تیر
۰۱
    
Posted (حدیثه) in شخصی, مینیمالکده on تیر-۱-۱۳۸۷

صبح وقتی بیدار شدم، یه جوریم بود، آخه خوابای خوبی ندیده بودم. یه قسمت خواب این بود که دیدم بچه دارم و پسره، هی میگفتم اخه چرا پسر من که دختر دوس دارم و پسر نمیخوام و این جور چیزا. :D بیچاره بچهه! بعد خواب دلم واسش سوخت. بعدش نمیدونم چرا هی حس میکردم قراره یه اتفاق بدی واسم بیافته، مثلا تو راه تصادف کنم یا یه چیزی تو این مایه ها.

اما برعکس روزای دیگه درست سر ساعت و بدون هیچ استرسی به کلاس رسیدم! دم در دو تا از این بچه های لوس رو دیدم با لبخند بهشون سلام گفتم، دیدم میگن چه دلش خوشه راحتی؟ گفتم چرا؟ گفتن پس حسابی خوندی ها معلومه. منم ابروهامو دادم بالا گفتم وااااا چطور مگه؟ گفت امتحان داریم دیگه، جلسه قبل بچه ها سر به سر استاد گذاشتن امروز امتحان گذاشته خیلی هم رسمی و سختگیرانه. من همونجا دپرس شدم. خلاصه من موندم و یه جزوه و یه دل غمگین.

جلسه قبل کلاس رو پیچونده بودم، بی خبر از همه جا بودم. با اینکه از بچه ها جزوه جلسه قبل رو گرفته بودما اما هیچ کدومشون هیچی نگفتن بهم اینقد ناراحت شدم که نگو و نپرس. به دلیل برگزاری امتحانا کلاس رو تغییر داده بودن، منم رفتم تو کلاس اون ته نشستم و جزومو بغل کردم. یکی از دوستا گفت چی شده خوندی؟ من گفتم بابا هیشکی به من هیچی نگفته بود :( گفت اشکال نداره کنسلش میکنیم، بعدش دوباره برگشته میگه فکر نکنم کنسل شه آخه خیلی اذیتش کرده بودن. استاد رو میگفت. گفتم هی میگفتما یه اتفاقی می افته نگو این بوده!!!

بعدش از اینکه همه تو کلاس جمع شدن استاد اومد تو سر تا پا سیاه پوشیده بود و با چشای قرمز نگامون کرد و گفت. ازتون فقط یه چیزی میخوام. تو رو به اون خدایی که می پرستین، درست رانندگی کنین! همش با این فکر بشینین پشت فرمون که پدری مادری خواهری کسی منتظر و چشم به راهتونه. بچه ها گفتن چی شده استاد؟ گفت نمیدونین؟ سرشو انداخت پایین و با صدای بسیار بم و آروم گفت ۵ تا جوون دیروز تصادف کردن و دو تاشون مُردن، دو تای دیگه وضعشون خیلی وخیمه! یکی هم قطع نخاع شده به زور زنده نگهش داشتن. عکس اون دو تا رو ندیدین؟ دانشجوهای همین جان. یکیشم برادر خودم بود.

وایی دلم درد گرفت، خیلی بهم ریختیم. استاد هم همونجور اشک می ریخت و خواهش و التماس میکرد مراقب خودتون باشین، و … و … ! بعدش رفت بیرون.

بازم من موندم و جزوه و فکر مغشوش و ناراحتی از دست دوستان.

وقتی رفتم بیرون عکس یکیشونو رو برد دیدم، اساسی بهم ریختم. همه هم کلاساشون لباس سیاه پوشیده بودن و سره جلسه نشسته بودن. دلم بدجوری سوخت. روحشون شاد. از خدا میخوام اون سه نفر رو از مرگ نجات بده، ولی هی مگم اون یکی که قطع نخاع شده و با اون وضع فجیح نگهش داشتن چـــی؟ اونو که دیگه هیچ چاره ای نیست.

ساعت بعد رئیس دانشگاه خودش اومده میگه آماده باشین واسه امتحان که استادتون گذاشته! وووووووای من تا اون لحظه هی میگفتم نه بابا همه چی حل میشه و کنسل میشه. یا حداقل یه فکری به حال من میکنه که نبودم و خبر نداشتم. :( واقعا دیگه نمیشد کاریش کرد!!! نمیدونم چه گندی زده بودن اون هفته که اینقد جدی برخورد کرده و کوتاه نمیاد. سوالا و همه کوفت و زهره مارا آماده بود. من هی در میرم تا یه گوشه رو جدول واسه خودم تنها بشینم، دوستان محترمه میچسبن بهم بدون اینکه به روی خودشون بیارن که بابا چرا ما دهن باز نکردیم و نگفتیم که امتحان داریم. منم سوت میزدم و یهو غیب می شدم. اَه آدم ۳ تا دوست این مدلی داشته باشه دشمن میخواد چیکار؟!

