آذر ۵

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می‌گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می‌رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحلة کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می‌داد نگاه سریعی به فهرست نام‌ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت‌نامه یا کارت شناسایی نمی‌خواهد هر کس به آنجا برسد می‌تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند… چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: «این کار شما تروریسم خالص است!» نگهبان که نمی‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: «آن مَرد را به جهنم فرستاده‌اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرف‌های دیگران گوش می‌دهد و به درد و دلشان می‌رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می‌کنند یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!!» وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: «با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند»!

 پ.ن: از دوستم تو Cloob بهم رسیده!

آبان ۵

اومدم

:-$

پیش از سحر همیشه تاریک است.اما تاکنون نشده که خورشید طلوع نکند.به سحر اعتماد کن…!

"اسکاول شین"

مهر ۱۸

روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم می آیید،جهان سوم کجاست ؟؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.

به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. 

                                                                                                                                   پروفسور حسابی 

شهریور ۱۲

                     دوست ندارم کسی تکه ای از احساس مرا گاز بزند!

من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم٬ می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم! آرزو داشتم برم تا به دریا برسم! شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم" اما دست سرنوشت سره رام یه چاله کند "

Smiley

مرداد ۸

پری کوچک غمگینی را

می شناسم!

که در اقیانوسی مسکن دارد٬ و دستش را در یک نیلبک چوبی می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از بوسه متولد خواهد شد!!!!

پری کوچکی که با یه آه سرد٬ قلبش از سرما یخ می زند!

پری کوچولو…………..

 

پ.ن۱: پری غمگین منو شما نمی شناسین؟!؟

پ.ن۲: سردرد شدید دارم:-s

مرداد ۵

سلام

**ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس٬ و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست**

اومدم فقط بگم که هستم:)!

 قبلنا یه اتفاقی می افتاد میزد به سرم یه چی می نوشتم اینجا! ولی حالا …..

نمیدونم چرا اینجوری شدم! آدم اینقدر بی احساس.!

 

بغض اندیشه ام را مسدود می کند

و تو همیشه ام را

بر محراب اندیشه ام تنها نگاه تو نماز می گذارد

تصویری از امتداد خیابان را می پایم

شاید

سایه ات را ببینم…

 

پ.ن: آقا میثم گفت منم نوشتم چون دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه!!!

تیر ۲۶

افتاد

آن سان که برگ

- آن اتفاق زرد -

می افتد

افتاد

آن سان که مرگ

- آن اتفاق سرد -

می افتد

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد.

:)

« مطالب قبلی مطالب بعدی »