مهر
۰۹
    
Posted (حدیثه) in عمومی on مهر-۹-۱۳۸۷

عید سعید فطر بر همگان مبارک!

چه روزه دارش

چه روزه خورش

نفری یکی یه دونه از این شاخه گُل‌ها بردارین واسه خودتون!

پ.ن: دلم کوشیک بید، واسه همون زود پابلیشش کردم. ;;)



 
مهر
۰۸
    
Posted (حدیثه) in آموزشی, وبلاگ on مهر-۸-۱۳۸۷

مواد لازم برای ۶ نفر:

  • ماکارونی نواری ۵۰۰ گرم

مواد برای تهیه سُس خامه‌ای:

  • ژامبون گوشت خُرد شده ۲۵۰ گرم
  • عصاره مرغ نصف فنجان
  • خامه غلیط یک فنجان
  • تخم مرغ زده شده ۷ عدد
  • جعفری تازه خُرد شده ۲ قاشق غذاخوری
  • پودر فلفل سیاه

طرز تهیه:

۱. ماکارونی را در آب جوش بپزید و سپس آبکش کنید و گرم نگه دارید.

۲. برای تهیه سُس ابتدا ژامبون گوشت را در ماهیتابه روی شعله متوسط بمدت ۳ دقیقه بپزید تا ترد شود.

۳. عصاره مرغ و خامه را افزوده و آن را با حرارت ملایم بجوشانید تا سس غلیظ شود و نصف شود.

۴. ماهیتابه را از روی حرارت بردارید، تخم مزغ زده شده، جعفری و فلفل را بیافزایید و بهم بزنید. ماهیتابه را مجداد روی حرارت قرار دهید و بمدت ۱ دقیقه بهم بزنید. سپس ماهیتابه را برداشته و ماکارونی داغ را به سس بیافزایید. نوش جان بنمایید!

پ.ن۲: وبلاگ من در دویچوله، آیا دیده‌ایدَش؟

پ.ن۳: این پست تقدیم میشود به همه دوست جون‌ها، مخصوصا به آقای رضا که خواسته بودن باز هم آشپزی یاد بدم، هرچند که به گفته خودشون یه پا کدبانو هستند و اینها. اما دلشون میخواد غذاهای جدید یاد بگیرن.

و در آخر هم پ.ن اول: این هم وبلاگ جدیدم با عنوان هایکو نویسی ! حالا نگین چون بلاگفائه بی کلاسیه‌ها.



 
مهر
۰۸
    
Posted (حدیثه) in عمومی on مهر-۸-۱۳۸۷

در کُل، ملت لوسی می‌باشیم، که ظرفیت انتقاد را، در راستای برداشتن گام‌های مثبت‌تر، نداریم و اینگونه است که چه در جامعه مجازی و چه در جامعه حقیقی، از همه ملت‌ها عقب مانده‌ایم. (تکبیر)

از اون راس‌ کار بگیر تا اون بچه دو ساله، جوری بار اومدیم که هیشکی بهمون نمیتونه بگه بالا چشت ابروئه. چه میشه کرد، ابر قدرتیم دیگه، به هیشکی هم نیاز نداریم. هوم. اسمایلی توهم زدگی شدید از نوع ایرونیش.



 
مهر
۰۷
    
Posted (حدیثه) in عمومی, فیلم, وبلاگ on مهر-۷-۱۳۸۷

امروز تو گوگل ریدر بودم و داشتم به سبک دکتر مزیدی وبلاگ میخوندم ( یعنی به صورت لیست شده تایتل ها رو میخوندم و هر کدوم جالب بود باز میکردم و توش سَرَک می کشیدم. ) یهو چشمم افتاد به این تایتل ” عکس بدون گریم از فریده بازیگر سریال بزنگاه ” سریع بازش کردم تا ببینم این زشتِ بی ریخت که همیشه درست موقع افطار از تلوزیون نازل میشه چه شکلیه. هر چقدر به عکسش نگاه کردم باز هم نتونستم زیبایی در صورت زشتش پیدا کنم! یادم باشه بریزمش رو گوشی و به همه نشون بدم و ثابت کنم که این فریدهه (!)  اونجوری که فکر میکنن بدون گریم خوشگله خوشگل نیست!

وای خدای من، اون قسمت که بوداااااا میخواست واسش خواستگار بیاد، وقتی لباس صورتیشو دیدم دلم میخواست سرمو محکم بکوبم به زمین! وایییییییی چندش! حال به هم زن! سیبیلو! خال خالی! صورتــــــــــی؟!

حالا اون ماه و سنگ و نشان و … (!!!) بماند.

اصلا کلا من با این سریالِ حال بهم زن که درست موقع افطار کردن پخش میشد ( می شُد چونکه الان خدا رو شکر ساعتا یه جورایی عقب جلو شدن همزمان با خوردن ما پخش نمیشه ) رابطه خوبی ندارم. البته به تمامی حرکات و رفتار و آداب و رسومی که اکثریت این مدلی رفتار می کنن، اعتقاد دارم و باور دارم که همه (اکثریت) همین جوری هستن. اما چیکار کنم زمان پخشش خیلی بد بود. امیدوارم سال بعد صدا و سیما یه فکری به حال زمان اذان ملت و پخش این مُدل سریالاش بکنه.

پ.ن۱: بارها مطالبی رو که خیلی شیر شده باز کردم و مستقیما رفتم تو وبلاگش، اما نمی دونم تعداد کامنتاش صفره یا خیلی کمه. همش فکر میکنم مطالبی که زیاد شیر شدن کامنت بیشتر دارن.

پ.ن۲: بعضی وقتا دلم میخواد قدرتم اینقد زیاد باشه که یه سری تنظیمات جدید و توپ واسه گودر خلق کنم.



