تیر
۰۱
    
Posted (حدیثه) in شخصی, مینیمالکده on تیر-۱-۱۳۸۷

صبح وقتی بیدار شدم، یه جوریم بود، آخه خوابای خوبی ندیده بودم. یه قسمت خواب این بود که دیدم بچه دارم و پسره، هی میگفتم اخه چرا پسر من که دختر دوس دارم و پسر نمیخوام و این جور چیزا. :D بیچاره بچهه! بعد خواب دلم واسش سوخت. بعدش نمیدونم چرا هی حس میکردم قراره یه اتفاق بدی واسم بیافته، مثلا تو راه تصادف کنم یا یه چیزی تو این مایه ها.

اما برعکس روزای دیگه درست سر ساعت و بدون هیچ استرسی به کلاس رسیدم! دم در دو تا از این بچه های لوس رو دیدم با لبخند بهشون سلام گفتم، دیدم میگن چه دلش خوشه راحتی؟ گفتم چرا؟ گفتن پس حسابی خوندی ها معلومه. منم ابروهامو دادم بالا گفتم وااااا چطور مگه؟ گفت امتحان داریم دیگه، جلسه قبل بچه ها سر به سر استاد گذاشتن امروز امتحان گذاشته خیلی هم رسمی و سختگیرانه. من همونجا دپرس شدم. خلاصه من موندم و یه جزوه و یه دل غمگین.

جلسه قبل کلاس رو پیچونده بودم، بی خبر از همه جا بودم. با اینکه از بچه ها جزوه جلسه قبل رو گرفته بودما اما هیچ کدومشون هیچی نگفتن بهم اینقد ناراحت شدم که نگو و نپرس. به دلیل برگزاری امتحانا کلاس رو تغییر داده بودن، منم رفتم تو کلاس اون ته نشستم و جزومو بغل کردم. یکی از دوستا گفت چی شده خوندی؟ من گفتم بابا هیشکی به من هیچی نگفته بود :( گفت اشکال نداره کنسلش میکنیم، بعدش دوباره برگشته میگه فکر نکنم کنسل شه آخه خیلی اذیتش کرده بودن. استاد رو میگفت. گفتم هی میگفتما یه اتفاقی می افته نگو این بوده!!!

بعدش از اینکه همه تو کلاس جمع شدن استاد اومد تو سر تا پا سیاه پوشیده بود و با چشای قرمز نگامون کرد و گفت. ازتون فقط یه چیزی میخوام. تو رو به اون خدایی که می پرستین، درست رانندگی کنین! همش با این فکر بشینین پشت فرمون که پدری مادری خواهری کسی منتظر و چشم به راهتونه. بچه ها گفتن چی شده استاد؟ گفت نمیدونین؟ سرشو انداخت پایین و با صدای بسیار بم و آروم گفت ۵ تا جوون دیروز تصادف کردن و دو تاشون مُردن، دو تای دیگه وضعشون خیلی وخیمه! یکی هم قطع نخاع شده به زور زنده نگهش داشتن. عکس اون دو تا رو ندیدین؟ دانشجوهای همین جان. یکیشم برادر خودم بود.

وایی دلم درد گرفت، خیلی بهم ریختیم. استاد هم همونجور اشک می ریخت و خواهش و التماس میکرد مراقب خودتون باشین، و … و … ! بعدش رفت بیرون.

بازم من موندم و جزوه و فکر مغشوش و ناراحتی از دست دوستان.

وقتی رفتم بیرون عکس یکیشونو رو برد دیدم، اساسی بهم ریختم. همه هم کلاساشون لباس سیاه پوشیده بودن و سره جلسه نشسته بودن. دلم بدجوری سوخت. روحشون شاد. از خدا میخوام اون سه نفر رو از مرگ نجات بده، ولی هی مگم اون یکی که قطع نخاع شده و با اون وضع فجیح نگهش داشتن چـــی؟ اونو که دیگه هیچ چاره ای نیست.

ساعت بعد رئیس دانشگاه خودش اومده میگه آماده باشین واسه امتحان که استادتون گذاشته! وووووووای من تا اون لحظه هی میگفتم نه بابا همه چی حل میشه و کنسل میشه. یا حداقل یه فکری به حال من میکنه که نبودم و خبر نداشتم. :( واقعا دیگه نمیشد کاریش کرد!!! نمیدونم چه گندی زده بودن اون هفته که اینقد جدی برخورد کرده و کوتاه نمیاد. سوالا و همه کوفت و زهره مارا آماده بود. من هی در میرم تا یه گوشه رو جدول واسه خودم تنها بشینم، دوستان محترمه میچسبن بهم بدون اینکه به روی خودشون بیارن که بابا چرا ما دهن باز نکردیم و نگفتیم که امتحان داریم. منم سوت میزدم و یهو غیب می شدم. اَه آدم ۳ تا دوست این مدلی داشته باشه دشمن میخواد چیکار؟!