اینقد موندم، استاد که رسید تندی رفتم جلوش گفتم استاد اینجور اونجور شده، من چی کار کنم؟ خندید گفت هیچی نیست. بعد رفت. :|

سریع یه دور مسائل رو نگاه کردم و رفتم سره جلسه. چه اعتماد به نفسی داشتم من؟! اینقد خوب جواب دادم که خودم کف بالا آوردم. اولین نفر هم خودم بودم که برگمو تحویل دادم. استاد اومد بالا سرم گفت تو نخونده بودی؟ همه رو جواب دادی که دختر.

با این حال بازم روحیه م خرابه و ناراحتم. دلم میخواد فردا که رفتم دانشگاه عکس کسی رو رو برد نچسبونده باشن. تابستون که میشه یا خبر تصادف این و اون رو می شنویم یا خبر غرق شدن مسافرارو. تو رو خدا مراقب خودتون و خانوادتون باشین.



 
خرداد
۳۱
    
Posted (حدیثه) in آموزشی on خرداد-۳۱-۱۳۸۷

با تنوع رنگها و سبکهایی که برای هر نوع رنگ پوستی خوب و عالی به نظر می رسد، رژ قرمز و صورتی رنگ، روش عالی برای بهتر کردن آرایش روزانه شما است. استفاده درست از رژ نیاز به اندکی مهارت دارد. به این نکات ساده برای به کار بردن رژ توجه کنید.

LipStick

  • یک لایه سبک و ملایم از کرم آرایشی زیرساخت مایع به روی لبهای خود بزنید و بگذارید خشک شود.
  • کمی پودر مات بر روی لب خود بکشید. این کار باعث می شود تا سطح صاف و یکنواختی برای استفاده رژلب ایجاد شود و به جلوگیری از محو شدن آن کمک می کند.
  • با خط لبی که به بهترین شکل با رنگ رژ شما هماهنگ است، در اطراف لبتان خط لب بکشید. برای ایجاد ظاهری طبیعی خط لب را در کناره های انتهایی لب خود به خوبی بکشید.
  • از یک قلم آرایشی درجه یک و تخصصی استفاده کنید و کشیدن رژ را از قسمت وسط لب خود شروع کنید و سپس به اطراف حرکت بدهید. استفاده از قلم مو باعث می شود که میزان مناسبی از رنگ به روی لب شما کشیده بشود.
  • لایه اول رژ را به آهستگی با یک دستمال کاغذی کمرنگ کنید.
  • دومین لایه از رژ را دوباره همانند روش قبل، از قسمت مرکزی لب شروع کنید و به اطراف بکشید.

منبع: یک ایمیل!

پ.ن: تعدادی از دوستان تو کامنتای آرایش چشم عکس از مدل های میک آپ عربی خواسته بودن، که واسشون گلچین و آپلود کردم، امیدوارم خوشتون بیاد.

از اینجا دانلود کنید.



 
خرداد
۳۰
    
Posted (حدیثه) in همستر کوچولوها on خرداد-۳۰-۱۳۸۷

هفته پیش محبوبه همسترای دخترش رو آورد خونمون خواستگاری گل پسرام و تا روز قبل از اینکه بریم تهران خونه ما پیش همسترای پسرم بودن! چهارتایی خوب و خوش بودن و زندگی می کردن. بعد واسه اینکه اون یکی دو روز تنها نباشن بردمشون خونه محبوبه گُل.

دیروز زد به سرم که برم پیششون حسابی دلم تنگ شده بود. همین که رسیدم تندی پریدم تا ببینمشون! یهـــــــو با جنازه رونی رو به رو شدم. طفلی محبوبه ترسید. دوبی بد داشت با دستای خونین و دندونایی تیز و قرمز اینور اونور میرفت تازه دستاشم میزد به شیشه تا ما رو بترسونه!

سر رونی از تنش جدا شده بود، خیلی صحنه بدی بود. منم خونسرد گفتم ولش در و بستم و برگشتیم. بعد یه رب بیست دقیقه به بهار خانوم زنگیدیم، ایشون گفتن که اون همستر یعنی رونی، مُرده بوده که بعدش اون یکی یعنی دوبی، واسه پاکسازی محیطش این کار رو کرده.

