Daisypath Next Aniversary Ticker
Sad Eye Never Lie » عکس
تیر ۱۷

از هفته دوم عید دخترخاله بهمون خبر داد که برای برنامه کوهی که تو تابستونه قرار سرپرست بشه، من هم از همون موقع اعلام موقعیت کردم که حتما میام. ایشون هم لطف کردند و اسم ما را وارد لیست خودشون کردن، تا پنجشنبه قبل که رفتنمون به گاوکول منجیل صد در صد شد، بسی ذوق نمودیم.

من شب قبل حرکت داشتم تو فرندفید کسب علم میکردم که صادق رفت نون تست بگیره تا واسه فردا ساندویچ آماده کنم اما متاسفانه دست خالی برگشت، نتونست نونش رو تهیه کنه و چون دیروقت هم بود دیگه کاریش نمیشد کرد. منم کلی ناراحت بودم که: فردا چکار کنم، این وقت شب که نمیتونم کاری بکنم و برنامه ریزی من بهم خورده. اما دوستان خوب فرندفیدی من بهم چند تا پیشنهاد عالی دادن و من دوباره کسب روحیه نمودم. ساندویچ رو تو ساندویچ میکر و با نون باگت درست کردم. صادق هم از ترس اینکه گشنه نمونه رفت چهار تا بسته سالاد الویه آماده و ۲۰ بسته نون لواش و دو تا آب معدنی و … خرید! من با دیدن این همه خوردنی چشام از حدقه زد بیرون. وای خدای من کی میخواد این همه وسیله رو ببره؟! کلی غرغر کردم اما فایده ای نداشت. همگی میدانیم که همانا شکم واجب تر می باشد!

تا ساعت یک من در تلاش بود تا وسایل رو جم و جور کنم و ساندویچ ها هم که آماده شدن با خیال راحت رفتم به سوی لالا نمودن. هنوز چشمامو رو هم نذاشته بودم که گوشی محترم موزیک از خودش در کرد. من هم کلی آه و ناله کردم که خدایا آخه چرا؟ این همه زود؟! کی گفته بریم کوه اصن؟! ها؟! بیدار شدیم و خودمونو آماده کردیم.

ساعت چهار و ده دقیقه بود که دخترخاله به همراه آقای رضائی راهنمای گروه با ماشین اومدن دنبالمون. من و صادق و پسرخاله صادق که اینجا دانشجو می باشند راهی دفتر کوهنوردی شدیم.

حدودا نیم ساعت طول کشید تا از آستانه برسیم به سیاهکل. دوستان کم کم پیداشون شد و سر جمع همه شدیم ۲۰ نفر. کاغذ و خودکار رو از دخترخاله گرفتم تا گزارش رو من بنویسم. کلی هم کلاس گذاشتیم که آره بابا ما خودمون کوهنوردیم و بلدیم! اما دقیقا یه سال میشد که کوه نرفته بودم. دخترخاله به این کوه نرفته بود و منم که اصلا نمی تونستم حدس بزنم این کوه چقد تخصصیه و مسیرش چه جوریه. با خیال راحت راه افتادیم.

خلاصه! از مسیر سنگر رفتیم به کمربندی رشت و بعد هم رسیدیم منجیل. منجیل که میدونین کجاست؟ همونجا که از اون بادبزن های گنده داره!!!

ساعت هفت رسیدیم به منجیل، بعد که پیاده شدیم یه مسیر کوتاهی رو از وسط منطقه ای که بر اثر زلزله منجیل که در سال ۱۳۶۹ اونجا رو متلاشی کرده بود گذشتیم. چقد دلخراش بود. اون سال من همش سه سالم و چیزی یادم نمیاد اما از این و اون در موردش می شنوم. این زلزله بیشترین خسارت جانی و مالی را به منجیل و رودبار وارد کرد. برای اطلاعات بیشتر می تونین به این آدرس مراجعه کنین.