اینقد موندم، استاد که رسید تندی رفتم جلوش گفتم استاد اینجور اونجور شده، من چی کار کنم؟ خندید گفت هیچی نیست. بعد رفت. :|

سریع یه دور مسائل رو نگاه کردم و رفتم سره جلسه. چه اعتماد به نفسی داشتم من؟! اینقد خوب جواب دادم که خودم کف بالا آوردم. اولین نفر هم خودم بودم که برگمو تحویل دادم. استاد اومد بالا سرم گفت تو نخونده بودی؟ همه رو جواب دادی که دختر.

با این حال بازم روحیه م خرابه و ناراحتم. دلم میخواد فردا که رفتم دانشگاه عکس کسی رو رو برد نچسبونده باشن. تابستون که میشه یا خبر تصادف این و اون رو می شنویم یا خبر غرق شدن مسافرارو. تو رو خدا مراقب خودتون و خانوادتون باشین.



 
خرداد
۲۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی on خرداد-۲۵-۱۳۸۷

نمیدونم چرا همه اسم منو اشتباه میگن! اون از آلبوم عروسیم که بعد شش ماه انتظار آماده شد و بعد از تحویل گرفتن دیدم که تو تمام صفحات اسم من چاپ شده محدثه! اون لحظه کارد می زدی بهم خونم در نمی اومد!!!! چون رو آلبوم ایتالیایی کار شده بود هیچ کاریش نمی شد کرد، کلی انتظار کشیدم تا باز آماده شه، اما چه فایده با یه کیفیت بد چاپ کرد که ضررش جبران شه.

کلاس زبان رو هم که دیگه بی خیال شم خیلی خوبه، جلسه اول برگشته بهم میگه حُدَیثه شما کجایی هستی؟ منو می بینی، از شدت شُکی که بهم وارد شده بود فقط زُل زدم بهش و نگاش کردم. میگم استاد حدیـــثه! میگه نه! یه جلسه دیگه داره حضور غیاب میکنه باز میگه حُدَیثه شما که هستی بقیه کیا نیستن؟! میگم استاد حدیــثه. میگه اینی که من میگم درسته. برو دم خونه حسن، کوچه فلان، جلد این نوشته اون ( اینجوری که نگفت ولی خب ) اونجا نوشته، خودمم یکی به همین اسم دارم! منم تو دلم میگم برو گمشو، حداقل به فامیل صدام کن. بعد گفتم میشه اسپلش کنین استاد! تند گفت و رد شد. واسه پروژه هم اینقد خدا خدا کردم باز گیر نده چرا اینجوری نوشتی اسمتو، که خدا رو شکر حواسشو پرت کردم، ندیــد.

حالا نوبتی هم باشه نوبت دوستان ما تو فرندفید، ببینین امیر چی گفته! بهش میگم چرا به من میگی محدثه میگه اخه همه به همین اسم صدات می کنن. اینجاست که قلبم ترک بر میداره! یه سوال همگانی راه می ندازم ببینم کیا منو به اسم واقعی خودم می شناسن، هرچند خودم از اولش نا امید بودم. نتیجه ش رو خودتون ببینید دیگه چی بگم؟!

بابا جان این منم مـــــــــــن! اما با حدیث راحت ترم. با چشم غمگین یا سد آی هم که دیگه بیشتر.



 
خرداد
۱۳
    
Posted (حدیثه) in شخصی, معرفی سایت, وبلاگ on خرداد-۱۳-۱۳۸۷

چند روز پیش کامنتی داشتم با این مضمون:

وبلاگ شما در بین ۱۰۰ وبلاگ برتر نظر سنجی پرشین بلاگ قرار دارد از شما دعوت میکنیم در مراسمی که به همین مناسبت برای تقدیر از وبلاگ نویسان برتر ترتیب داده شده است شرکت فرمائید . برای ثبت نام و دریافت اطلاعات بیشتر می توانید از روز یکشنبه یازدهم خرداد بین ساعات ۱۶ تا ۲۰ با تلفن های زیر تماس حاصل فرمایید .
تاریخ برگزاری ۲۳ خرداد ماه - محل برگزاری دانشکده مدیریت دانشگاه تهران ساعت : ۱۶ الی ۱۹

من هم گفتم سره کاریه زیاد اهمیت ندادم، پاکش کردم.

