· خودتو معرفی کن: حدیثم. ۱۲ مارس ۱۹۸۸ تو شهر خوشگله لاهیجان به دنیا اومدم. هر کی بیشتر اطلاعات میخواد منو تو اورکات و کلوب سرچ کنه، پیدا کنه!
· فصل و ماه و روزی که دوست داری: زمستون! چون خیلی تو این فصل تولد داریم، منم که عاشق هدیه دادن کلی خوش میگذرونم. دی و اسفند رو از بین ماههای سال از همه بیشتر دوست می دارم ، یه جورایی کلاس داره.
خیلی از روزا رو واسه خاطراتی که ازشون دارم دوست دارم، ۲۷ دی و مرداد ماه، ۲۲ اسفند، ۱۱ دی، و ….!

· رنگ: همه جور رنگ دوست دارم اما، عاشق این رنگم که باهاش نوشتم، با درجه های مختلف روشن و تیره! از اینباکس ایمیل و اسکین یاهومسنجر و رنگ فونت بگیر برو تا وسلیه های شخصی. 
· غذای موردعلاقه: غذا؟!! من همه جور غذا دوست دارم. امــا ماکارونی ازنوع پیچ پیچیاش، غذاهای فست فودی ( دیشب یه برنامه نشون داد شبکه ۲، در مورد ضررایی که این غذاها دارن ولی من عمرا قید این غذاها رو بزنم ) رو از همه بیشتر می پسندم. میگو هم دوست دارم. آها راستی کبابی که بابا جان درست کنن رو عاشقشم.
· موسیقی موردعلاقه: یه زمانی که کوشولو بودیم از این عشق انریکه های خفن بودم. در و دیوار و سقف اتاقم پره عکسش بود (هنوزم هست)، تمام آلبوم ها و کلیپاشم داشتم و دارم. سیاوش قمیشی هم آهنگاشو کمو بیش از حفظم. اما الان تک و توک بین خواننده ها آهنگا رو گلچین میکنم. جنیفر هم خوشم میاد،کلاً آهنگایی خارجکی با ریتم آروم رو دوست دارم. بعضی ها رو هم که اصلا نمی شناسم و نمیدونم کی خونده گوش میدم. آهنگای هایده، مهستی، ابی و …. هم خوشم میاد پیش بیاد گوش میدم.
· بدترین ضدحالی که خوردی: ضدحال؟ زیاد خوردم. اما این بدترینش بود؛ سوار تاکسی شدم دست کردم تو کیفم دیدم پول همرام نیست!!! کُپ کردم.
· بزرگترین قولی که دادی: به خودم همش قول میدم خونسرد باشم. 
· ناشیانهترین کاری که کردی: زدم سیستم خودم و هک کردم، هنوز خنده های مهرانمون یادمه.
· بهترین خاطرهی زندگیت: آشنایی با صادق عزیزم.
· بدترین خاطرهی زندگیت: فوت مادرم همش واسم بدترین بوده و هست و خواهد بود. خیلی خیلی رو خودم و زندگیم تاثیر گذاشت.
· شخصی که بخوای ملاقاتش کنی:وااااای یه عالمه از آدما رو دوست دارم از نزدیک ببینم. اول از همه نیلو گُلی رو ( اگه خدا بخواد دی ماه می بینمش، می بینین دی چه خوبه؟). بعدش ۹ نفر از دوستانم رو که از ابتدایی با هم بودیم ( نسیم، سیمین، افسانه، شهلا، هانیه، زیبا، سامره، سیما، اسماء ) و یکی از دوستان خانوادگیمون زمانیکه ایرانشهر زندگی میکردیم و با هم رفت و امد داشتیم،مامانش وقتی می رفت برای درس من محمد رو نگه می داشتم، خودم راهنمایی بودم اون موقع. ای جانم چقد که بامزه بود! دوست دارم ببینمش… فکر کنم دیگه مردی شده باشه برا خودش. الان گرگان زندگی میکنن.
· برای کی دعا میکنی: برای همه بیمارا، برا صادق، برا خودم!
· وضعیتت در ده سال آینده: امممممم ده سال دیگه!!!! سخته. نمیدونم شاید با دختره خوشگلم سرگرم باشم! 
پ.ن: در آخر هم از صادق جون ، شاهین ، نیلو ، نوشین، کورال و هر کسی که اینجا کامنت می زاره میخوام که تو این بازی شرکت کنه! من از وبلاگ آجرپاره (محمد) وارد این بازی شدم.