اسفند ۲۵

یه روز قبل از تولدم؛ مش موهامو ترمیم کردم، ابروهامم … هــا! آره دقیقاً. تاتو کردم. از اون تاتوهای تابلو نیست، ظریف و باریک، بیشترشم تو ابرو خودمه. حالا با این قیافه دیروز چادر گذاشتم سرم، از صبح ساعت ۸ تا ۱۱ و نیم شب تو یکی از شعب اخذ رأی بودم.

اولش که سیستم در به داغونشون بالا نمی اومد، کابل برق مانتیورشم همراش نبود، کلی قاطی کردم! پنج دقیقه نشد که مسئولش از فرمانداری اومد و یه سیستم آک آک واسم چینـد رو میز.

آخه میشه رو سیستمی بشینی که سرعتش از زمین تا اسمونه! اون وقت اینترنت نری فقط کدملی وارد کنی؟ یواش یواش هم جی میل چک کردم، هم کامنتامو! تازشم فیس بوکم رفتم. حالا بماند که اولش با ایرانسل میرفتم تو گوگل تاکم.

عجب بساطیه این انتخابات، چه بخر بخری بود. مردم هم بی نصیب نموندن عیدیشونو پیشاپیش گرفتن. تا ساعت چهار بعد از ظهر همش نزدیک دویست تا رای داشتیم تا ساعت آخر که شد همه مردم اومدن رای بدن، دو ساعت تمدید کردن! گفتم الان دیگه کسی نیست درا رو می بندن، هیچی دیگه دوباره ده دقیقه به هشت اومدن خونه خاله رأی بدن! بابا بی خیال!!! بازم تمدید کردن. اخرش نزدیک ششصد تا رای داشتیم. بیست و هفتاشم یا اسم دوست دخترشون بود یا اسم خدا یا سفید.

منم رأی دادم. دور دوم هم به همون رأی میدم!

اسفند ۲۳

امروز اکثر وبلاگا در مورد عید و خونه تکونی و خرید و این جور چیزا نوشته بودن، خوب منم هوس کردم بنویسم.

گندمایی رو که خیس کردم واسه سفره هفت سین، یه کوچولو جوونه زده. یه کوزه هم آماده کردم واسه سبز کردن شاهی، روشو می پوشونم با تخم شاهی، خوشگل میشه. سمنو هم که خاله صادق درست کرد و فرستاد واسمون! ماهی قرمزم که میگن تو تحریمه!!! داری اینجا رو؟ تحــریـــم! واااااا خب من دلم ماهی قرمز میخواد و سیاه! چشم قلمبه! ناز نازی! روزای آخر می گیرم ماهی رو که بیشتر زنده بمونه. برای رنگ کردم تخم مرغم یه روش جدید یاد گرفتم، اول یه برگ جعفری (یا هر طرحی که خوشتون میاد) رو بزارین رو تخم مرغ و نخ پیچش کنین، بعدش بزارین تو آب که توش کلم قرمز یا پیاز زردچوبه اضافه شده و بجوشونین! خوشگل میشه.

 دیگه خدمتتون عرض کنم که فردا از کله سحر تا آخر شب پشت سیستم نشستم واسه رای گیری و شاهده  حضور با شکوه ملت شهید پرورم! میدونین که قراره فردا برای اولین بار یه سیستم رای گیری جدید رو تست کنن! بعله ما هم داریم میریم سره صندوق خودمون! :D

اسفند ۲۳

از بس خسته و عصبانی بودم که یادم رفت امروز تولد داداشمه، خودش زنگ زد! خجالت زده شدم. الان هم دارم با دبیر زمان هنرستانم چت میکنم، احساس شیرینی دارم.

اسفند ۲۲

تولدم مبارک باشـــه

دارم واسه تبریکای تولدم لحظه شماری میکنم. میخوام به ترتیب، اسم کسایی رو که تبریکاشونو گرفتم بنویسم.

- اول از همه صادق جون بود وقتی که از خواب پا شدم. از بابت کارتای خوشگلتم ممنونم عزیزم.

- همزاد مهربون که با اس ام اس هاش ذوق زده امان کرد و چند دقیقه پیشم که تماس گرفت. فدات شم من.

- وای وای واااااااااااااااااااااااااای نیلویی من!!! مرسی از ایمیلت. دوستت دارم خیلی خیلی خیلی.

- دخترخاله و استاد همین الان همزمان.

- این دوس جونا هم تو فیس بوک  ژوبین ، امین ثابتی ، فائزه مهربون ، دنیا جان.

چه روزه خوبیه

۱۱:۴۰

- و اکنون در توییتر: آقای فؤاد ، آقای دهقانی، آقا محمد کشوری و Mazoox !

11:44

- توییتر: آقای پدرام

- فیس بوک : آقای کمال

۱۲:۰۵

بابایی !

۱۲:۴۹

رامک با یه هدیه ناناز !:x

۲۳م

حسن آی.تی لاین! ” منم تبریک گفتم ، اسم منم رو بنویس “

یک روز بعد نوشت:  از صادق جون یک عدد دوربین دیجیتال پریمیر و گردنبند کادو گرفتم، مهمونا هم فکر کردن خیلی بزرگ شدم همه ظرف و ظروف بلوری کادو دادن. جز رامک جونم که یه چیزای دیگه بهم هدیه داد. حالا تا اخر سال کم کم هدیه ها می رسن! بزار مهران بیاد. آها اینو نگفتم که خواستم تولدم متفاوت باشه، شمع فوت نکردم سنم لو بره! آرزو هم نکردم واسه خودم. دیروز غروب هم خواستم برم لاهیجان از خجالت خودم در بیام گل بگیرم واسه خودم!!! نشد. اینقد واسه انتخابات شلوغ پلوغ بود که آدم جرات نمیکرد بیرون بیاد از خونه!!!

اسفند ۱۹

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن…..

اسفند ۱۷

روحیه م به زیر صفر رسیده!

اسفند ۱۶

گیلاس عزیز گفت، هر کس دوست داشت این بازی رو ادامه بده! خب چون منم خوشم اومده ادامه می دم! این بازی درباره میز تحریر و کامپیوترتون، باید عکسش رو بگذارید، بقیه هم حس و حال شماست.

اول یش برمیگرده به زمانی که خیلی کوشیک بودم، در خانه پدری، شب و روز چسبیده بودم به این سیستم و از اتاق بیرون نمی اومدم. وای چه خاطره هایی، چه لحظه هایی، چه شبایی، خیلی خیلی خیلی بی نهایت اینجا رو دوست داشتم. شب تا صبح بیدار و اینترنت گردی، روزا هم طفلی اینقد باید می خوند تا رنگش به قرمزی می رفت. تا جون داشت ازش کار کشیدم! آخی آخی … شلوغ پلوغی اتاقم تا سقف هم ادامه داشته و دارد!

و حالا هم پشت این میزم. اینم باحاله، تو شرکت خودمون. من عاشق سیستمی هستم که اطلاعاتم روشه، احساس میکنم بچه مه! تعدادی از دوستان فکر میکنم که عکسش رو دیده باشن، عکس نیکولچه و خانوم گل و گلای خوشگلم همین جا بود جلوی همین سیستم.

یه پی نوشت هم اضافه کنم که عاشق این مدل میز ها هم هستم! میمیرم واسشون.

هر کدوم از دوستا که دوس دارن، تو این بازی شرکت کنن! جالب سیستم هایی رو که از پشت اون با هم در ارتباطیم رو ببینیم! این طور نیست؟

« مطالب قبلی مطالب بعدی »