیلو برف بیاد، ولی خُب مثل اینکه باید از اومدنش نا امید بشم و دونه های برف هم بر این ناامیدی پافشاری کنن.

هرچقدرم برف بیشتر بشه من هم ناامیدتر میشم. خوش به حال بقیه که الان باهات هستن و می بیننت!



 
آذر
۱۴
    
Posted (حدیثه) in نیلو on آذر-۱۴-۱۳۸۶

دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ



 
آذر
۰۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی, نیلو, همستر کوچولوها on آذر-۵-۱۳۸۶

۱/ رامک اومد پیشم، با دو تا شاخه رُز آتیشی. قلبم در اومد از جاش. :x

۲/ یه جایی اسم منو از حدیثه به محدثه تغییر دادن و نوشتن! اساسی ضد حال بود، عمراً اگه بتونید حدس بزنین کجا بوده! حالم از اسم محدثه به هم میخوره!!! :-s

۳/ فردا میدترم سرور ۲۰۰۳ دارم، خوندم زیاد عقب نیستم، یه سری تست هم بزنم بدون استرس میرم سره امتحان. :-?

۴/ یه دونه جوجوهمسترم زنده مونده! خیلی خوشحالم کرد…

۵/ تا چند وقت نبودنم رو هم که دیدین! :D



 
آبان
۱۵
    
Posted (حدیثه) in نیلو on آبان-۱۵-۱۳۸۶

Your smile and laugh just warms my heart

I felt this feeling from the start

This warmth I want to feel again

and I will make you happy anyway I can

So i hope this note I am sending your way

will make you smile and have a happy day

 

پ.ن: چقد که من دوسته بدی ام! هیچ کاری نتونستم واست بکنم. فقط از الان می تونم واست دعا بکنم مهربون.



 
مهر
۳۰
    
Posted (حدیثه) in فیلم, نفرت, نیلو, همستر کوچولوها on مهر-۳۰-۱۳۸۶

· از اینکه صدای مهربونتو شنیدم خیلی خوشحالم!

· جوجوهمسترا هم بزرگ شدن. غذاشون جیره بندی شده! به همگی سلام می رسونن. عسل و مموش خان هم از دستم در رفتن. احساس میکنم عسل بازم حامله ست. این دفعه همه شونو لگد می کنم.

· دمت گرم. کور خوندی! یه حالی بهت بدم تو کف بمونی. از هر کسی که فکرشو بکنی نفرت انگیزتری.

· منتظر این فیلمام که خرید پستی کردم برسه دستم. ۱ و ۲