Daisypath Next Aniversary Ticker
Sad Eye Never Lie » 2008 » April
اردیبهشت ۱۱

آقا تو این بازی ساندویچ هم قبوله؟ اول از همه بگم که همه جوره ساندویچی رو دوست دارم و دلم واسش غش و ضعف میره.

هله هوله بعدی که سریع میاد تو ذهنم چیپس سرکه نمکی فقط و فقط هم چی توز! این قضیه هم بماند که توش یه دفعه یه مو به درازی یه مار در آوردم، تا یه ماه حتی به چیپس نگاه نکردم ولی باز نشد ترکش کنم.

الانم که تابستون و گرما داره میرسه و کم و بیش هم رسیده؛ همش فکرم روی بستنی سالار و فالوده شیرازی و فالوده اخته ایه!!!! چقد که دوس دارم اینا رو، هرچقد هم بخورم بازم کمه!

هر نوع لواشک ترشی رو هم دوست دارم، البته ذکر کنم که فقط اونایی که بهداشتی هستن ( قابل توجه دکترهای وبلاگ نویس )! :D

دیگه بگم که آها تمبر هندی رو هم خیلی دوس دارم.

هممم یه جور کشک هم که وقتی ایرانشهر بودم خیلی میخوردم، اینجاها از اونا ندارن. وایی دلم خواست.

آب پرتغال روبروی آبشار لاهیجانم دوست دارم! بالای کافی شاپش! :x

لواشک

پ.ن به خودم: بسه چقد می خوری آخه!

اردیبهشت ۱۱

نامه مسخره ت، تازه رسید، حالم بهم میخوره، چقدر که یه آدم می تونه بیشعور و زبون نفهم باشه! یعنی واقعا حالم ازت بهم میخوره ها! بدجوری سیریش شدی تو زندگیم، ولم میکنی یا نه یه جوری دیگه حالیت کنم! عجب شکری خوردم که تمام سوراخ سمبه های زندگیمو نشونت دادم، حقا که لایق دوستی و محبت نیستی! لعنت که از واژه دوست برای تو استفاده کردم.

اول لعنت به خودم باد که همچین غلطی کردم، دوم بر تو که قدرت بختک بودنت بالاست. نمیخوام باهات دوست باشم ولم میکنی یا نه؟ خوشم نمیاد ، چندشم میشه، حالم بهم میخوره…

تو این چندین سال زندگی مجازیم توی اینترنت همچین موجود پستی ندیده بودم که به قدرت پروردگار و اشتباه خودم دیدم.

خیلی زبون نفهمی، میگمت نمیخوام مزاحم شماره شخصیم بشی! یه ریز زنگ میزنی! میگم نمیخوام اس ام اس های حال بهم زنت رو بخونم روزی بالای ۱۰ تا اس ام اس میدی! میگمت نمیخوام تو نت ببینمت هر دفعه با یه ای.دی مزاحمت ایجاد میکنی! روزی سه بار از تو فیس بوک اگنورت میکنم. آخه میگم قربون قدرت خدا برم، چقد آدم بی شخصیت میتونه باشه؟!؟! فک کردی می شینم این آت و آشغالایی رو که نوشتی رو میخونم؟! کاملا در اشتباهی. از حرفی که زدم برنمیگردم!

یک بار مث آدم میگی خوشم نمیاد باهات دوست باشم، نمی فهمی.

یه بار میگم مزاحم خط شخصیم نشو نمی فهمی.

این دفعه پست می نویسم، بعید میدونم که بازم بفهمی.

دفعه آخر خوشگلتر برخورد میکنم. برای اولین اخرین بار گفتم؛ هرچی دیدی از چشم خودت دیدی! نزار از اینی که می بینی بدتر بشه. جدیدا هم که ادم می فرستی جلو!

تقدیم به خانم حکیمه تقوی منش ( اسم مستعار حدیث )

اردیبهشت ۸

حدود دو ساعت هر ۱۵ دقیقه به ۱۵ دقیقه بچه های وسط کلاس میگفتن پنکه رو خاموش کنـین سردمونه! بچه های کناره می گفتن نه گرمه. استادم هر نیم ساعت به نیم ساعت میگفت بسه کمش کنین!!! تا آخرش برگشت گفت: یادم می مونه کیا دارن تیکه می پرونن بعد که یکی یه دونه صفر دادم اون وقت دستتون میاد. پسرا هم از رو ترس یا خوبیشون خاموشش کردن ولی از تهدید دست برنمی داشتن. یهو یک عدد سنجاقک با صدای ویز ویز یا هر صدای دیگه ای وارد کلاس شد. یکی از شیرین زبونای کلاسم نه نزد نه خورد تو اون سکوت گفت: خدا واسمون پنکه فرستاد. در یک آن کلاس از خنده منفجر شد. دیگه داشتیم می مُردیم که استاد گفت ببینم می تونین این درس از دستم در برین یا نه؟! 

اردیبهشت ۵

اینجا برای اینکه وارد یه اتاق بشی، باید درش رو به زور باز کنی.

وقتی میای بیرون باید درش رو محکم ببندی.

اینجا آدما از هم خیلی فاصله دارن

از هم خیلی دورن!!!

اردیبهشت ۳
i don’t like people who meddle
پ.ن: این یک بازی شش کلمه ای می باشد، با تشکر از دو دوستی که منو دعوت کردن به این بازی!
پ.ن۲: نمیدونم عکس با ربطِ یا بی ربط!
فروردین ۳۱

روزِ بسی خنده ناک، جالب، خسته کننده، خواب آور، دوست داشتنی، فوق العاده سوپرایزی، لذیذ و پر از گشنگی بود!!!!

فروردین ۳۰

بالاخره امروز به هدفی که این دو هفته تو سرم بود رسیدم، رفتیم سمت خونه خاله و آلوچه یا همون گوجه سبز خوردیم. آخ دیگه داشتم ضعف می رفتم همش چشمم تو آلوچه های خوش رنگ درختا بود.

اینجا باغ خاله جان می باشد.

باغ آلوچه

یه بغل آلوچه کوچیکانه هم تقدیم به همه

Page 1 of 212»