از غم نوشتن در اینجا بی زارم؛ سختِ نوشتنش!
پ.ن: کامنت ها رو بعد از خوندن تایید می کنم.
پ.ن۲: حرفم نمیاد. همین چند خط رو از ۵:۴۴ دقیقه دارم می نویسم.
س: نامادری داشتن چه طعمی داره؟
از غم نوشتن در اینجا بی زارم؛ سختِ نوشتنش!
پ.ن: کامنت ها رو بعد از خوندن تایید می کنم.
پ.ن۲: حرفم نمیاد. همین چند خط رو از ۵:۴۴ دقیقه دارم می نویسم.
س: نامادری داشتن چه طعمی داره؟
۱/ از همه تون بابت تبریکای خوشگلتون ممنونم. ان شاءالله هر جا که هستین شاده شاد باشین.
۲/ کیک هم درست کردم! حالا شاید قیافه اش زیاد خوب نشده ولی خوشه مَز بوده. آقای همسر هم واسم دو تا شاخه گل خرید.
۳/ سه شنبه رفتیم رشت و از فروشگاه آقای هلو و خانوم لیمو، یه کاپشن خریدم. هر پونزده روز میلادی به سه نفر که بالای سی هزار تومن خرید کرده باشه به قید قرعه جایزه می دن. یه کمربند لاغری و دو تا ماساژُر. ما هم با همون بی خبری تو قرعه کشی شرکت کردیم. دیروز ۱۵ فوریه، ساعت ۹ شب زمان قرعه کشی بود. من و صادق هی گفتیم بریم؟ نریم؟ ولش! حالا می خوای سینما بریم اگه وقت شد یه سر می ریم اونجا!!! کی برنده میشه آخه! پس نریم این همه را، یه سر پیاده بریم کافی شاپ و بر گردیم!!! خلاصه آماده شدیم، گفتم منتظر ماشین می شیم اگه تا ده دقیقه موندیم ماشین شد میریم اگه نه برمی گردیم. همین که رسیدیم به خیابون اصلی سه ثانیه نشده ماشین شد، فکرشو بکن! از همونجا گفتم که برنده شدم
! با اعتماد به نفس کامل بعد از خوردن شام رفتیم سمت مطهری، حالا بیا و جمعیت رو ببین! فکر نمیکردم این همه شلوغ بشه. زیاد حرف نزنم بهتره
در آخر دومین نفر که اسمش در اومد من بودم. بله اینجانب برنده یک عدد ماساژُر برقی شده ام. خیلی باحال بود هرگز چنین تجربه ای نداشتم، میگنا با هدف بری جلو حتما به خواسته ت می رسی همینه…
۴/ دیشب تو تلویزیون از دکتر علی اکبری انرژی گرفت! با اعتماد به نفس کامل زُل زدم بهش ببینم چربی های اضافه منو آب می کنه یا نه! امروز صبح به وقت ایران ساعت ۹ و نیم باید دوباره تمرکز می کردم، ولی متاسفانه خواب موندم. ![]()
۵/ آخ جون دوس جونم اومده تو چت. ![]()
چه تصمیمی گرفتین واسه ولنتاین؟
فکر میکنم که همه تون جز من تا الان کادوهای خوشگل پر زرق و برق رو آماده کردین. چه شور و حالی، چه رنگ و ذوقی، وای چه گُلایـــی!!! می میرم واسه این کارا. کادو گرفتن و تدارک دیدن واسه روز به این قشنگی یه طرف، هدیه دادن های یواشکی با هزار جور ترس و دلهره هم یه طرف دیگه.
اگه خدا بخواد و وقتش بود کیک درست میکنم واسه فردا. حس خرس خریدن هم که نیست، از بس با خودم عروسک آوردم خونه شوهر دیگه نیازی به این کارا نیست! نوه هامم از عروسکا بهره می برن.
ولی خوب گُل رُز دوس دارم. ![]()
هدیه من به تک تک دوستان می مونه باسه فردا. ![]()
امروز از وبلاگ خوندن لذت بردم! دیر به دیر میام به وبلاگاتون. آخه میدونین هوا خیلی سرده دستام یخیده، تازشم درس دارم درس. فیس بوک هم که میرم! بازی های جدیدش رو دوس دارم. مهمون داری هم میکنم! در کل زندگی سخت شده بید.
