Daisypath Next Aniversary Ticker
Sad Eye Never Lie » مینیمالکده
مرداد ۱۵

همچون یک هندوانه شیرین و خنک خوچحال می باشم! 

هیچ انتظار نداشتم کل سوالا تستی باشه. اوه اوه فک کن. :دی !! چقدم خارج از کتاب بود و اطلاعات عمومی، که خدا رو شکر تونستم یکی یکی همه رو جواب بدم و برم جلو.

شماره صندلیم امروز ۱ نبود و دیگه شاکی نبودم اخه خدایا چرا همش من یکم؟! :( شماره م امروز ۵۷ بود وااااای با ذوق و شوق رفتم بالا داشتم ته سالن رو نگاه میکردم که جامو پیدا کنم اما قربون خدا برم، اینقد باحال بود چیدمان صندلی ها که نگو و نپرس، دقیقا از جلو به صورت افقی ردیف دوم بودم تو دهن مراقب و استاد و رییس دانشگاه. حالا اصلا برا من چه فرقی داره که کجا بشینم! من که نمیتونم تقلب بکنم. ها ها ها ! ولی خداییش ظلمه دیگه :دی همه وامیستن نگات میکنن خب شاید هول کنم بابا جان :دی !!!

وای به شدت نیازمند دعاهای شما دوستان گلم و روحیه دادن هاتون هستم، فردا هم امتحان رو بدم دیگه غمی ندارم. خودمم برم بقیه درس و مشق، اینترنت چیه اخه.

تیر ۱۲

هوس رانندگی داشتیم، تو مسیر رفت و برگشت دانشگاه پشت فرمون نشستم و رانندگی کردم، همه جا هم که شلوغ پلوغ واسه خاطره تعطیلات تابستونی، خلاصه در طی این مسیر به این نتیجه رسیدم که به راحتی می تونم ۶ تا ماشین مدل بالا رو به هم بکوبونم و له کنم و خودم سالم بمونم!!! واقعا متاسفم که گواهینامه دارم!!! همینه دیگه الکی الکی گواهینامه میدن به ملت! نمیخوام! اصلا میخوام از بین دو تا ماشین با سرعت ۱۰۰ تا رد شم. دلم میخواد. به شدت افسردگی گرفتم.

تیر ۹

* اِ ساکت باشین دیگه، هوا که گرم هست، شما اون ته نشستین خنکِ هی سر و صدا می کنین. این جلو غیرقابل تحمله. کمتر سر و صدا کنین. صحبتاتون در مورد چیه بگین ما هم بدونیم؟!

وقتی تهدیدهای لوسانه استاد اثر نمیکنه، لیست رو از بین جزوه ها بیرون میکشه و اسما رو صدا میکنه.

* آقای اف (معروف به رابین)، تو خیلی شلوغی ها. دو نمره ازت کم میکنم گفته باشم.

** استاد یعنی -۲ میشم؟

کلاس یه کوچیک می ترکه !!!

* حالا من هرچی میگم تو شوخی بگیر. از اون ردیف فقط تو شلوغی. آقای ر! تو هم خیلی وضعت خراب! بعدا نگی چرا نمره ندادم.

** مــن؟ من استاد؟ من که امروز ساکت بودم.

* هر چقدرهم ساکت باشی فایده ای نداره، اصلا تو مطمئنی واسه درس اومدی؟

** آره استاد من میخوام مهندس شم.

* تو؟ با این وضع؟

** آره میخوام مث پسرخالم شم!

* همون دیگه، پسرخاله ت دیگه چه جوری مهندس شده که تو میخوای مهندس شی.

** اتفاقا پسرخالم ۱۸۰ درجه با من فرق داره. خیلی …

در این بین صدایی از سمت رابین به گوش می رسد.