حالا کریس کوشولو و پیسکولفورجی چپیده بودن یه گوش از ترس و تکون نمی خوردن. خلاصه با مکافاتی جاشون رو تمیز کردیم و دوبی رو انداختیم تو انفرادی!

دیشب دوبی چاق و قاتل رو آوردم خونه، نصف شب صادق خوابیده بود و من داشتم با کتابا و گوشی ور می رفتم که دیدم یه صداهایی میاد. وایی دوبی داشت میله های آهنی رو می جووید !! گفتم الانه که میاد بیرون و میره سراغ صادق! فیلم گرفتم ازش که این پایین میزارم اگه خواستین ببینین! بعد سریع پرتش کردم تو شیشه با قفس! در رو هم قفل کردم تا نیاد تو. :D

دق اومدم تا این فیلم رو بزارم تو این پست!



 
خرداد
۲۹
    
Posted (حدیثه) in قرآن on خرداد-۲۹-۱۳۸۷

اول نوشت: دوست دارم کامل بخونید و نظرتونو بگین! :)

در یکی از پستهایت چند روز قبلت سوالهایی مطرح شد و جوابهایی داده شد. فکر می کنم اگر هر کس استدلالهای خودش را بنویسد و جایی بگذارد که بقیه بخوانند مجموعه قشنگی شود.

من استدلال های خودم را می نویسم. نمی خواهم قضاوت شوم. فقط میخواهم خوانده شوم و انگیزه ای شوم که بقیه هم برای خود استدلال کنند و بنویسند و بفرستند و من بخوانم و دیگران هم بخوانند.

هر کس بر پایه اعتقاداتش استدلالی دارد و من با استدلال هایی در حد خودم این جوری شروع کردم و جواب دادم: من به چه چیزی شک ندارم؟…..

به این که ما یک مشت موجودیم که توی یه دنیایی داریم زندگی می کنیم و با قدرت فکر و دانش و تکنولوژی هر روز پیشرفهایی داشتیم و اطلاعات جدیدی از اطراف به دست آورده ایم. خوب تا این جا را من یکی شک ندارم.

دراین دنیا به نظر میرسد ما تنها موجود زنده هوشمند در کل جهان باشیم. کس دیگری نیست. تنها موجودات دارای هوش که روش زندگی خود را خود می سازند و قدرت انتخاب دارند ما انسانها هستیم. طبق تحقیقات همین آدمها، چندین هزار سال است که نسل انسان وجود دارد و این قدر باهوش بوده که در هر دوره با وجود مشکلاتی مثل بیماریهای کشنده و قحطی و جنگ که باعث انقراض نسل بسیاری ار حیوانها شده است؛ نه تنها منقرض نشده ، که بیشتر و پیشرفته تر هم شده است.

خوب حالا من سه حالت را برای آینده فرض می کنم: ۱-نسل انسان منقرض شود. ۲-نسل انسان آنقدر باهوش شود و مترقی شود که بتواند آفریننده هستی و موجودات جدیدی شود. ۳- تا ابد!!! به همین شکل نسل از پی هم به وجود آید و برود و بیاید.

درحالت اول: بقیه دنیا چه می شود؟ اگر قرار بود منقرض شویم چرا زودتر نشدیم. چه چیزی باعث شد که تاحالا بمانیم؟

در حالت دوم: موجوداتی که ما به وجود می آوریم چه می شوند؟ در بهترین حالت سرنوشت مارا پیدا می کنند یعنی آفریننده می شوند و…. سیکل تکرار می شود.

در حالت سوم: خوب آخرش چی؟ این که خیلی بی مزه است. یک مشت آدم آمدند و یکسری چیز برای خود ساختند و بیشتر و بیشتر … .

و در هر سه حالت: در این میان یک سری عذاب کشیدند و عده ای خوش گذراندند. بعضی، بعضی دیگر را آزار دادند. رییس جمهوری آمد و حق ملتی را به باد داد و کسی نتوانست کاری کند. رییس جمهور دیگری آمد و قشون کشی کرد و مردم کشور دیگری را به خاک وخون کشید و رفت و بعد هم … و هیچی. یعنی همه اینها کشک است؟ کسی نیست که کمک کند حق های به باد رفته را بگیریم؟ کار و فعالیت و رنج وعذاب و انتظار و امید و …. یعنی همه اینها کشک است؟ اگر من ارزش وجود انسان را در کل جهان وجود قبول دارم و اگر هوش ودرک و فهم او را که طی هزاران سال باقی مانده و زندگی کرده و پیشرفت کرده ،قبول دارم پس اینها کشک نیست.

