روحیه م به زیر صفر رسیده!
خودش فرق گاو و گوسفند رو بَلَتــه. با این حال بازم مرسی از اینکه یادآوری کردین، نمیدونم چرا با گذاشتن این گاوه اعصبانیتم خوابید؟! الان رو فرمم و حالم خوبه. امـا گاهی اوقات همه چی از دستم در میره، نمی تونم زندگی گوسفندی رو تحمل کنم. خدایا خودت به داد همه ماها برس!
آخه چرا؟ چرا مردم اینقدر احمقن؟ نمی تونن جلوی خودشون رو بگیرن و حقوق دیگران رو ضایع نکنن!!! کلافه ام. هر چقدر تو جامعه بیشتر فرو می ری حق کُشی و حق مردم خوری بیشتر می بینی!!! جمع کنیم بریم تو روستا زندگی کنیم خیلی به نفعمونه فک کنم.
حتی یک کوشولو هم نمیتونم ساکت بمونم تا کسی بخواد حق منو ضایع کنه!!! اگه هم نتونم و مجبور باشم سکوت کنم مثل پست زیر فوران میکنم.
یهووو میرم بالا ، یهوووو تالاپی می خورم زمین. جمع کن بابا این مسخره بازیا رو !
الان از رشت برگشتم، مردم چقدر شور و شوق خرید لباس عید دارن. من هیچ وقت نتونستم خودمو قانع کنم تا کفش و لباس و کیف نو بپوشم تو عید! احساس ضایع بودن دارم. این بچه ها رو دیدن کتونی های سفید می پوشن با شلوار لی های تمیز و اتو کشیده!
حالم بد میشه. عروسی داداش هم شد ۱ فرودین! جالبه واسم، صبح سال تحویلی بعد از ظهر تا شب عروسی و عید تبریک گویی! کارتاشون آماده شد رفتم گرفتم خیلی خوشگلن. بعدا میزارم عکسشو. یکمی هم از این سنگای تزئینی گرفتم واسه کف تنگ ماهی! آخی امروز از اون ماهی چشم قلمبه های خودم رو دیدم تو بازار. این دفعه باید زیاد بموننا گفته باشم! (حالا به کی دارم میگم؟) سنگاش صورتین. بَهــداً که ماهی خریدیم واسه عید، عسک می گیرم نشونتون میدم.
هوای آفتابی هم عذابِ! از خونه بیرون اومدم دیدم از ته کوچه تا سره کوچه فرش پهن کردن که خشک بشه. سوار تاکسی شدم آقای راننده مهربون میگه:
- خانوما دیگه پیداشون نیست!
- گفتم همه دارن فرش می شورن!!!
- هر چی آفتاب کنه بهتره، خانوما فعال تر میشن، سلامت تر می مونن. شما چطور در رفتی؟
( نگفتم دیگه چطور شد در رفتم ) !! بعدش گفت:
- پودر لباس هم گرون شده، شده ۲۵۰!
- تا مردم به چیزی نیاز پیدا میکنن قیمت رو می کشن بالا.
- من که میگم همه رو بفروشن، فرش نو بگیرن!
- (بی خیال بابا؛ خیلی پولداریا) اِ نه اون وقت قیمت فرش دو برار میشه!
- عجب حرفی زدی، درسته درسته!!!
- (چی فکر کردی؟
) !
- کدوم دیوانه ای داره این شش طبقه رو اینجا می سازه؟
- نمی شناسیم. کیه؟
- ( اسمشو گفت ) بی خود نبود می گفتن، خونه داری درست میکنی اِیوون دار بساز تا رو اِیوونش بشینی کدو بخوری!!!
- مرسی آقا پیاده میشم.
- خوش بخت بشی!
- ![]()
پ.ن۱: درس + کار خونه! روزه خوبیه!!
پ.ن۲: دوس دارم نظرتون درمورد رنگ وبلاگم بدونم!