* یعنی چی؟ رو دستاش راه میره؟

به طرز وحشتناکی کلاس یه بزرگ از خنده منفجر میشه و این جوری میشه که اکثریت علامت زیبای منفی را بدست می آورند. جز ردیف اول

بی ربط: همین دیگه به ما میگن کشور توسعه یافته. همه ما رئیسیم، همه ما عقل کلّیم، همه ما می فهمیم، همه ما میخوایم که منافع خودمون رو خودمون تامین و تعیین کنیم، چون به دیگران اطمینان نداریم!!! جای بسی خوشحالی ست و بس.

تیر ۱

صبح وقتی بیدار شدم، یه جوریم بود، آخه خوابای خوبی ندیده بودم. یه قسمت خواب این بود که دیدم بچه دارم و پسره، هی میگفتم اخه چرا پسر من که دختر دوس دارم و پسر نمیخوام و این جور چیزا. :D بیچاره بچهه! بعد خواب دلم واسش سوخت. بعدش نمیدونم چرا هی حس میکردم قراره یه اتفاق بدی واسم بیافته، مثلا تو راه تصادف کنم یا یه چیزی تو این مایه ها.

اما برعکس روزای دیگه درست سر ساعت و بدون هیچ استرسی به کلاس رسیدم! دم در دو تا از این بچه های لوس رو دیدم با لبخند بهشون سلام گفتم، دیدم میگن چه دلش خوشه راحتی؟ گفتم چرا؟ گفتن پس حسابی خوندی ها معلومه. منم ابروهامو دادم بالا گفتم وااااا چطور مگه؟ گفت امتحان داریم دیگه، جلسه قبل بچه ها سر به سر استاد گذاشتن امروز امتحان گذاشته خیلی هم رسمی و سختگیرانه. من همونجا دپرس شدم. خلاصه من موندم و یه جزوه و یه دل غمگین.

جلسه قبل کلاس رو پیچونده بودم، بی خبر از همه جا بودم. با اینکه از بچه ها جزوه جلسه قبل رو گرفته بودما اما هیچ کدومشون هیچی نگفتن بهم اینقد ناراحت شدم که نگو و نپرس. به دلیل برگزاری امتحانا کلاس رو تغییر داده بودن، منم رفتم تو کلاس اون ته نشستم و جزومو بغل کردم. یکی از دوستا گفت چی شده خوندی؟ من گفتم بابا هیشکی به من هیچی نگفته بود :( گفت اشکال نداره کنسلش میکنیم، بعدش دوباره برگشته میگه فکر نکنم کنسل شه آخه خیلی اذیتش کرده بودن. استاد رو میگفت. گفتم هی میگفتما یه اتفاقی می افته نگو این بوده!!!

بعدش از اینکه همه تو کلاس جمع شدن استاد اومد تو سر تا پا سیاه پوشیده بود و با چشای قرمز نگامون کرد و گفت. ازتون فقط یه چیزی میخوام. تو رو به اون خدایی که می پرستین، درست رانندگی کنین! همش با این فکر بشینین پشت فرمون که پدری مادری خواهری کسی منتظر و چشم به راهتونه. بچه ها گفتن چی شده استاد؟ گفت نمیدونین؟ سرشو انداخت پایین و با صدای بسیار بم و آروم گفت ۵ تا جوون دیروز تصادف کردن و دو تاشون مُردن، دو تای دیگه وضعشون خیلی وخیمه! یکی هم قطع نخاع شده به زور زنده نگهش داشتن. عکس اون دو تا رو ندیدین؟ دانشجوهای همین جان. یکیشم برادر خودم بود.

وایی دلم درد گرفت، خیلی بهم ریختیم. استاد هم همونجور اشک می ریخت و خواهش و التماس میکرد مراقب خودتون باشین، و … و … ! بعدش رفت بیرون.

بازم من موندم و جزوه و فکر مغشوش و ناراحتی از دست دوستان.

وقتی رفتم بیرون عکس یکیشونو رو برد دیدم، اساسی بهم ریختم. همه هم کلاساشون لباس سیاه پوشیده بودن و سره جلسه نشسته بودن. دلم بدجوری سوخت. روحشون شاد. از خدا میخوام اون سه نفر رو از مرگ نجات بده، ولی هی مگم اون یکی که قطع نخاع شده و با اون وضع فجیح نگهش داشتن چـــی؟ اونو که دیگه هیچ چاره ای نیست.