باید چیز دیگری هم باشد. چیزی که در آن احساس باشد. لذت باشد. جاودانگی باشد. چیزی که شور زنده ماندن داشته باشد. حرف مساوات من را با آن آدم اهل اروپا و امریکا بزند. باید چیزی باشد که حتی اگر من یک آدم عامی هستم که محتاج نان شبم ، که وقتی آدمی هستم زحمتکش، که قدرت خرید مثل بقیه را ندارم تحقیرم نکند و به من حرمت دهد و ارزش دهد.

آیا فقط منم که این فکرها را می کنم؟ نه. وقتی کتاب می خوانم می بینم همیشه این سوالات بوده و جوابهایی هم بوده. یکی از هزاران جوابهایی که هست و بیشتر از همه مطرح شده و بیشتر از همه طرفدار دارد؛ این است که خدایی وجود دارد. کتابهایی هم در دنیا هست که گفته می شود از طرف خداست و آدمهایی هم هستند که ادعا دارند با خدا ارتباط دارند.

نمی دانم آیا این جواب می تواند همه سوالات ذهن مرا جواب دهد و مرا راضی کند؟ و یا این که من باید بروم و دنبال جواب دیگری بگردم؟ آیا آن چیزی که من می گویم باید وجود داشته باشد خداست؟ من کتابهای منسوب به خدا را نگاه میکنم. سوالات مرا و خواسته های مرا جواب می دهد. ولی نه همه را. من آنها را می خوانم. استدلالهایی دارد و من می پذیرم خدا وجود دارد. میگوید اساس هستی بر عشق است. بر راستی است و بر عدل است. می گوید که ما روحی داریم و جاودانه است و اعمال ما جاودانه اند و هر عملی که در دنیا انجام دهیم اثر آن می ماند. اینها را می پذیرم.

اما … در همه این کتابهای منسوب به خدا ، مطالبی هست که با هم جور در نمی آید. در بعضی نظراتی هست که در بعضی دیگر آن را رد کرده است. بعضی به نظر می آید در زمان ما صحیح نمی باشد. نکند بعضی دروغ باشد. کتاب زرتشتیان , کتاب انجیل , کتاب زبور, کتاب تورات, کتاب قران, کتاب جبران خلیل, کتاب شعر فردوسی،کتاب شعر کعب ابن اشرف, کتاب شعر سعدی، تاریخ ویل دورانت،کتاب مفاتیح و…. کدام یک واقعا کتاب خداست؟ اصلا خدا کتاب دارد؟ کدام یک از اینان واقعا با خدا ارتباط داشته اند؟

یک سری از این کتابها خودشان ادعای کتاب خدا بودن را ندارند . حالا این وسط چرا من آنها را منسوب به خدا بدانم؟ اصلا من می خواهم همه کتابها را بخوانم و آنچه را که با عقل خود مناسبتر برای شرایطم می دانم. انتخاب کنم. چه میخوانم ؟ کتاب حافظ و سعدی و جبران خلیل جبران و مارکس …. بخوانم و بهترین ها را انتخاب کنم.

مشکل من این است که خیلی از این مطالب را نمی فهمم. می ترسم پس از کلی وقت گذاشتن و فهمیدن تازه بفهمم خطا دارد خطایی از نوع انسانی. هرکدام را می خوانم به خودم می گوید پس آن یکی دارد اشتباه میکند. گیج می شوم. وقت هم کم می آورم. بعد هم مگر می شود هر آدمی برای بهتر بودن بخواهد همه اینها را بخواند و در واقع تحقیق کند .

مثلا همان میوه فروش سرکوچه ما هم؟ فرض کنم می شود حالا در و اقع من زمین ضاف را دارم و می دانم آن چیزی که خدایش می نامم آن بالاست؛ ولی نمی دانم کدامیک از نردبانهایی که اینجاست تکیه گاه درستی داردو پله هایش هم سالم است و کوتاه هم نیست و می توانم تا پله آخر بروم و برسم ……. می توان یکی یکی همه نردبانها را امتحان کردو به نتیجه رسید. ایرادی هم ندارد؛ قفط شاید وقت کم بیاورم و شاید هم طوری زمین بخورم که لگنم بشکند و چند ماه گچ و بستری بیمارستان و …. کسی می داند من چقدر وقت دارم؟

راه دیگر این که می توان اول آنها را نگاه کرد و بررسی کرد که آیا سالم است؟ محکم است؟ اندازه اش مناسب است؟ بعد از قیاس از آن که بهترین است بالا برویم و ببینیم چقدر می توانیم بالا برویم. شاید هم خدا علامتی روی نردبان واقعی گذاشته که من بتوانم آن را از بقیه تمیز دهم. یک نشانه مثلmade in god که لب نردبان حک باشد.

