آبان
۱۶
    
Posted (حدیثه) in شخصی, نفرت on آبان-۱۶-۱۳۸۷

عصبی‌ام و نمی تونم عصبانیتم رو کنترل کنم. وقتی دست و پام بسته‌س و توانایی انجام کاری که دلم میخواد انجام بدم ندارم، حرص میخورم. تمام بدنم سفت میشه، نفسم سخت بالا و پایین میره، کلا نفس کشیدن واسم سخت میشه. دوست دارم محکم خودمو فشار بدم. دوست ندارم کسی منو آروم کنه!!!

از هر مورد جزئی و کوچکی ( شاید مطرحش کنم بهم میخندین ) به هم می ریزم. کسی هم در اون لحظه به هم بخنده داغون میشم. له میشم. فشار سنگینی بهم وارد میشه. تو رو قرآن منو بفهمین.

تا این عکس رو سرچ کنم، عصبانیتم فروکش کرد، آروم شدم. هووووم بهتره تا یادم نرفته اینو بگم، اگه تعدادی از دوستان کامنتای خودشون رو در پست های اخیر نمی بینن باید منو ببخشن هر روز تعدادیشون رو دستی وارد می کنم و جواب میدم. یکمی شاید طول بکشه.

دیروز تمام لینکا رو دونه دونه وارد کردم اگه کسی جا مونده حتما بهم بگه واردش کنم، یه وقت شرمنده دوستان نشم.

امروز روز تعطیلی منه و هیچ درس و مشقی ندارم :دی کمبود خوابم هم دیروز برطرف شد، اما به همین راحتی ها هم که نیست، مراسم چهلم پدربزرگ صادقِ و باید از ظهر تا شب وقتمون رو اختصاص بدیم به کارای مراسم، خیلی وقته که خونه مادرشوهر اینا نرفتم آخه هفته پیش مهمون داشتم، پسرخاله‌م و خانومش. بعدا باید مفصل در مورد اون یه هفته بنویسم!

هی یه موج منفی میاد سراغم و بهم میگه که امروز اصلا روز خوبی نیست. امیدوارم اینجوریا که حس میکنم نباشه. همین!!

خیلی از کارام رو ول کردم و یا اینکه اصلا یادم نمیاد! تولد منیره یادمه و همین طور هدیه‌ش اما حسش نیست که پستش کنم، دلم میخواد شاد باشم و با شادی هدیه‌ش رو واسش بفرستم.

پ.ن: الان من باز عصبانی شدم و حس میکنم اخمام تو همه و دندونامو به هم فشار میدم !!!!!!!!!!!!!! :((



 
آبان
۱۴
    
Posted (حدیثه) in شخصی on آبان-۱۴-۱۳۸۷

این روزها خیلی خوابم میاد، یعنی سره کلاس یا تو راه یا تو خونه یا تو شرکت یا پشت سیستم سه ثانیه بیکار میشم چشام بسته میشن، حتی بدون اینکه سرم رو به جایی تکیه بدم چشامو می بندم و میخوابم.

خط اول شماره یک بود. شماره دو رو تا نصفه نوشتم خسته شدم پاکش کردم. حس نوشتن نیست. خوابم میاد. به کامنتای پست قبل جواب ندادم، چون جوابی نداشتم. :)



 
آبان
۱۱
    
Posted (حدیثه) in شخصی on آبان-۱۱-۱۳۸۷

اول از همه معذرت میخوام که چند تا پست قبلی من دوباره تو گوگل ریدر بالا اومد، آخه وبلاگ و دیتابیس و بک آپ و همه چی و همه چی با هم، یهویی از روی قصد و غرض توسط خودم که اینجانب حدیثه می‌باشم، پاک شد.

دوم هم اینکه دلم خواست پاک کردم، دلیل داشتم، دلمم خواننده های وبلاگم رو میخواد، دلمم پستای وبلاگم و خاطره هام رو میخواد، لوس نیستم! میخواستم ننویسم. اسمایلی لج بازی!! صادق گولم زد، به هاستینگ، که خیلی هم مقصر بود تو بی میل شدن من نسبت به وبلاگ نویسی، ایمیل زد تا آخرین بک آپ سد آی نور لای رو برگردوند.

سوم هم اینکه از تک تک شماها معذرت میخوام که با کامنت‌دونی من درگیر هستین و اعصابتون خورد میشه. کامنتای ۸ پست اخیر رو هم دستی و دونه دونه از ایمیلم کپی و پیست میکنم و دوباره جواب میدم. تا درس عبرتی باشه برای من که از این غلطا نکنم. قول میدم مشکل کامنت دونی و هاستینگ رو هم بر طرف کنم.

چهارم هم اینکه سعی میکنم زودی از این بی حسی بیرون بیام و کلی از موضوعاتی رو که این روزا واسم اتفاق افتاده و من از بی وبلاگی رو کاغذای پاره پوره نوشتم رو اینجا بنویسم. بلکه ثبت بشن.