آخه چقدر من ناله کنم! چقدر بعضی آدما فهمیده هستن، آدم از هم صحبتی باهاشون لذت می بره! کاش منم جزء اون دسته از آدما باشم که دیگران باهام صحبت میکنن خوششون بیاد. حالا اینا چه ربطی به هم داره، خدا میدونه.
هر کی هر چی میگه واسه اینکه دلشو نشکونم و احساس بدی بهش دست نده قبول میکنم، با جون و دل اون درخواستی رو که از من کرده انجام میدم و دست رد به سینه ش نمی زنم. ولی فکر کن نــه خدایی فکر کن از همون یارو یه درخواست مهم و حیاتی بکنی به روش نیاره که هیچ ، خبرتم نکنه که میتونم یا نمی تونم اخرشم غرورت له و لَوَرده میشه خودت زنگ میزنی میگه نمیشه اخه بیام ! ![]()
![]()
پ.ن: زیاد واضح حرف می زنم نه؟!
پ.ن۲: دوستمان بسی از همه تشکر کرد!
پ.ن۳: از امروز تا روز تولدم میخوام احساساتم رو اینجا بنویسم، ببینم اخه من چقدر بزرگ شدم و تغییر کردم! امروز که احساساتم قاطی بود.
* جنیفر لوپز فارق شد. بچه هاش اسفندی شدن! درسته بچه هاش! دوقلووووو، یه دختر یه پسر!!! ![]()
۱/ از همه تون بابت تبریکای خوشگلتون ممنونم. ان شاءالله هر جا که هستین شاده شاد باشین.
۲/ کیک هم درست کردم! حالا شاید قیافه اش زیاد خوب نشده ولی خوشه مَز بوده. آقای همسر هم واسم دو تا شاخه گل خرید.
۳/ سه شنبه رفتیم رشت و از فروشگاه آقای هلو و خانوم لیمو، یه کاپشن خریدم. هر پونزده روز میلادی به سه نفر که بالای سی هزار تومن خرید کرده باشه به قید قرعه جایزه می دن. یه کمربند لاغری و دو تا ماساژُر. ما هم با همون بی خبری تو قرعه کشی شرکت کردیم. دیروز ۱۵ فوریه، ساعت ۹ شب زمان قرعه کشی بود. من و صادق هی گفتیم بریم؟ نریم؟ ولش! حالا می خوای سینما بریم اگه وقت شد یه سر می ریم اونجا!!! کی برنده میشه آخه! پس نریم این همه را، یه سر پیاده بریم کافی شاپ و بر گردیم!!! خلاصه آماده شدیم، گفتم منتظر ماشین می شیم اگه تا ده دقیقه موندیم ماشین شد میریم اگه نه برمی گردیم. همین که رسیدیم به خیابون اصلی سه ثانیه نشده ماشین شد، فکرشو بکن! از همونجا گفتم که برنده شدم
! با اعتماد به نفس کامل بعد از خوردن شام رفتیم سمت مطهری، حالا بیا و جمعیت رو ببین! فکر نمیکردم این همه شلوغ بشه. زیاد حرف نزنم بهتره
در آخر دومین نفر که اسمش در اومد من بودم. بله اینجانب برنده یک عدد ماساژُر برقی شده ام. خیلی باحال بود هرگز چنین تجربه ای نداشتم، میگنا با هدف بری جلو حتما به خواسته ت می رسی همینه…
۴/ دیشب تو تلویزیون از دکتر علی اکبری انرژی گرفت! با اعتماد به نفس کامل زُل زدم بهش ببینم چربی های اضافه منو آب می کنه یا نه! امروز صبح به وقت ایران ساعت ۹ و نیم باید دوباره تمرکز می کردم، ولی متاسفانه خواب موندم. ![]()
۵/ آخ جون دوس جونم اومده تو چت. ![]()
امروز از وبلاگ خوندن لذت بردم! دیر به دیر میام به وبلاگاتون. آخه میدونین هوا خیلی سرده دستام یخیده، تازشم درس دارم درس. فیس بوک هم که میرم! بازی های جدیدش رو دوس دارم. مهمون داری هم میکنم! در کل زندگی سخت شده بید.
