صبح قبل از اینکه برم سمت دانشگاه، بدجوری بغض آسمون ترکید. از اون بارونای بهاری که یه لحظه همه جا رو غرق آب میکنه شروع کرد به باریدن، درسته بهار نیست تو تابستونیم اما هوا قاطی داره ما هم میگیم بارون بهاری بوده! اینقد موندم تا شدت بارون کم شه، مبادا اینکه زیاد خیس نشم، اینم بگم که از چتر بدم میاد! رو استاتوس جی تاک نوشتم که ” دعا کنین وقتی رفتم بیرون زود ماشین گیرم بیاد تا خیس نشم ” ! واقعا هم همین طور شد. همین که پامو گذاشتم اونور جدول در جا ماشین ترمز زد! کلی گفتم آخ جونم و اینا. تا خود مقصد هم آرش گوش دادم. این آهنگش فکرمو خیلی آروم میکنه، تا حدودی از همه چی دور میشم. همیشه گوشش میدم. ![]()
بعد اینکه مدتی بود میخواستم یه کتاب از سایت آدینه بوک سفارش بدم. تا مرحله خریدش رفتم، واسه پرداخت پول به مهران بردار عزیزم زنگیدم تا شماره کارت پارسیانش رو بگیرم و سفارش رو تکمیل کنم، اما متاسفانه کارتش مشکل داشت. گفت: باید بیام برم بانک، کارت رو تعویض کنم مثل اینکه مشکلی پیش اومده، می خوای تو هم بیا و یه حساب باز کن. منم از خدا خواسته اینقد موندم تا از عسلویه بیاد و بریم یه حساب باز کنم از دست هرچی پرداخت پوله خلاص شم!
کلاس نیم ساعته که تموم شد اس ام اس زدم گفتم بیا من دارم میرم سمت بانک. آقا داداش هم با خانوم حرکت کردن. من کلی زود رسیدم سر قرار. هی گفتم چه کنم چه نکنم؟! دوربینم که همرام بود گفتم برم دور استخر و چند تا عکس بگیرم.

هوا هم ابری و خنک و بسیار بسیار عالی بودش و از همه مهتر اینکه خلوت خلوت بود، کسی جز چند تا مسافر که چادر زده بودن نبود. دو سه تا خانوم هم با لباس بلوچی دیدم، همچین زل زدم بهشون و لبخند زدم که همونجوری نگام کردن، فک کردن بلوچ ندیدم
! چند دفعه یه مسیر رو بالا پایین رفتم تا اینکه مهران زنگید که ما جلو بانکیم، تندی خودمو رسوندم. بعد از اینکه کار مهران تموم شد و کارتش رو عوض کرد و من هم حساب باز کردم، آقاهه گفت دوازده روز دیگه کارت میاد. اوپس. منم با گردنی کج نگاهی به کارت مهران انداختم!!!
پامونو از بانک بیرون گذاشتیم، سیل گرفت. آی حرصم گرفته بود آی حرصم گرفته بود که خدا میدونه. سریع ماشین گرفتیم. اومدیم ورودی شهر دیدیم که به به مسیر رو بستن باید کلی راه پیاده بریم، حتی به تاکسی ها هم اجازه نمیدادن وارد شن. با خودم گفتم شهر که خلوت تو این بارون ترافیکی که در کار نیست چرا همچین کردن؟ بعد متوجه شدیم که بعــله، سازه های فلزی اهدایی مردم استان گیلان به دارالشفای امام سجاد در عراق رو با نوحه و مرثیه خوانی از داخل شهر می برن و مردم هم این آهن ها رو زیارت میکنن. میدونی که چطوری؟ دستاشونو محکم می کشن روشو بعد میزنن به سر و صورتشون که شفا پیدا کنن. ای خدا چی بگم چــــی بگم خودت که می بینی این وضعیت ما رو بهتره سکوت کنم و چیزی نگم!!!! ![]()
کلی راه رو پیاده اومدیم تو این بارون. آخرش به این نتیجه رسیدم که کاش رو استاتوس جی تاک می نوشتم موقع برگشتن هم دعا کنین تو بارون گیر نکنم و خیس نشم! پایان داستان این شد که با کارت مهران کتاب رو سفارش دادم. آها آها منم اِن نود و پنج میخوام، چه دم و دستگاهــی داره سرعت و غیره و ذالک رو نشون میده که هیچ، تازشم آدم گم نمیشه! هوووومممم عکس گرفتنشم خیلی سخته
خودش میدونه قضیه عکس چیه!!!
پ.ن: امشب مهمون داشته بیدم میخوام بترکونم شام امشب رو! یعنی غذاهای خوشمزه درست کنم. ![]()
















