بهمن
۱۷
    
Posted (حدیثه) in شخصی on بهمن-۱۷-۱۳۸۶

نمی دونم چند بار تو وبلاگم ذکر کردم که از دروغ متنفرم. دروغ باعث میشه همه دوستی ها از هم بپاشه. دروغ باعث میشه تمام حرمت ها شکسته بشه. دروغ باعث میشه دل ها سیاه بشن. دروغ باعث میشه اعتماد ها از بین برن. از بچه کوچیک بگیر تا آدم بزرگش همه و همه، حتی تک تک شماها خوب میدونین چقدر دروغ آزار دهنده است.

مدت ها شخصی رو به عنوان دوست واقعی خودتون می دونید. تو تمام خنده ها و گریه ها با هم شریک می شین، واسه لحظه لحظه ها ارزش قائلین، حتی به خاطرش از خیلی فرصت ها هم چشم پوشی می کنین، تو تک تک فرصت ها و لحظه ها و روزهاتون نقش پیدا می کنه. اون وقت، یهو برق سه فاز شما رو می گیره  به به بیا و ببین چه دروغ ها و چه مخفی کاری هایی در کار بوده و تو مثه خنگا از همشون بی خبر بودی ….

منم از نوع آدمای بد بختشم!  نمیدونم حس ششمم زیاده؟! خدا منو دوس داره؟! خدا منو دوس نداره؟! زیاد کنجکاوم؟! زیاد باهوشم؟! خلاصه نمیدونم قضیه چیه؟! چیزی که نباید بدونم و سر در بیارم سره دو روز به صورتی بسیار بسیار اتفاقی و بدون هیچ پیش زمینه ای ازش با خبر میشم. اینقدر هم این قضایا جالب جور در میان که خودم شاخ در میارم.

هر چند که اینجا جاش نیست بگم داستان چی بوده. نمی خوام باعث بشم خاطره تلخی از دوستی ها به جا بمونه.

من بازم گذشت کردم و با نیش باز بهش سلام گفتم. چشم روی همه چی بستم و نخواستم بهش فکر کنم.

اما مثل اینکه خیلی برات درد آور بود. خوب گُلم چرا این کار رو می کنی. هم خودت اذیت میشی هم دوستانت. قلب منو که شکستی، نکن این کارا رو مجبور که نیستی …



 
بهمن
۱۴
    
Posted (حدیثه) in خرگوش on بهمن-۱۴-۱۳۸۶

چرا هیچکدومتون نگفتین بچه خرگوش از تاریکی می ترسه؟!

داشتیم می خوابیدم خوب بودا. تمام طول روز هم با ما توی شرکت بود.

اما هنوز چند ساعتی بیشتر نبود که خوابیده بودیم، با سر و صدای بلندش بیدارمون کرد.

داشت جون میداد…

پ.ن:اعصابم خیلی قاطیه، همه جا روحشو می بینم! دیگه تا عمر دارم حیوون نمی خرم!!!



 
بهمن
۱۳
    
Posted (حدیثه) in خرگوش on بهمن-۱۳-۱۳۸۶

صادق پافشاری زیادی می کرد که خرگوش خانه خراب کن است، من هم از خریدن خرگوش منصرف شده بودم ولی ته دلم یه جورایی بازم خرگوش می خواست. تو فیس بوک با روبی خودم رو سرگرم کرده بودم! تا اینکه ۲ روز پیش با آمدن یکی از دوستان قدیمی صادق به شرکت، و کشیده شدن صحبت به “خرگوش موجود نازنازیه و اذیت نمی کنه و آرومه و خودم دو تا سفیدش رو داشتم” مغز هر جفت مان فرمت شد!

دیروز هم همسترها رو بُردیم و با یک خرگوش نازنازی برگشتیم خونه. اولش دوس داشتم خرگوش قهوه ای بگیرم، ولی بعد به پسر بچه ای که اونجا کار می کرد گفتم یکی کوشولو و آروم می خوام. نتیجه این انتخاب هم شد اینی که می بینین! تو کل مسیر آروم تو بغلم موند.

اینم مراحل خشک کردنش بعد از حمام با آب نیمه گرم و شامپو بچه گلرنگ!

 Rabbit

 Rabbit

 Rabbit

دیشب اینقد روبی گریه کرد تا از خواب پا شدم! سرما خورد، آب بینی ش راه افتاده بود، خلاصه پیچیدمش تو حوله ش و تا دم سحر بغلش کردم. با چشمای نیمه باز و بچه بغل چرت می زدم!  تا می ذاشتم تو جاش باز  ناله می کرد! دلم می سوخت واسش….

در کل خوشحالیم. :D