ساعت بعد رئیس دانشگاه خودش اومده میگه آماده باشین واسه امتحان که استادتون گذاشته! وووووووای من تا اون لحظه هی میگفتم نه بابا همه چی حل میشه و کنسل میشه. یا حداقل یه فکری به حال من میکنه که نبودم و خبر نداشتم. :( واقعا دیگه نمیشد کاریش کرد!!! نمیدونم چه گندی زده بودن اون هفته که اینقد جدی برخورد کرده و کوتاه نمیاد. سوالا و همه کوفت و زهره مارا آماده بود. من هی در میرم تا یه گوشه رو جدول واسه خودم تنها بشینم، دوستان محترمه میچسبن بهم بدون اینکه به روی خودشون بیارن که بابا چرا ما دهن باز نکردیم و نگفتیم که امتحان داریم. منم سوت میزدم و یهو غیب می شدم. اَه آدم ۳ تا دوست این مدلی داشته باشه دشمن میخواد چیکار؟!

اینقد موندم، استاد که رسید تندی رفتم جلوش گفتم استاد اینجور اونجور شده، من چی کار کنم؟ خندید گفت هیچی نیست. بعد رفت. :|

سریع یه دور مسائل رو نگاه کردم و رفتم سره جلسه. چه اعتماد به نفسی داشتم من؟! اینقد خوب جواب دادم که خودم کف بالا آوردم. اولین نفر هم خودم بودم که برگمو تحویل دادم. استاد اومد بالا سرم گفت تو نخونده بودی؟ همه رو جواب دادی که دختر.

با این حال بازم روحیه م خرابه و ناراحتم. دلم میخواد فردا که رفتم دانشگاه عکس کسی رو رو برد نچسبونده باشن. تابستون که میشه یا خبر تصادف این و اون رو می شنویم یا خبر غرق شدن مسافرارو. تو رو خدا مراقب خودتون و خانوادتون باشین.

اردیبهشت ۲۱

رونی

رونی عزیزم خجالت کشیده! هیچم به رو خودش نمیاره که عکسی و دوربینی و وبلاگی هست. ” اسم رونی برای همستر کوشولویم از طرف نیلو پیشنهاد شد و در نهایت به تصویب رسید!”

* * *

فرق قاطر و الاغ رو میدونین دیگه مگه نه؟

- رنگ چشاشون؟

- آها قیمتاشون!

نه عزیزانه من از لحاظ مادر و پدرشون!

- مادرشون گاوه؟ 

اردیبهشت ۱۴

این خیلی بده همه از رو دستت بنویسن و نمره کامل بگیرن، اون وقت خودت نمره کامل رو نگیری! دیگه نمیزارم کسی از رو دستم بنویسه! استاد بدجنس.

اردیبهشت ۸

حدود دو ساعت هر ۱۵ دقیقه به ۱۵ دقیقه بچه های وسط کلاس میگفتن پنکه رو خاموش کنـین سردمونه! بچه های کناره می گفتن نه گرمه. استادم هر نیم ساعت به نیم ساعت میگفت بسه کمش کنین!!! تا آخرش برگشت گفت: یادم می مونه کیا دارن تیکه می پرونن بعد که یکی یه دونه صفر دادم اون وقت دستتون میاد. پسرا هم از رو ترس یا خوبیشون خاموشش کردن ولی از تهدید دست برنمی داشتن. یهو یک عدد سنجاقک با صدای ویز ویز یا هر صدای دیگه ای وارد کلاس شد. یکی از شیرین زبونای کلاسم نه نزد نه خورد تو اون سکوت گفت: خدا واسمون پنکه فرستاد. در یک آن کلاس از خنده منفجر شد. دیگه داشتیم می مُردیم که استاد گفت ببینم می تونین این درس از دستم در برین یا نه؟!