چه کوهای قشنگی داشت. چه صخره ها و سنگای یه دست و نازی. انگار همشون یه دست تراش خورده بودن! واو چه درختای نازی، دلم میخواست از همه شون عکس بگیرم، اما باید همش تو صف می بودم و تند تند حرکت میکردم. اما بعضی جاها سوء استفاده میکردم و عقب می موندم قبل از مسئول کوه که آقای بسیار محترمی بودن و تو مسیر برگشت بهم دلداری دادن، البته دلداری همراه با لیمو ترش! و عکس می گرفتم.

خلاصه ما هی می رفتیم هی نمی رسیدیم هی می رفتیم هی بازم نمی رسیدیم. تو مسیر ۴ ساعت و نیم رفتن به قله، اگه بگم ده دقیقه ش فقط سرپایینی داشت غلو نکردم. ساعت ده کنار رودخونه ای که پایین کوه بود نشستیم و صبحانه خوردیم. اونم چه صبحانه ای!!!! من که چیپس و کیکی که دست پخت دخترخاله بود رو خوردم. چند تا آقا هم بودن که اونجا اطراق کرده بودن برامون چای گذاشتن، برای من که نه برای بقیه گروه.

موقع حرکت احساس کردم که عضله پام گرفته شده، اما به روی خودم نیاوردم، هرچند قابل پیش بینی بود بعد از این همه وقت مسیری به این سنگینی رو بخوام راه برم پام گرفته میشه. دیگه نزدیکای قله بودیم که پاهام خشکید!!! با درد زیادی منو گذاشتن جلوی جلو دار تا آروم آروم راه برم و بقیه دنبال من بیان. همین که شروع به حرکت کردم آقایی که جلو دار بود گفت تو بودی پات گرفته؟ اینجور راه بری من که نمیتونم بهت برسم. بیا پشت سر من. ایشون که با دو تا باطوم راه می رفتن گفتن من پام مشکل داره نمیتونم با این سرعتی داری میری بیام. باهاشون صحبت کردم متوجه یه پاشون فلجه، اون موقع یه جوری شدم، واقعا چه روحیه ای با سن و سال زیادش کلی دل شاد بود و به راحتی مسیر رو جلو میرفت. نصف گروه کوه سنشون بالای ۵۰ بود، موهاشون سغید و دل شاد. خیلی ذوق میکردم می دیدمشون. چقدرم که مهربون بودن!! بقیه مسیر رو تا قله براتون عکس میزارم، واقعا نمیتونم خودم مسیر به این زیبایی رو توصیفش کنم.

رسیدن به قله خیلی هیجان داشت، باد خیلی شدیدی هم می وزید. من و صادق محکم همدیگه رو نگه داشته بودیم که پرت نشیم پایین! عجب قدرتی داره باد! قربون قدرت خدا برم.کل منجیل و سدش مشخص بود حیف که دوربینم اون قدر قدرت نداشت تا از صحنه های زیبا برای یادگاری هم که شده عکس بگیرم و نگه دارم.

اوه اوه بدتر از همه موقع برگشتن بود. آفتاب مستقیم تو صورت، شیب زیاد، سنگ ریزه، هوای گرم، پای داغون، دست سوخته… دیگه داشتم هلاک میشدم. تا وقتی که رسیدیم به مینی بوس من آه و ناله کردم. هی هم به صادق میگفتم من اگه باز جوگیر شدم گفتم کوه نزاری ها باشه؟ خدایا من چه جوری این همه راه رو اومدم بالا؟ چرا نمی رسیم؟ مُردم! نمیخوام. خودمو پرت میکنم پایینا. اصن نمیخوام بیام. دور و بری ها هم می خندیدن و دخترخاله هی حرف میزد که حواسم پرت شه منم که فهمیده بودم گفتم ببین من اصن اعصاب ندارما نمیخوام حرف بزنی، بیشتر کفری میشم!! صادق هم تایید کرد و تا پایین خودم تنهای تنها غر زدم. برای ناهار هم رسیدیم همون رودخونه ای که صبحانه خورده بودیم. همه بدو بدو پریدن تو آب، ولی من از ترس مار و خرچنگ و کوسه رو سنگ واستادم و با دست آب ریختم رو پاهام. بعد از اینکه درد پاهام کمی خوابید رفتیم برای ناهار. خیلی چسبید!!