امروز صبحونه آنلاین شده بود، بعد از چند خط احوالپرسی گفت که من جزء ۱۰۰ وبلاگ برتر هستم؛ خوب متوجه منظورش نشدم، چند دقیقه ای طول کشید تا دوزاری جا بیافته …

Soboone:
to jozv webloghaye persianweblog hasti
me: خوب پس مونده تا کنکور
:D
جریان چیه؟
ایمیل داد کامنتم گذاشت
پاک کردم
:P
Soboone: khob mikhaye beri
me: کجا؟
لینک بده
Soboone: chi link bedam migam davatet kardan vase marasem ke to tehran va to daneshgah tehran hast
me: اها
:))
برم ؟
:D
نمیدونم
بزار ببینم چی بود
Soboone: nemidoonam man ke nemidoonam chikar konam

بعد از مشورت با صادق جون و کسب اطلاعات از دوستان، تصمیم گرفتم که شرکت کنم. هر چند میدونم در اون حد نیستم که بخوام مقامی کسب کنم، اما دوست دارم به مراسم برم، شاید تنها حسنش این باشه که دوستان رو از نزدیک ملاقات کنم و این خیلی واسم باارزشه.

۲۰ دقیقه پیش تماس گرفتم و باهاشون هماهنگ کردم تا هفته آینده! لحظه ای که داشتم اسم وبلاگمو میگفتم خجالت کشیدم، چقده سخته تلفظش.

***

پ.ن۱: صبحونه هم دعوت شده به مراسم!

پ.ن۲: امروز تست تمرکز خیلی چسبید، رکورد نهایی ۲۱/۸۸۴ ثانیه بود! شما هم امتحان کنید.

پ.ن۳: اینم بازی نقطه ست، شما بیشتر خونه پر می کنید یا این سیستم هوشمند؟

پ.ن۴: گیلکی ویکی پدیا هم برای گیلک زبانان و دوستاران زبان گیلکی.



 
فروردین
۳۱
    
Posted (حدیثه) in شخصی on فروردین-۳۱-۱۳۸۷

روزِ بسی خنده ناک، جالب، خسته کننده، خواب آور، دوست داشتنی، فوق العاده سوپرایزی، لذیذ و پر از گشنگی بود!!!!



 
فروردین
۳۰
    
Posted (حدیثه) in شخصی on فروردین-۳۰-۱۳۸۷

بالاخره امروز به هدفی که این دو هفته تو سرم بود رسیدم، رفتیم سمت خونه خاله و آلوچه یا همون گوجه سبز خوردیم. آخ دیگه داشتم ضعف می رفتم همش چشمم تو آلوچه های خوش رنگ درختا بود.

اینجا باغ خاله جان می باشد.

باغ آلوچه

یه بغل آلوچه کوچیکانه هم تقدیم به همه



 
فروردین
۲۰
    
Posted (حدیثه) in شخصی, فیلم, قرآن, معرفی سایت on فروردین-۲۰-۱۳۸۷

این روزا کارم شده خوابیدن و در حد خیلی کمی ایمیل چک کردن، اگرم زیاد فعالیت کنم میرم تو فیس بوک! جدیداً هم که دیدن فیلم به کارای روزانه م اضافه شد. فیلم Win a Date رو تقریبا دو روزی میشه که دارم نگاه میکنم تا ببینم کی تموم میشه.

کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئًا بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۴٣) إِنَّا کَذَٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ (۴۴) وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ (۴۵)
بخورید و بنوشید گوارا، اینها در برابر اعمالى است که انجام مى‏دادید! (۴۳) ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم! (۴۴) واى در آن روز بر تکذیب‏کنندگان! (۴۵)

این آیه ها تو افزونه Quran Verses فیس بوک واسم نوشته شده. خدایا شکرت!

دیروز رفتم پیش فالگیر؛ ( نیش تا بناگوش باز ) بهم گفت روزای یکشنبه و سه شنبه واسم آمد داره هر کاری رو خواستم تو این دو روز انجام بدم، بعدشم گفت در آینده دو عدد بچه خواهی داشت. یه سری حرفایی هم زد که نمیشه اینجا گفت، نمیدونم چقدر شما به این فال و فالگیری و دعا و دعا نویسی اعتقاد دارین!؟! برای اولین بار واسم جالب بود تا حدودی بعضی از حرفاش با واقعیت جور در می اومد! به طالع بینی چینی هم خیلی معتقدم. الان حتما میگین این چقد خرافاتیه!!! از امروز که سه شنبه است تصمیم دارم همش تمام کارامو تو همین دو روز خالی کنم تا ببینم چی میشه!

پ.ن: دیگه شکلک نمیتونم بزارم؛ :(( آخه این قالب ناجور نشونشون میده! همه شکلکا پراکنده میشن. :-s

پ.ن۲: برم ادامه فیلم رو ببینم، آخرش این دختره با کدوم یکی ازدواج میکنه؟!!

عکسی از مناطق زیبای دیلمان، سه روز آخر تعطیلات اونجا بودیم