درسای آموزش زبان نصرت رو می ریزم تو گوشی و شبا بهش گوش میدم. تا حدی راه افتادم، اگه سره تلفظ مشکل دارین یا خجالتی هستین در صحبت کردن پیشنهاد میکنم برای چند روز هم که شده نصرت رو گوش بدین. واسه من که خوب بود و هست تا ببینیم آخرش چی میشه. تا یادم نرفته بگم که سی.دی هاشو از نمایندگی هاش بگیرین یه وقت از این تقلبی رایت شده ها نگیرین. نوچ نوچ نوچ خیلی بده (
). من که اصلاً اصلاً عذاب وجدان ندارم.
ششم عیدعروسی داداشمه، نمیتونم تصمیم بگیرم که ابروهام رو تاتو کنم یا نه؟ هر کی یه نظری میده منم موندم سره چهار راه، دو سه ماهی میشه که سره چهار راه منتظر موندم! هر چند می دونم که الان تصمیم هم بگیرم فایده ای نداره چون خیلی دیر شده تا عید ترمیم نمیشه. نمیدونم موهام رو مش کنم یا رنگ… نمیدونم واسه عید خونه رو تغییر بدم یا نه…. تازشم نمیدونیم کِی بریم مسافرت و البته به کجا بریم…. خیلی دوس دارم برم اونجا که بزرگ شدم، شرق کشور یکمی به سمت پایین. آفرین درست حدس زدین، ایرانشهر! دلم میخواد ایرانشهر رو به صادق نشون بدم. البته صادق میگه بریم شیراز!
حالا هر وقت رفتیم بلوچستان خبرتون میکنم. 
نمی دونم چند بار تو وبلاگم ذکر کردم که از دروغ متنفرم. دروغ باعث میشه همه دوستی ها از هم بپاشه. دروغ باعث میشه تمام حرمت ها شکسته بشه. دروغ باعث میشه دل ها سیاه بشن. دروغ باعث میشه اعتماد ها از بین برن. از بچه کوچیک بگیر تا آدم بزرگش همه و همه، حتی تک تک شماها خوب میدونین چقدر دروغ آزار دهنده است.
مدت ها شخصی رو به عنوان دوست واقعی خودتون می دونید. تو تمام خنده ها و گریه ها با هم شریک می شین، واسه لحظه لحظه ها ارزش قائلین، حتی به خاطرش از خیلی فرصت ها هم چشم پوشی می کنین، تو تک تک فرصت ها و لحظه ها و روزهاتون نقش پیدا می کنه. اون وقت، یهو برق سه فاز شما رو می گیره
به به بیا و ببین چه دروغ ها و چه مخفی کاری هایی در کار بوده و تو مثه خنگا از همشون بی خبر بودی ….
منم از نوع آدمای بد بختشم!
نمیدونم حس ششمم زیاده؟! خدا منو دوس داره؟! خدا منو دوس نداره؟! زیاد کنجکاوم؟! زیاد باهوشم؟! خلاصه نمیدونم قضیه چیه؟! چیزی که نباید بدونم و سر در بیارم سره دو روز به صورتی بسیار بسیار اتفاقی و بدون هیچ پیش زمینه ای ازش با خبر میشم. اینقدر هم این قضایا جالب جور در میان که خودم شاخ در میارم.
هر چند که اینجا جاش نیست بگم داستان چی بوده. نمی خوام باعث بشم خاطره تلخی از دوستی ها به جا بمونه.
من بازم گذشت کردم و با نیش باز بهش سلام گفتم. چشم روی همه چی بستم و نخواستم بهش فکر کنم.
اما مثل اینکه خیلی برات درد آور بود. خوب گُلم چرا این کار رو می کنی. هم خودت اذیت میشی هم دوستانت. قلب منو که شکستی، نکن این کارا رو مجبور که نیستی … 
چرا هیچکدومتون نگفتین بچه خرگوش از تاریکی می ترسه؟!
داشتیم می خوابیدم خوب بودا. تمام طول روز هم با ما توی شرکت بود.
اما هنوز چند ساعتی بیشتر نبود که خوابیده بودیم، با سر و صدای بلندش بیدارمون کرد.
داشت جون میداد… 
پ.ن:اعصابم خیلی قاطیه، همه جا روحشو می بینم! دیگه تا عمر دارم حیوون نمی خرم!!! 