درسای آموزش زبان نصرت رو می ریزم تو گوشی و شبا بهش گوش میدم. تا حدی راه افتادم، اگه سره تلفظ مشکل دارین یا خجالتی هستین در صحبت کردن پیشنهاد میکنم برای چند روز هم که شده نصرت رو گوش بدین. واسه من که خوب بود و هست تا ببینیم آخرش چی میشه. تا یادم نرفته بگم که سی.دی هاشو از نمایندگی هاش بگیرین یه وقت از این تقلبی رایت شده ها نگیرین. نوچ نوچ نوچ خیلی بده (
). من که اصلاً اصلاً عذاب وجدان ندارم.
ششم عیدعروسی داداشمه، نمیتونم تصمیم بگیرم که ابروهام رو تاتو کنم یا نه؟ هر کی یه نظری میده منم موندم سره چهار راه، دو سه ماهی میشه که سره چهار راه منتظر موندم! هر چند می دونم که الان تصمیم هم بگیرم فایده ای نداره چون خیلی دیر شده تا عید ترمیم نمیشه. نمیدونم موهام رو مش کنم یا رنگ… نمیدونم واسه عید خونه رو تغییر بدم یا نه…. تازشم نمیدونیم کِی بریم مسافرت و البته به کجا بریم…. خیلی دوس دارم برم اونجا که بزرگ شدم، شرق کشور یکمی به سمت پایین. آفرین درست حدس زدین، ایرانشهر! دلم میخواد ایرانشهر رو به صادق نشون بدم. البته صادق میگه بریم شیراز!
حالا هر وقت رفتیم بلوچستان خبرتون میکنم. 
نمی دونم چند بار تو وبلاگم ذکر کردم که از دروغ متنفرم. دروغ باعث میشه همه دوستی ها از هم بپاشه. دروغ باعث میشه تمام حرمت ها شکسته بشه. دروغ باعث میشه دل ها سیاه بشن. دروغ باعث میشه اعتماد ها از بین برن. از بچه کوچیک بگیر تا آدم بزرگش همه و همه، حتی تک تک شماها خوب میدونین چقدر دروغ آزار دهنده است.
مدت ها شخصی رو به عنوان دوست واقعی خودتون می دونید. تو تمام خنده ها و گریه ها با هم شریک می شین، واسه لحظه لحظه ها ارزش قائلین، حتی به خاطرش از خیلی فرصت ها هم چشم پوشی می کنین، تو تک تک فرصت ها و لحظه ها و روزهاتون نقش پیدا می کنه. اون وقت، یهو برق سه فاز شما رو می گیره
به به بیا و ببین چه دروغ ها و چه مخفی کاری هایی در کار بوده و تو مثه خنگا از همشون بی خبر بودی ….
منم از نوع آدمای بد بختشم!
نمیدونم حس ششمم زیاده؟! خدا منو دوس داره؟! خدا منو دوس نداره؟! زیاد کنجکاوم؟! زیاد باهوشم؟! خلاصه نمیدونم قضیه چیه؟! چیزی که نباید بدونم و سر در بیارم سره دو روز به صورتی بسیار بسیار اتفاقی و بدون هیچ پیش زمینه ای ازش با خبر میشم. اینقدر هم این قضایا جالب جور در میان که خودم شاخ در میارم.
هر چند که اینجا جاش نیست بگم داستان چی بوده. نمی خوام باعث بشم خاطره تلخی از دوستی ها به جا بمونه.
من بازم گذشت کردم و با نیش باز بهش سلام گفتم. چشم روی همه چی بستم و نخواستم بهش فکر کنم.
اما مثل اینکه خیلی برات درد آور بود. خوب گُلم چرا این کار رو می کنی. هم خودت اذیت میشی هم دوستانت. قلب منو که شکستی، نکن این کارا رو مجبور که نیستی … 










