آبان ۳۰

از جهان تا خدا هزار استگاه بود

در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم میشد

قطار میگذشت و سبک میشد

زیرا سبکی قانون خداست

قطاری که به مقصد خدا می رفت

عاقبت به ایستگاه بهشت رسید

پیامبر گفت ایجا بهشت است و من

شادمانه بیرون پریدم

اما تو پیاده نشدی؟!

و من نفهمیدم…

قطار رفت و دور شد

و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟

گفت نه٬ قطار به سوی خدا می رود.

و خدا به آن ها میگوید درود بر شما راز من همین بود

آنکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد

و من…

آبان ۱۵

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم

" هیوا مسیح"

آبان ۳

 نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای … این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

 

ســهــراب

پ.ن: دو روزی رفتم تهران، پیشه داداشی جونم ! بعد از اون هم چالوس و رامسر و …..! جاتون خالی خوش گذشت، اما امروز بد تموم شد . « عیـــد رو به همــتون تبریک میگم»

مهر ۲۰

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی چیست

من چه می دانستم سبز می پژمرد از بی آبی

سبز یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست

قلب ها ز آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند

تیر ۱۳

بودن را تاب ندارم

شدن را توان

بهای سنگین زندگی را به قیمت دلم پرداختم

و تو ….

کاش می‌دانستی که چقدر تنهایم                          " صادق هدایت "

 

پ.ن ۱: استعدادهای ناشکفته‌م داره شکوفا میشه! چه طوره ؟ :D

پ.ن ۲:بعضی وقتا آدم حرفی نزنه بهتره ٬ چون ممکنه با گفتنش دلش بیشتر بشکنه !

پ.ن ۳:شرمنده همه دوستان نظر میزارم٬ ثبت نمیشه!

خرداد ۲۷

یه سوال:

چرا بعضی آدما ارزش بیشتری برای شنیدن بعضی چرت و پرتا قائل هستن تا حقیقت؟ :-w

و هیچ اهمیتی به شنیدن حقیقت نمیدن ! تازه به تمسخر هم میگیرن ! ها؟ چرا؟ :-/

خدایا ازت میخوام منو هیچ وقت رو در روی همچین آدمایی قرار ندی  

 میدونی !

من پر از خوابم !

خیال میکنم نه خوابها

که تمام بیداری هایم حرام شده است

خیال میکنم تمام خوابهایم را گم کرده ای "    هیوا مسیح  "

 

توجه :باید خیلی خیلی همدیگر رو محکم نگه داشتـــا ٬ حواستون جمع باشه ! ;;)

خرداد ۱۵

غروب بود.

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی٬کنار چمن

نشسته بود:

"دلم گرفته٬

دلم عجیب گرفته است."

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره های عجیبی!

 

پ.ن۱: شعر " مسافر " ٬ سهراب سپهری.

Page 3 of 5«12345»