چند تا نکته هم یاد گرفتم که دلم میخواد بنویسمش. یکی اینکه همیشه سعی کنین برای اینکه خسته نشین درست پشت سر جلودار حرکت کنین چونکه اگه عقب باشین اون فاصله های بین افراد که زیاد میشه شما هی در تلاش خواهید بود که فاصله رو پر کنین و این فشار بیشتری به آدم وارد میکنه. دومی هم اینکه زمانیکه عرق می کنین پوست سریع تر می سوزه، عرق روی صورت عملکردش مث ذره بین میشه، باید سعی کنین با یه دستمال سفید عرق رو خشک کنین. اونایی هم که پوستشون سفید تره بیشتر با این مشکل مواجه میشن مث بنده! قشنگ تابلو شدم نه تنها صورتم بلکه اون دستی که چوب دستی تو دستم هم بودم کامل سوخته.

رفتن و رسیدن به کوه هم لذتی داره که هر کسی باید خودش تجربه کنه. عطش رسیدن به قله و شوق فراوان برای برگشتن. وقتی رسیدیم پایین آقای مرد تنها تماس گرفتن که آستانه هستن! خیلی دلمون میخواست ببینیمشون اما نمیشد خلاصه این دیدار موکول شد به فردای اون روز یعنی شنبه که شنبه هم تماس گرفتیم دیدیم ایشون برگشتن و کلی ناراحت شدیم این موقعیت رو از دست دادیم!

شنبه هم کلاسا رو به دلیل گرفتگی عضلات و کمی تا قسمتی فلج شدن و ترسیدن از اینکه تو مسیر جا بمونم و خشک شم کلاسا رو تعطیل رسمی اعلام نمودم!

این بود خاطره کوه جمعه همرا با گروه کوهنوردی مرداویج!

خرداد ۱۴

استعمال دخانیات از سده دهم هجری و ابتدا در دوره شاه عباس صفوی در ایران متداول شد. قلیان و چپق نیز از وسایل تدخین بود که هنوز هم در بسیاری از منازل قدیمی و قهوه خانه های سنتی رواج دارد.

این عکس از موزه چای کاشف السلطنه لاهیجان گرفتم، چای و دخانیات جالبه نه؟

خرداد ۸

امروز هوس شل داشتم، کتابامو بیرون آوردم و تمامی صفحه هاش رو برای هزارمین بار مرور کردم؛ :)

Stupid Pencil Maker

Some dummy built this pencil wrong

The eraser’s down here where the point belongs

And the point’s at the Top-So it’s no good to me

It’s amazing how stupid some people can be

مداد ساز احمق

یه احمق این مداد رو عوضی ساخته

پاک کن رو به جای نوک گذاشته

نوکش هم گذاشته سر مداد که من دوست ندارم

واقعا عجیبه ها بعضی ها چقدر گیج هستند

کتابای عمو شلی

اردیبهشت ۲۸

تبریک تبریـــــــــــک ! مبارکه هــــــــــــــــــــــــــــــورا ! زندگی کردم، لذت بردم! چه حالی داد! ای ول ای ول ! فوتبال تو توئیتر چه می چسبه! هووووراااااااااااااااا هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! :D

تبریک به تمامی دوستان پرسپولیسی جامعه توئیتر و وبلاگستان.

مهر ۴

ما که بسی خوشمان آمد. :)

شهریور ۷

 :X

الفبای عشق

 

پ.ن: میلاد با سعادت امام زمان (عج) بر همه دوستان مبارک.

تیر ۲۰

Page 1 of 212»