وقتی من یک VCD می خرم دنبال دفترچه راهنمایش می گردم. انتظار دارم برا ی این که بفهمم چطور از آن استفاده کنم راهنمایی وجود داشته باشد. که بفهمم چکار کنم که زود خراب نشود. حالا من یک چنین چیزی می خواهم که بفهمم با VCD (با خودم ) چکارکنم که بهینه استفاده باشد ( که هرز نروم). که نخواهم آزمون و خطا بکنم که نخواهم حرف آدمهایی را گوش دهم که آنها هم در حد من هستند و فکرمی کنند و در حد من با VCD (با خودم) آشنا هستند. آرزوی بزرگیست؟ شرکت سونی یا شرکت تکنیک و یا شرکت پانا سونیک که توانسته یک VCD بسازد می تواند یک دفترچه هم چاپ کند که مشکلات مرا برطرف کند. هم مشکلات مرا به عنوان یک استفاده کننده و هم مشکلات یک تعمیرکار را جهت رفع ایراد این دستگاه. نمی تواند؟

خدا هم میتواند و هم می خواهد و هم باید اینکار را بکند. چون من این را می خواهم. منِ انسان. اگر مرا علیرغم میل خودم به وجود آورده حالا باید کمی هم به حرفهای من راه رود. نباید؟ و من برای خودم عزیزم. نمی خواهم زشت جاودانه شوم. می خواهم بهترین باشم. زیباترین باشم و ثروتمندترین باشم و آنگاه جاودانه شوم و آن خدایی که آن جا نشسته باید به من بگوید چه کنم و چه نکنم. وگرنه….. خودم را می کشم. وگرنه ادامه نمی دهم. وگرنه نسل خود را منقرض می کنم.

بعد از هزاران سال تلاش انتظار نداریدکه کوتاه بیایم. دارید؟ حالا من انسان یک VCD دارم و یک کتابچه راهنما .آیا این کتابچه هایی که به من داده اند کدامشان کاملتر است؟ کدامشان همه نکات را نوشته است؟ کدامشان را کسی پاره نکرده؟ کدامشان اشتباه چاپی ندارد؟ یک سری از این کتابچه ها شاید مال سه هزار سال قبل باشد و جدیدترین آن مال ۱۴۰۰سال قبل است. از بعضی از آنها نسخ مختلف وجود دارد و هر کس یک کتاب دارد و ادعا می کند که کتاب اصل را دارد. در این میان کتابی هست که هرجا بروم یک شکل است. در هر خانه و در هر کشوری که بروم همه شبیه هم است و یک واو هم تفاوت ندارد. این نشان می دهد که کسی در جایی به میل خود آنرا دستکاری نکرده و بعد تحویل جامعه اطرافش دهد. نکند از همان اول این کتاب نوشته دست فرد باهوشی بوده که توانسته این گونه کتابی را به همه غالب کند؟

چطور می توان ثابت کرد که این کتاب از خداست و نه از انسان؟ چه راههایی وجود دارد؟

۱- اگر ثابت شود مطالب این کتاب از قدرت نوشتن یک انسان خارج است پس خداییست.

۲- اگر ثابت شود مطالب این کتاب خطا دارد انسانیست

۳- اگر ثابت شود محمد قبل از نوشتن این کتاب سالها تحقیق کرده و در خلوت مرتب مطالبی را یاد داشت می کرده و با دانشمندان دنیا مراوده داشته می توان کفت شاید نویسنده کتاب خود اوست.

برای بررسی این موارد چند کار می توان کرد:

۱- به ۱۴۰۰سال قبل سفرکنیم و ببینم دقیقا چه اتفاقی افتاده که فعلا این کار عملی نیست.

۲- از نوشته های آن دوران استفاده کنیم ببینیم اطرافیان محمد چه گفته اند. گفته اند تاجر بوده و بی سواد. شاید نوشته ای که خلاف آن را هم نوشته وجود داشته باشد. یعنی این همه آدم در طی ۱۴۰۰سال سر کار بوده اند و تا حالا کسی این مطلب را انتشار نداده که جلوی انحراف بقیه را بگیرد؟ آن هم کسانی که دشمن بوده اند و دنبال یک نقطه ضعف میگشتند.

