فروردین
۱۰
    
Posted (حدیثه) in شخصی on فروردین-۱۰-۱۳۸۷

هیچ میدونی نوشتن سخت شده!

دیروز قرار بود بریم رامسر، بعد از توئیت کردن آمپر ماشین زد بالا، بالای ۳ ساعت دم تعمیرگاه نشستیم و از طبیعت روغن و سیاهی نهایته استفاده رو کردیم! آنچنان دل ضعفه ای گرفته بودیم که نگو و نپرس، ایرانسل بی ادب هم که آنتنش افتضاح بود نمی شد بریم اینترنت بازم چسبیدیم به همراه اول و اسم ام اس دادن به دوستان! بعد از اینکه فک و فامیل شوهر به ما پیوستن حرکت کردیم و رفتیم سمت لیلا کوه، وسط راه همدیگه رو گم کردیم و زیره لیلا کوه همدیگر رو دیدم، دوباره تصمیم عوض شد و دنبال جایی برای خوردن ناهار بودیم، که سر از پارک لنگرود در آوردیم، ناهار رو جای شام خوردیم. در کل روزه بی خودی بود!

پسرعمه شوهر هم نارنجکی که از چهارشنبه سوری داشت محکم کوبوند زمین و ترکوندش، یه کوچیک دیگه مونده بود برسیم به جایگاه خودمون که ماموران عزیز و گرامی و همیشه آماده به خدمت و جان بر کف و غیره غیره اومدن و گیره سه پیچ دادن؛ من که دروغ نگفتم ولی راستشم نگفتم. فقط آخرش با دخترعمه صادق حرفم شد! یه حالی بگیرم ازش، دفعه بعد دیدمش آنچنان طاقچه بالایی واسش میزارم که کف کنه.

چند تا عکس تو فلیکر گذاشتم میتونین سمت راست ببینین! فقط از استخر عکس گرفتم!

استخر لنگرود



 
اسفند
۲۷
    
Posted (حدیثه) in شخصی on اسفند-۲۷-۱۳۸۶

دیروز رفتم رودسر، خونه خواهرم! واسه چند ماه پیشاپیش ماهی سفید خریدم. کلی هم سبزی، تدارکات سبزی پلو با ماهی روز عیده دیگه چی کارش کنم. وایی ماهی ها زنده بودن. لباشونو هی غنچه میکردن، هی باز می کردن. دلم واسشون کباب شد. زنده بودن هنوز تازه از تور آورده بودن پایین. یه مقدار از ماهی ها مونده که پاک کنم، از سره ماهی می ترسم. مخصوصا از چشماش، موقعی که ماهی پاک میکنم، سرشو می پوشونم که نبینه منو!!! یهو همچین قلبم تکون می خوره، در حد سکته . دسته خواهری درد نکنه باز زحمت کشید چندتاشو پاک کرد، اما بازم مونده.

این روزا با اینکه کارام مث بقیه زیاد نبوده ولی آن چنان خستگی تو تنمه که اگه یه روز وقت بشه ۲۰ ساعت میخوابم. باید هرچه سریعتر این کارو بکنم وگرنه واسه عروسی مهران هیچ رمقی ندارم.

درختای آلوچه که تو هر خونه حداقل یکی هست، شکوفه کرده. خیلی شاد می شم وقتی درخت یه دست سفید می بینم. از الان روز شماری میکنم واسه غارت کردن آلوچه های نارس درختای خونه خالم!



 
اسفند
۲۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی on اسفند-۲۵-۱۳۸۶

یه روز قبل از تولدم؛ مش موهامو ترمیم کردم، ابروهامم … هــا! آره دقیقاً. تاتو کردم. از اون تاتوهای تابلو نیست، ظریف و باریک، بیشترشم تو ابرو خودمه. حالا با این قیافه دیروز چادر گذاشتم سرم، از صبح ساعت ۸ تا ۱۱ و نیم شب تو یکی از شعب اخذ رأی بودم.

اولش که سیستم در به داغونشون بالا نمی اومد، کابل برق مانتیورشم همراش نبود، کلی قاطی کردم! پنج دقیقه نشد که مسئولش از فرمانداری اومد و یه سیستم آک آک واسم چینـد رو میز.

آخه میشه رو سیستمی بشینی که سرعتش از زمین تا اسمونه! اون وقت اینترنت نری فقط کدملی وارد کنی؟ یواش یواش هم جی میل چک کردم، هم کامنتامو! تازشم فیس بوکم رفتم. حالا بماند که اولش با ایرانسل میرفتم تو گوگل تاکم.

عجب بساطیه این انتخابات، چه بخر بخری بود. مردم هم بی نصیب نموندن عیدیشونو پیشاپیش گرفتن. تا ساعت چهار بعد از ظهر همش نزدیک دویست تا رای داشتیم تا ساعت آخر که شد همه مردم اومدن رای بدن، دو ساعت تمدید کردن! گفتم الان دیگه کسی نیست درا رو می بندن، هیچی دیگه دوباره ده دقیقه به هشت اومدن خونه خاله رأی بدن! بابا بی خیال!!! بازم تمدید کردن. اخرش نزدیک ششصد تا رای داشتیم. بیست و هفتاشم یا اسم دوست دخترشون بود یا اسم خدا یا سفید.

منم رأی دادم. دور دوم هم به همون رأی میدم!



 
اسفند
۲۳
    
Posted (حدیثه) in شخصی on اسفند-۲۳-۱۳۸۶

امروز اکثر وبلاگا در مورد عید و خونه تکونی و خرید و این جور چیزا نوشته بودن، خوب منم هوس کردم بنویسم.

گندمایی رو که خیس کردم واسه سفره هفت سین، یه کوچولو جوونه زده. یه کوزه هم آماده کردم واسه سبز کردن شاهی، روشو می پوشونم با تخم شاهی، خوشگل میشه. سمنو هم که خاله صادق درست کرد و فرستاد واسمون! ماهی قرمزم که میگن تو تحریمه!!! داری اینجا رو؟ تحــریـــم! واااااا خب من دلم ماهی قرمز میخواد و سیاه! چشم قلمبه! ناز نازی! روزای آخر می گیرم ماهی رو که بیشتر زنده بمونه. برای رنگ کردم تخم مرغم یه روش جدید یاد گرفتم، اول یه برگ جعفری (یا هر طرحی که خوشتون میاد) رو بزارین رو تخم مرغ و نخ پیچش کنین، بعدش بزارین تو آب که توش کلم قرمز یا پیاز زردچوبه اضافه شده و بجوشونین! خوشگل میشه.

 دیگه خدمتتون عرض کنم که فردا از کله سحر تا آخر شب پشت سیستم نشستم واسه رای گیری و شاهده  حضور با شکوه ملت شهید پرورم! میدونین که قراره فردا برای اولین بار یه سیستم رای گیری جدید رو تست کنن! بعله ما هم داریم میریم سره صندوق خودمون! :D



 
اسفند
۲۳
    
Posted (حدیثه) in شخصی on اسفند-۲۳-۱۳۸۶

از بس خسته و عصبانی بودم که یادم رفت امروز تولد داداشمه، خودش زنگ زد! خجالت زده شدم. الان هم دارم با دبیر زمان هنرستانم چت میکنم، احساس شیرینی دارم.



 
اسفند
۱۷
    
Posted (حدیثه) in شخصی on اسفند-۱۷-۱۳۸۶

روحیه م به زیر صفر رسیده!