دی
۲۵
    
Posted (حدیثه) in قرآن on دی-۲۵-۱۳۸۶

خداوند کسانى را که ایمان آوردند، به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان، استوار مى‏دارد; هم در این جهان، و هم در سراى دیگر! و ستمگران را گمراه مى‏سازد، (و لطف خود را از آنها برمى‏گیرد) ; خداوند هر کار را بخواهد (و مصلحت بداند) انجام مى‏دهد! (۲۷) آیا ندیدى کسانى را که نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند، و قوم خود را به سراى نیستى و نابودى کشاندند؟! (۲۸) (سراى نیستى و نابودى، همان) جهنم است که آنها در آتش آن وارد مى‏شوند; و بد قرارگاهى است! (۲۹)



 
دی
۲۲
    
Posted (حدیثه) in شخصی on دی-۲۲-۱۳۸۶

پاهام یخیده! خدایا بی خیال برف شو دیگه. مُرده شدم از بس صرفه جویی کردم تو مصرف گاز! تازه امروز صبح تو شبکه دو هم اون خانومه که رفته قطب جنوب، میگفت که حتی یه لامپ اضافه هم روشن باشه باعث میشه هوای کره زمین گرم بشه و یخ ها آب بشن! یعنی اون یه دونه لامپ هم باید خاموش کنیم؟!

وای خدا چرا بند نمیاد.

این خارجیا چقد به ایرونیا علاقه مندن ! دیگه  دارم کم کم جوش میارم! پیلیز هلپ مــی !!!!  

پ.ن: من از پست قبلی هدفی نداشتم! فقط آهنگی رو که دوست داشتم لیریکش رو پیدا کردم و لینک دانلود آلبوم رو هم گذاشتم شاید کسی خوشش بیاد!



 
دی
۲۰
    
Posted (حدیثه) in لیریک on دی-۲۰-۱۳۸۶

It’s a new day, new day, and it’s evident
You must have been heaven-sent
Sometimes we should be hesitant, but I’m not at all
Just feelin more confident
Just using my common sense
Just trust in it, I’m lovin it

 I can’t refuse an offer so benevolent
Can’t assume he’s gon’ use me
And after he’ll never call again
Don’t be afraid, don’t be afraid
This is your day, this is your day

It’s time to be brave
Say I’m not afraid, not anymore
I used to be cold, now the temperature’s changed
It just ain’t the same
I’m not afraid, i’m not afraid
Cus I’ve become brave
As the light of day straight into a cave
To show me the way, that I might be saved
Now I’m turning the page
Thanks to the power of love I can love
Because I am brave

I am brave, I am brave

I heard him say this thing moving too fast for him
It’s a feelin I was straddeling
Foolishly adamant, but It’s all in his eyes
Really wish he would let me in
Cus the same way I’m scared of him
I’m scared of being hurt again

It’s time to let go, let go of your heart
It’s time for a brand new start
Never know, we might never part
Baby don’t be afraid, don’t be afraid
This is your day, this is your day

I wouldn’t take back anything that I’ve gone through (no)
I pray for strength for anything that I’m gonna do
Whether joy, or it’s pain, I’m still okay (I, I’m still okay)
I’m a be alright cause I’m not afraid
No, I am brave (brave)

 I am brave

Jennifer Lopez



 
دی
۱۸
    
Posted (حدیثه) in شخصی on دی-۱۸-۱۳۸۶

خدا رو شکر که برف بند اومد، ما هم برگشتیم به روزای عادی خودمون.

دیشب خواب دیدم تولدمه. همه دعوت بودن ، من آخر از همه با کلی اضطراب و استرس رسیدم به مراسم اونم با چه قیافه زشتی، گریه م گرفته بود! موهام بیش از حد بهم ریخته بود! یه لباس زشت هم تنم بود! کلی تو خواب غصه خوردم. آه

امروز به خودم قول دادم بشینم درست و حسابی با فتوشاپ کار کنم. آخه به آرایشگرم قول دادم کارت ویزیت براش بزنم. یه نمونه درست کردم وقتی تکمیل شد می برم نشونش میدم! خیلی خانوم گُلی هستن. من که اینقد دوسش دارم… خلاصه خواب دیشب بهانه ای شد که یه کار خیری بکنم !

آها یه دوست بنگلادشی هم پیدا کردم! چون چت به زبان انگلیسی واسم یه خورده زیاد سخت بود بنا به این شد که فارسی یادش بدم. منم که عشق محبت و دوستی و کمک کردن. الان خیلی قشنگ همش بهم میگه: Khahare azize man Hadiseh ! باحاله، خودم که کیف میکنم.

چقد من حس انسان دوستیم زیاده آخه!



 
دی
۱۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی, نیلو on دی-۱۵-۱۳۸۶

اولین دونه های برفی زمستون امسال رو زمین نشست. هیچ دوست نداشتم تا قبل از اومدن نیلو برف بیاد، ولی خُب مثل اینکه باید از اومدنش نا امید بشم و دونه های برف هم بر این ناامیدی پافشاری کنن.

هرچقدرم برف بیشتر بشه من هم ناامیدتر میشم. خوش به حال بقیه که الان باهات هستن و می بیننت!



 
دی
۱۵
    
Posted (حدیثه) in همستر کوچولوها on دی-۱۵-۱۳۸۶

همستر نازنینم دیروز مُرد، صبح که پاشدم صادق هی صدا کرد که چیزی نمی خوره و راه نمیره، برش داشتم بردیم دام پزشکی! تا اونجا رسیدم کمی راه افتاد و یه کوچولو غذا خورد. دامپزشک هم از رو کتاب یه خورده حرف زد و شفای زبونیش داد! الهی فداش بشم چقد که آروم بود عسلی من. تا غروب خونه پدرشوهر  با خودم نگه داشتم، آروم آروم غذا می خورد. غروب هم که برگشتم خونه تو سبدش گذاشتمش. اینقد ناز خوابیدم بود دلم نیومد دستش بزنم، نگو که ای دل غافل عسلی من مُرده همونجوری. دلم سوخت، این از همه اهلی تر و مهربون تر بود. مموش و میشا که روز به روز دارن چاق تر میشن. دلم دیگه اون دو تا رو نمیخواد هیچ به عسلی من شبیه نیستن. :(

  عسل

پ.ن: خدا رو شکر فرزانه به هوش اومد، ولی درد شدیدی داره! الان میخوام برم ملاقاتش…