شاید من همان آدم یگانه ام که باید پته او را روی آب بیاندازم و البته این کار را بدون سند و مدرک نمی توانم بکنم باید بروم سند تاریخی بیاورم و بگویم چطور به این نتیجه رسیده ام. پس یا باید یک محقق تاریخی و دینی شوم و یا سخنان محققان تاریخی و دینی را که در این زمینه کار کرده اند بپذیرم. غیر از این راه دیگری دارم؟ فکر نمی کنم بتوانم الکی دستم را رو … بگذارم و بگویم همه دروغ می گویند ولی من دلیلی برای اثبات دروغگویی آنها ندارم. می توانم؟ حالا در نهایت اگر قبول کنم که قرآن کتابیست خداییست و خطا ندارد دیگر کاری نمی ماند؛ جز فکر کردن و باور داشتن و خواندن و عمل کردن. می ماند؟ اگر خدایی بودن قرآن را قبول کنیم در فرستاده بودن محمد شکی نمی ماند. می ماند؟ آیا تاحالا کسی قرآنی با یک مطالب دیگر دیده که چاپ شده باشد؛ که بروم و بررسی کنم که آیا تحریفی صورت گرفته یانه ؟ همه یکیست . همه یک شکل است. پس اصلا ادعایی وجود ندارد که ثابت کردن بخواهد یا بررسی کردن لازم داشته باشد. آن کتاب را که ادعای خدایی دارد نشان دهید تا بررسی کنیم. ( در خدایی بودن تورات انجیل و زبور کسی شک ندارد. متعدد بودن نسخ آن هم نشانه تحریف آن است. اصلا اگر این کتابها بدون عیب بود چه لزومی داشت پس از آن کتاب دیگری نازل شود؟ پس باز هم جای شک ندارد. بقیه موارد هم باید هر کدام تک به تک بررسی و ثابت شود)

حالا وارد مرحله دیگری می شوم . شما یک VCD دارید. چه فیلمی درآن می بینید ؟ در چه سطحی از ساختار فیلم لذت می برید؟ یکی ممکن است با یک فیلم فارسی لگد درهوا بزند. کسی ممکن است فیلم هالیوودی بخواهد و یا یک فیلم هندی. یا سبک فیلم ترسناک و یا فیلم ….. و یا خانوادگی. آیا انتخاب یک فرد بی سواد و میوه فروش با یک فرد ی که باهوش است و زیاد فکر می کند یکسان است؟ هر کدام یک نوع فیلم سفارش می دهد و می بیند.

اگر کسی باشد که تابه حال در عمرش تلویزون نداشته و ندیده آن وقت باید او را با تشویق و التماس نشاند و برایش توضیح داد تا از این جعبه نترسد.

همین برخورد را آدمهای مختلف با کتابهای مختلف و یا بعضا با یک کتاب دارند. کسی می خواهد قرآن یخواند بعد ترس و وحشت جهنم آن را خیلی غالب می بیند. کسی دیگر بعد قوانین و ادای فرایض را و کسی بعد س ک س و صیغه و حوری را می چسبد.

هر کدام از این آدمها به چیزی می رسند که می خواهند و بقیه را ول می کنند. در واقع هر کسی از ظن خود شد یار من. دراین میان کسی سود بیشتری کرده که همه را خوانده همه را یکسان برداشت کرده و بستر آماده ای هم داشته است. یکی وقت ندارد دنبال این کارها برود و به شنیدن چند آیه از بقیه اکتفا می کند. شاید فردی که یک آیه نقل قول می کند همان آدم س ک س ی باشد و برای شما دراین باب آیه نقل قول کند. و یا آن فرد خشکه مقدس باشد و فقط برای شما از ادای فریضه آیه بیاورد. این آدمها هیچ کدام واقعا بد نیستند. ولی تنگ نظرانی هستند که فقط در تاریکی به خرطوم فیل دست زده اند و فکر می کنند فیل شکل ستون است.

یا من می خواهم از همین دسته آدمها باشم و یا نمی خواهم. اگرنمی خواهم پس باید خودم بروم بخوانم ( همه اش را هم بخوانم ) و فکر کنم و معنی کنم و باز هم فکر کنم. با بقیه صحبت کنم و در جستجو باشم. کتابهای دیگر را بگردم. شاید پس از خواندن کتاب دیگری به درک مفهومی برسم که در قرآن آمده است. شاید وقتی بینوایان را بخوانم و یا موسیقی بتهون را گوش دهم و یا نقاشی رامبراند را ببینم به حسی برسم که دیگر بعضی آیه ها برایم نا ملموس نباشند و با آن ارتباط روحی برقرار کنم. در واقع هر چه بکارم درو می کنم.