پنجمی رو هم بگم و تمومش کنم :دی شاید شاااااااااااااااااید یه دومین دیگه واسه خودم دست و پا کردم. هنوز قطعی نشده، فعلا که صادق با این پیشنهاد گولم زد و منو تو همین خونه نگه داشت، تا ببینیم چند روزه دیگه چی پیش میاد.

ششمی ششمـــــــــــــــی رو هم بگم؟؟؟ اره اره ؟ :دی تعداد مشترکین خوراکم رو ببینــین !!! شده ۱۸۴ ! اسمایلی حلقه بستن اشک در چشمانم.

با تشکر حدیثه



 
آبان
۰۷
    
Posted (حدیثه) in شخصی on آبان-۷-۱۳۸۷

این روزا چقدر وقت کمه برای اینترنت اومدن. احساس کم معتاد بودن رو دارم! حس خوبی رو دارم تجربه میکنم که تا هفته دیگه هم ادامه داره. اسمایلی شنبه تا چهارشنبه همش کلاس دارم.

بعدا که فرصت مناسبی گیرم اومد کامل و مفصل تر از این می نویسم.



 
مهر
۲۴
    
Posted (حدیثه) in شخصی, وبلاگ on مهر-۲۴-۱۳۸۷

نمیدونم در این جور مواقع باید به حال خودم گریه کنم، یا اینکه باید از ته دل بخندم؟؟؟

* الان حامد ملک داره ازم می پرسه چه حسی دارم! منم میگم که حس خنگ بودن ندارم اما فک کنم اینا همش ناشی از هوش زیاده =)) !!!

مُردم از خنده ها. دو روزه دنبال اینم که بفهمم دو تا حامدی که تو جی تاکم هستن هر کدوم کدومن و من با کدومشون چت کردم و کدومشون بوده که ازم خواسته که تو وبلاگ طعم شیرین دو دقیقه یه مطلب به عنوان مهمان هفته بنویسم!

یوزر و پسورد وبلاگ رو از حامد گرفتم، تا اینجا من فک میکردم این حامد همون حامد ملک مدیر پارسیش هستن. بعد از اینکه لاگین کردم تا مطلب رو پابلیش کنم یکمی توی داشبورد پارسی بلاگ گیر کردم و نیاز به کمک داشتم. فورا انلاین شدم و از حامد ملک درخواست کمک کردم!

اما هیچ کدومشون نبودن ! بعدش حامد ملک ایمیل زدن و گفتن اگه مشکلی دارم بهشون ایمیل بزنم. منم که پست جدید رو  ایمیل زده بودم به اون یکی حامد، تو شک و تردید افتادم. گفتم واااا یعنی من که گفتم مشکلم چیه چرا این سوال رو دوباره پرسیده؟

بعد گفتم بذار ادرس ایمیلاشونو چک کنم که  یکی هستن یا خیر؟ دیدم که بــــــــله یکی نیستن!

حالا من در به در دنبال این بودم که کی ازم خواسته مطلب بنویسم تو وبلاگ گروهیشون!!! دقیقا تا همین چند دقیقه پیش کشف کردم که اون یکی حامد آقای محمدحامد احسان بخش مدیر وبلاگ کشکول هستن.

از این بابت هم به خودم تبریک میگم!!!!   فقط من موندم اگه ایشون انلاین نمیشدن و نمی پرسیدم که کی هستن باید تا اخر عمرم تو کف می موندم، اونم چیییی؟ با این همه نشون که تو همون پست هم هست!!!

پ.ن: اصلا فکر نمی کردم اینقد از عکسای همایش استقبال بشه! آخه همش رو از جای دیگه برداشته بودم. اما اگه کسی بازم عکس خواست حتما بره به اون دو تا ادرسی که آخر پست گذاشتم.



 
مهر
۲۰
    
Posted (حدیثه) in شخصی on مهر-۲۰-۱۳۸۷

الان من در اوج چت کردن هستم! آخه رو سیستم خودم نیستم و فقط دستم به جی تاک بنده! یه جورایی هم احساس میکنم ویندوز داره منو میخوره یا شایدم وقتی دستم به سیستم خودم برسه سیستمم منو بخوره. اسمایلی خیانت و اینا…

علاوه بر جی تاک با اکانت فرندفید همسر گرامی نیز لایک می زنیم و کامنت می گذاریم! اسمایلی بدجنس گری.

همایش بانوان وبلاگ نویس

امشب میریم سمت تهروون! :دی اگه خدا بخواد فردا کلی از دوست جونا رو در همایش خواهم دید. الان من اخره انرژی مثبت هستمااااا هیشکی نمیتونه منو کنترل کنه. با سرعت ما فوق صوت و نور و خورشید و ماه و ستاره ( ایش دیشب سریال یوسف پیامبر رو دیدین؟ بازیگرش اصلا از نظر من خوشگل نیست ) تایپ میکنم. ای واااای برم دیگه از این اینترنت. خستمه.