اسفند ۲۷

دیروز رفتم رودسر، خونه خواهرم! واسه چند ماه پیشاپیش ماهی سفید خریدم. کلی هم سبزی، تدارکات سبزی پلو با ماهی روز عیده دیگه چی کارش کنم. وایی ماهی ها زنده بودن. لباشونو هی غنچه میکردن، هی باز می کردن. دلم واسشون کباب شد. زنده بودن هنوز تازه از تور آورده بودن پایین. یه مقدار از ماهی ها مونده که پاک کنم، از سره ماهی می ترسم. مخصوصا از چشماش، موقعی که ماهی پاک میکنم، سرشو می پوشونم که نبینه منو!!! یهو همچین قلبم تکون می خوره، در حد سکته . دسته خواهری درد نکنه باز زحمت کشید چندتاشو پاک کرد، اما بازم مونده.

این روزا با اینکه کارام مث بقیه زیاد نبوده ولی آن چنان خستگی تو تنمه که اگه یه روز وقت بشه ۲۰ ساعت میخوابم. باید هرچه سریعتر این کارو بکنم وگرنه واسه عروسی مهران هیچ رمقی ندارم.

درختای آلوچه که تو هر خونه حداقل یکی هست، شکوفه کرده. خیلی شاد می شم وقتی درخت یه دست سفید می بینم. از الان روز شماری میکنم واسه غارت کردن آلوچه های نارس درختای خونه خالم!

اسفند ۲۵

یه روز قبل از تولدم؛ مش موهامو ترمیم کردم، ابروهامم … هــا! آره دقیقاً. تاتو کردم. از اون تاتوهای تابلو نیست، ظریف و باریک، بیشترشم تو ابرو خودمه. حالا با این قیافه دیروز چادر گذاشتم سرم، از صبح ساعت ۸ تا ۱۱ و نیم شب تو یکی از شعب اخذ رأی بودم.

اولش که سیستم در به داغونشون بالا نمی اومد، کابل برق مانتیورشم همراش نبود، کلی قاطی کردم! پنج دقیقه نشد که مسئولش از فرمانداری اومد و یه سیستم آک آک واسم چینـد رو میز.

آخه میشه رو سیستمی بشینی که سرعتش از زمین تا اسمونه! اون وقت اینترنت نری فقط کدملی وارد کنی؟ یواش یواش هم جی میل چک کردم، هم کامنتامو! تازشم فیس بوکم رفتم. حالا بماند که اولش با ایرانسل میرفتم تو گوگل تاکم.

عجب بساطیه این انتخابات، چه بخر بخری بود. مردم هم بی نصیب نموندن عیدیشونو پیشاپیش گرفتن. تا ساعت چهار بعد از ظهر همش نزدیک دویست تا رای داشتیم تا ساعت آخر که شد همه مردم اومدن رای بدن، دو ساعت تمدید کردن! گفتم الان دیگه کسی نیست درا رو می بندن، هیچی دیگه دوباره ده دقیقه به هشت اومدن خونه خاله رأی بدن! بابا بی خیال!!! بازم تمدید کردن. اخرش نزدیک ششصد تا رای داشتیم. بیست و هفتاشم یا اسم دوست دخترشون بود یا اسم خدا یا سفید.

منم رأی دادم. دور دوم هم به همون رأی میدم!

اسفند ۲۳

امروز اکثر وبلاگا در مورد عید و خونه تکونی و خرید و این جور چیزا نوشته بودن، خوب منم هوس کردم بنویسم.

گندمایی رو که خیس کردم واسه سفره هفت سین، یه کوچولو جوونه زده. یه کوزه هم آماده کردم واسه سبز کردن شاهی، روشو می پوشونم با تخم شاهی، خوشگل میشه. سمنو هم که خاله صادق درست کرد و فرستاد واسمون! ماهی قرمزم که میگن تو تحریمه!!! داری اینجا رو؟ تحــریـــم! واااااا خب من دلم ماهی قرمز میخواد و سیاه! چشم قلمبه! ناز نازی! روزای آخر می گیرم ماهی رو که بیشتر زنده بمونه. برای رنگ کردم تخم مرغم یه روش جدید یاد گرفتم، اول یه برگ جعفری (یا هر طرحی که خوشتون میاد) رو بزارین رو تخم مرغ و نخ پیچش کنین، بعدش بزارین تو آب که توش کلم قرمز یا پیاز زردچوبه اضافه شده و بجوشونین! خوشگل میشه.