این شما هستی که انتخاب می کنی از کدام دسته آدم باشی و کجای قرآن را بخوانی و درک کنی و عمل کنی.اینجا وقتی قرآن را اضلی بدانم آن وقت بقیه موارد را فرعی فرض می کنم. بقیه موارد مثل یک زمین صاف و یک تکیه گاه است و قرآن مثل یک نردبان است و خدا آن بالاست. هر کدام کامل نباشد این بار به منزل نمی رسد.

حالا به اینجا که رسیدی آن وقت قضاوت کن که آیا قرآن را می تواند یک انسان بنویسد یانه؟ و آیا خطا دارد یا نه. اینجا دیگر می توانی یک کارشناس باشی. در واقع یا باید کارشناس باشی یا باید حرف کارشناسان راقبول کنی. آن هم نه هر کارشناسی.کار شناسانی که کتاب خوانده باشند و زحمت کشیده باشند و فکر کرده باشند. اگر به همه آنها شک داری” بسم الله” راه بیافت و خودت کارشناس شو.

من به خدا و پیامبرش و قرآنش ایمان دارم. باقی فسانه است. مهرو ۳۶ ساله تهران

پ.ن: مهرو عزیز تشکر میکنم، ایمیل جالب و کاملی بود. واقعا لذت بردم. امیدوارم همه دوستان این متن رو کامل و با حوصله بخونن و دلایل خودشون رو بگن.



 
خرداد
۲۷
    
Posted (حدیثه) in بازی وبلاگی, معرفی سایت, وبلاگ on خرداد-۲۷-۱۳۸۷

صادق جون من به بازی ۲۴ ساعت آخر عمر دعوت کرده. از دیشب هی با خودم کلنجار میرم که اگه واقعا ۲۴ ساعت فقط ۲۴ ساعت وقت داشته باشم برای زندگی چه کار میکنم یا اصلا چه کاری میتونم بکنم!؟!

هر کاری کردم نتونستم گریه کردن رو حذف کنم، اولش شَکِ می شم بعدش که دپرس شدم کلی گریه میکنم.

بعد از گریه فراوان با چشای قرمز و ورم کرده میرم سراغ دفترچه های یادداشت و واسه چند نفر نامه می نویسم بعد هر چیزی که دارم رو می سوزونم.

بعد از اون سعی میکنم برم گردش و چند صد نفر آدم رو ببینم و ازشون حلالیت بطلبم، حالا اگه وقت نشد صادق رو می فرستم سراغشون و خودم می مونم خونه رو تمیز میکنم تا بعد از مراسم نگن وای این دختره چقد شلخته بود و خونه زندگیشو دیدی؟!! و از این حرفا نمیخوام نمیخوام کسی پشت سرم حرف بزنه.

ترتیب مراسم و قبر و اینا رو هم میدم! تمام اکانتامم می سپرم به صادق باشد که تا خوب از آنها مراقبت کند. کلی هم هدیه و این جور چیزا میخرم واسه دو تا خواهر زاده هام و بقیه دوستان. شاید فکر کنین نمیشه این همه کار رو تو ۲۴ ساعت انجام داد، ولی باور کنین که من میتونم.

اگه کارها زود تموم شد می شینم و انرژی مثبت میدم به خودم که نه من نمی میرم، نه من زنده می مونم این جور چیزا. اون وقت که این جمله ها شد ملکه ذهنم من از مرگ نجات پیدا میکنم و دیگه نمی میرم. خب چــه کنم دلم واسه همه تنگ میشه ه ه ه ه …..

خب نوبتی هم باشه نوبت لیست کردن اسامی دوستانه. به ترتیب نام می برم: گمجو، میلاد، پژ، پرستووو، منیره، نونوا، ناخنک، شاهین، بابایی، گیگ لایف! همگی به ادامه این بازی دعوت می باشید.

پ.ن: آیا دوست دارید بدانید چقد به وبلاگ معتاد می باشید؟ برای انجام این تست به این آدرس بروید. با جواب دادن به ۱۴ سوال از میزان اعتیاد خود باخبر شوید. این عکس پایین نتیجه تست من هااااااا!