 
مهر
۰۶
    
Posted (حدیثه) in شخصی, مینیمالکده, نفرت on مهر-۶-۱۳۸۷

صب رفتم دانشگاه. کلاسا رو بهم ریختن، واسه خاطر یه استاد!!! رفتم آموزش صحبت کردم. از صحبتهاشون متوجه شدم که باید خیلی تُخس باشه استاده. حالا قرار شده باهاش صحبت کنیم بلکه به ما لُطف کنن و ما رو از این همه بیکاری در بیارن.

آخه شنبه یه سره کلاس بود، این استاده گفته نمیتونم بیام شنبه، درسش رو از ساعت ۱۰ روز شنبه بردن گذاشتن ۸ صبح دوشنبه، بعدش روز شنبه از ساعت ۱۰ تا ۱۲ و نیم باید ول بچرخیم! حالا اون روز دوشنبه هم که این همه راه باید کوبید رفت تا دانشگاه هم بماند. امیدوارم باهامون راه بیاد چونکه من اعصاب ندارم. ( این روزا نمیدونم چرا اعصاب من دیلیت شده )

امروز دو ساعت اول کلاس تشکیل شد، از استاد گرامی خوشمان نیامد. ( وای به حال خودم و خودش ) سحر یکم نگام کرد بعد بهم گفت: از استاد خوشت نیومده؟ گفتم: نوچ! گفت: از قیافت معلومه! حالا من نمیدونم استاده واسه همون هی منو نگاه میکرده؟ یعنی فهمیده ازش خوشم نمیاد یا نه؟ خودش از من خوشش اومده!؟! نمیدونم چرا واسم موج منفی می فرستاد.

بعد از کلاس بهمون اعلامیدن که کلاسا تا ۱۳هم تعطیل می باشد. منم سحر و ویدا و جمیله رو برداشتم آوردن استانه زیارت حرم آقا سید جلال الدین اشرف ( برادر امام رضا ). تو حرم یکی از هم کلاسیام رو دیدم، کلی از همه بچه ها پرس و جو کردیم و آمار رد و بدل کردیم. به سلامتی دو تا عروسی توپ در پیشه!!! اسمایلی رقص و اینا. آخرش گفتم شمارت رو بده من که واسه دوره بعد دعوتت کنم. ( آخه هر چند وقت یکبار نوبتی مهمونی میدیم ) همه این صحبت ها یه طرف، اسمش یادم نیومدن یه طرف! فــک کن، نه خدایی فک کن! نمیدونستم اسمش چیه تا شمارش رو سیو کنم! خودم کلی شرمنده شدم. آخرشم که نپرسیدم یارو دو ساعته داریم با هم حرف می زنیم اسمت چیه؟ به اسم الهه ذخیره ش کردم. ( الانم حسش نیست از دوستان بپرسم اسمش چی بوده )

بعد از اینکه از حرم اومدیم بیرون من رفتم سمتِ :( لعنت لعنت لعنت لعنت ….. اصلا حس ادامه دادن این نوشته رو ندارم. هیچیم نیست اما در کُل خیلی چیمه. سرم درد میکنه. بهتره همین جا تموم کنم و غُر نزنم. روز مسخره و بی خود. روز دلداری دادن و بوسیده شدن از سمت آذر خانوم. روز احساس ترحم! روز گند! روز خفقاااااااااااااان. روز لبخندهای زورکی! روز دل سوزوندن خودم برای خودم !!! روز نیاز داشتن به محبت میمی مثل مادر. داغونم. گریه م داره در میاد.

پ.ن: هر وقت حالم خوب شد به تک تک کامنتاتون جواب میدم.



 
مهر
۰۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی, عکس on مهر-۵-۱۳۸۷

چند وقت پیش، افطار رفتیم خونه خواهرم، بعد از سلام و احوال پُرسی رفتم به اتاق خواهرزاده هام ( مریم و بهنام ) بعد از عوض کردن لباسم چشمم افتاد به یه شاهکار جدیدی که مریم خلق کرده بود. خواهرزاده هام هر جفتشون خیلی استعداد دارن تو ایجاد کاردستی های جدید و عجیب غریب و مخصوصا نقاشی هاشوووون که دیگه نگو به خودم رفتن :D !

خلاصه هی من زُل زدم به نقاشی که مریم کشیده بود. کلی به مغزم فشار آوردم که ببینم این نقاشی رو از کجا کشیده یا اینکه اواتر کی بوده! اولین لحظه فکرم رفت سمت اواتر اتل متل :دی بعدش بیشتر دقت کردم متوجه شدم که این کجا و اون کجا. خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن بی خیالش شدم و از اتاق اومدم بیرون.

افطار کردیم و سریال ها رو نگاه کردیم من باز رفتم تو اتاق واستادم عروسکاشو نگاه کردم. بعد رفتم رو تخت بهنام زُل زدم به عروسک مریم و پرسیدم که کی اینو خریده و اینا :دی! بعدش از مریم پرسیدم این نقاشی ( همون نقاشی بالا ) رو از کُجا کشیدی؟

مریم گفت: از رو کارت عروسیتون خاله ! گفتم وااااای من چقد فک کردم مریم :)) هی میگفتم اینو من کجا دیدم نگوووو کارت عروسی خودم بوده =)) !

کُلی خندیدم و آفرین و مرحبا بهش گفتم. بعد خواهرم اومد تو گُفت: دلم واست تنگ میشه این عروسکه رو ناز میدم. شبیه بچه گیااااته. نازی نازی !!! شروع کرد به ناز دادنش :x خیلی باحال بود. منم دوربین همرام نبود با گوشیم عکس گرفتم :دی اگه کیفیت نداره دیگه ببخشید.

وااااااااااااااای من برم. بای بایییییییییی