Woooooooooooooooooooow دارم قسمت اول یانگوم رو می بینم!
پسرخاله جان دی.وی.دی شو آوردن. هرچند فکر میکنم برای مدتی بدبخت شدم رفت، دیگه از کار و زندگی افتادم. من درست از نصفش شروع کردم به دیدن این سریال. فک کنم کیف داره دیدن قسمتای اولش…

Woooooooooooooooooooow دارم قسمت اول یانگوم رو می بینم!
پسرخاله جان دی.وی.دی شو آوردن. هرچند فکر میکنم برای مدتی بدبخت شدم رفت، دیگه از کار و زندگی افتادم. من درست از نصفش شروع کردم به دیدن این سریال. فک کنم کیف داره دیدن قسمتای اولش…
۱/ رامک اومد پیشم، با دو تا شاخه رُز آتیشی. قلبم در اومد از جاش. ![]()
۲/ یه جایی اسم منو از حدیثه به محدثه تغییر دادن و نوشتن! اساسی ضد حال بود، عمراً اگه بتونید حدس بزنین کجا بوده! حالم از اسم محدثه به هم میخوره!!! ![]()
۳/ فردا میدترم سرور ۲۰۰۳ دارم، خوندم زیاد عقب نیستم، یه سری تست هم بزنم بدون استرس میرم سره امتحان. ![]()
۴/ یه دونه جوجوهمسترم زنده مونده! خیلی خوشحالم کرد…
۵/ تا چند وقت نبودنم رو هم که دیدین! ![]()
غمگین و غمگین و غمگیــنم!!! دعا کنین بقیه همسترام نمیرن !
حالا شدن ۳ تا
تا چند وقتم آپ نمیکنم! نه حسش هست نه وقتش.
دیروز واسه ناهار که رفتیم خونه دیدم یکی از مموش بچه ها در حال مُردن! کلی غمگین شدم.
که آخه چرا اینجوری شد! سالم سالم بودن. دلم سوخت. دیشب هم یکی دیگه و امروز صبح هم قبل از اینکه بیایم شرکت یکی دیگه رو از دست دادم. هیچ نمی فهمم چطور شد؟! احساس میکنم که کاره آقای پدرشونه! همچین روش نشسته بود که هیچ دیده نمی شد، زدم پرتش کردم اونور ولی فایده ای نداشت آخرین پسر خانواده هم مرده شد.
حالا مموش تک شده و تو شیشه جدا زندگی میکنه. عسل هم با دو تا دختراش زندگی آرومی داره. خدا کنه اون دو تا نمیرن آخه خیلی غصه می خورم.
یه چند تا عکس از عسل در حال خوردن هویج گرفتم. این عکسا واسه جمعه اس.

اول که خجالت می کشید بچه م

بعدش یکمی تعارف کرد

بعدترش که دو لُپی می خورد و هیچ حواسش به دوربین نبود
داشتی کنفرانس می دادی
چرا منو نگاه نکردی
هرچی بهت گفتم
نامرد.!!.
بـِتـِرکـــــی
- حاشیه نویسی های رامک رو دوس دارم. نمیدونم چرا هوس رامک دارم امروز….
امروز را به باد سپردم
امشب، کنار پنجره بیدار مانده ام،
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد. 84.12.22
- دست خط شو هم عاشقشم… 
شکسته عکس سیاه و سفید مادر من، دو نیمه گشته تا خورده در برابر من
دو تیکه شد نگرانی چشمهایش باز، شکستنش دو برابر نمود مادر من
بریده شد نگاهش نیم خنده او رفت، چکید شبنمی از غصه روی دفتر من
گریست عکس قدیمی ولی نه با چشمانش، که از دریچه چشمان دیر باور من
گرفتم عکسی از خودم شبیه مادر بود، در آن به جای تو خندید نیم دیگر من

روحت شاد!