این هم نتیجه تست من



 
خرداد
۲۶
    
Posted (حدیثه) in بازی وبلاگی on خرداد-۲۶-۱۳۸۷

از طرف بابای گُلک (سام) کوچولو، به بازی ده تایی ها دعوت شدم! اخرشم خودم ده نفر رو به این بازی دعوت میکنم. نوشتنش خیلی سخت بود! سعی کردم رتبه بندی رو دست کاری نکنم.

ده تا چیزی که دوست دارم، چون چیز شخص نیست از اسم بردن افراد خودداری میکنم:

۱- گربه دوست میدارم! قبلنا هر گربه ای رو دوست میداشتم اما بعد از آشنایی با گربه های استاد، دیگه این احساس رو ندارم. فقط پرشین کت ناز و خوشگل و مغرور. می مــــیرم واسش.

۲- هر نوع هدیه ای با بسته بندی خوشگل! توش اصلا واسم مهم نیست اون ذوق اولیه ش رو خیلی دوست دارم.

۳- اوه اوه مهمترینش داشت یادم میرفتا!! هارد سیستمم، با تمام محتویاتش، مخصوصا آرشیو عکساش. به جرئت میتونم بگم که بهترین ها و زیباترین عکسا رو روش دارم.

۴- تمام گل رُزها رو هم دوست میدارم، هر رنگیشم که باشه بازم دوست دارم. اما رُز زرد و صورتی ارجحیت دارن.

۵- اینترنت و وبلاگم و تمامی اکانتام رو که دیگه نگو، خیلی دوسشون میدارم! از یاهو بگیر برو تااااااااااااااااااا آسمون .

۶- ماشین سواری رو هم دوست دارم، بیشتر دوست دارم که یه نفر دیگه راننده باشه و من بشینم و به بیرون نگاه کنم و آهنگای مورد علاقه م از ضبط پخش شه، بعد بره تا نا کجا آباد. هوممم رانندگی در شب بر بقیه ساعت ترجیح داده میشود.

۷- خرید کردن لوازم شیک و لوکس هم بسیار حرکت پسندیده ای می باشد، واسه همین اینو هم دوست دارم. کلاً ذوق میکنم.

۸- موهای لخت و صاف بلوند رو هم خیلی خیلی دوست دارم. زیبایی خاصی دارن از نظر من و واسم جذابه.

 

۹- این مدل لباسا رو هم بسیار بسیار دوست میداشته بیدم! خیلی خوگشلن.

 

۱۰- میخوام یه جایی رو هم که خیلی دوست دارم به این لیست اضافه کنم، زادگاه مادریم، اسپیلی! هرچند وقت یکبار رفتن به اونجا آرامش خاصی بهم میده که خیلی تو روحیه م تاثیر مثبت می زاره.

وای وای وای، حالا نوبت ده تا از چیزایی که نمــیدارم:

۱- مار! اَه اَه اَه. از دهنش می ترسم، حتی اگه عکس رو ببینم قلبم تکون میخوره میاد تو دهنم! هیچ دوسش ندارم، اَیــــی.

۲- دروغ! که باعث میشه آدم به هزار و یک جور گناه وادار بشه.

۳- سومین رتبه رو میدم به چــی؟ عق !!! مو ی تو غذا.

۴- تهمت زدن به کسی بدون هیچ دلیلی، فقط با برداشت از حرف دیگران. ۵/ دریا! یعنی واضح تر بگم شنا تو آب دریا. تماشا کردنش فقط خوبه.

۶- دوست داشتن کسی از روی ریا.

۷- تعارف زور که بیا اینو بخور اونو بخور و ای وای چرا غذا نمیخوری؟! رژیم داری؟! از اینا هم بدم میاد.

۸- اینقد فک کردم که اینجا چی بنویسم! اخرش به این نتیجه رسیدم که اسم محدثه رو دوست نمیدارم.

۹- چـــای دم گذاشتن و ریختن و مهمتر از همه خوردن چای!

۱۰- فکر کنم آخرین گزینه خودم باشم، زمانیکه خیلی عصبانی میشم و از کوره در میرم. انتظار هر کاری رو می تونین داشته باشین. از کُشتن کسی که عصبانیم کرده تا کُشته شدن خودم و داغون کردن هر چیزی که دم دستمه!

پ.ن: حالا نوبت به این می رسه که از ده دوست عزیز رو به این بازی دعوت کنم. صادق جون، ویدا، کمال، مریم، میلاد، دل زده، آجرپاره، باران، آق فری چاقو کش، ندا.ح ! خوشحال میشم که این بازی رو قبول کنین و ادامه بدین، اینجوری تا حدودی با روحیات شما آشنا میشم!