 دیگه خدمتتون عرض کنم که فردا از کله سحر تا آخر شب پشت سیستم نشستم واسه رای گیری و شاهده  حضور با شکوه ملت شهید پرورم! میدونین که قراره فردا برای اولین بار یه سیستم رای گیری جدید رو تست کنن! بعله ما هم داریم میریم سره صندوق خودمون! :D

اسفند ۲۳

از بس خسته و عصبانی بودم که یادم رفت امروز تولد داداشمه، خودش زنگ زد! خجالت زده شدم. الان هم دارم با دبیر زمان هنرستانم چت میکنم، احساس شیرینی دارم.

اسفند ۱۷

روحیه م به زیر صفر رسیده!

اسفند ۱۴

خودش فرق گاو و گوسفند رو بَلَتــه. با این حال بازم مرسی از اینکه یادآوری کردین، نمیدونم چرا با گذاشتن این گاوه اعصبانیتم خوابید؟! الان رو فرمم و حالم خوبه. امـا گاهی اوقات همه چی از دستم در میره، نمی تونم زندگی گوسفندی رو تحمل کنم. خدایا خودت به داد همه ماها برس!

آخه چرا؟ چرا مردم اینقدر احمقن؟ نمی تونن جلوی خودشون رو بگیرن و حقوق دیگران رو ضایع نکنن!!! کلافه ام. هر چقدر تو جامعه بیشتر فرو می ری حق کُشی و حق مردم خوری بیشتر می بینی!!! جمع کنیم بریم تو روستا زندگی کنیم خیلی به نفعمونه فک کنم.

حتی یک کوشولو هم نمیتونم ساکت بمونم تا کسی بخواد حق منو ضایع کنه!!! اگه هم نتونم و مجبور باشم سکوت کنم مثل پست زیر فوران میکنم.

یهووو میرم بالا ، یهوووو تالاپی می خورم زمین. جمع کن بابا این مسخره بازیا رو !

 

الان از رشت برگشتم، مردم چقدر شور و شوق خرید لباس عید دارن. من هیچ وقت نتونستم خودمو قانع کنم تا کفش و لباس و کیف نو بپوشم تو عید! احساس ضایع بودن دارم. این بچه ها رو دیدن کتونی های سفید می پوشن با شلوار لی های تمیز و اتو کشیده! :)) حالم بد میشه. عروسی داداش هم شد ۱ فرودین! جالبه واسم، صبح سال تحویلی بعد از ظهر تا شب عروسی و عید تبریک گویی! کارتاشون آماده شد رفتم گرفتم خیلی خوشگلن. بعدا میزارم عکسشو. یکمی هم از این سنگای تزئینی گرفتم واسه کف تنگ ماهی! آخی امروز از اون ماهی چشم قلمبه های خودم رو دیدم تو بازار. این دفعه باید زیاد بموننا گفته باشم! (حالا به کی دارم میگم؟) سنگاش صورتین. بَهــداً که ماهی خریدیم واسه عید، عسک می گیرم نشونتون میدم.

اسفند ۵

هوای آفتابی هم عذابِ! از خونه بیرون اومدم دیدم از ته کوچه تا سره کوچه فرش پهن کردن که خشک بشه. سوار تاکسی شدم آقای راننده مهربون میگه:

 

- خانوما دیگه پیداشون نیست!

 - گفتم همه دارن فرش می شورن!!!

 - هر چی آفتاب کنه بهتره، خانوما فعال تر میشن، سلامت تر می مونن. شما چطور در رفتی؟

 

  ( نگفتم دیگه چطور شد در رفتم ) !! بعدش گفت:

 

 - پودر لباس هم گرون شده، شده ۲۵۰!

 - تا مردم به چیزی نیاز پیدا میکنن قیمت رو می کشن بالا.

 - من که میگم همه رو بفروشن، فرش نو بگیرن!

 - (بی خیال بابا؛ خیلی پولداریا) اِ نه اون وقت قیمت فرش دو برار میشه!

 - عجب حرفی زدی، درسته درسته!!!

 - (چی فکر کردی؟ :D ) !

 - کدوم  دیوانه ای داره این شش طبقه رو اینجا می سازه؟

 - نمی شناسیم. کیه؟

 - ( اسمشو گفت ) بی خود نبود می گفتن، خونه داری درست میکنی اِیوون دار بساز تا رو اِیوونش بشینی کدو بخوری!!!

 - مرسی آقا پیاده میشم.

 - خوش بخت بشی!

 - :D

 

پ.ن۱: درس + کار خونه! روزه خوبیه!!

 پ.ن۲: دوس دارم نظرتون درمورد رنگ وبلاگم  بدونم!

« مطالب قبلی مطالب بعدی »