Daisypath Next Aniversary Ticker
Sad Eye Never Lie » 2007 » August
شهریور ۷

 :X

الفبای عشق

 

پ.ن: میلاد با سعادت امام زمان (عج) بر همه دوستان مبارک.

شهریور ۴

شما نمی توانید چیزی جز سایه ی تان را ببینید

زیرا پشت به خورشید کرده اید.

در برار خورشید صبحگاهی آزادید

و در آنجا که نه خورشید است و نه ماه و ستاره نیز آزادید.

بلکه هرگاه چشم هایتان را در برار هستی ببندید،

باز هم آزادید.

اما در برار آن که دوست می دارید، برده اید

زیرا او را دوست می دارید

و در برار آن که شما را دوست می دارد نیز برده اید

زیرا او شما رو دوست می دارد!    Smiley

شهریور ۱

مُرده ش و ر این مملکت و با دم و دستگاش ببره ج ه ن م. مملکت بی صاحاب تر از این میتونه باشه؟ هرچند چیزی بعیدی نیست شایدم بی صاحاب ترم شد!!!

قبلا دورادور می شنیدیم می گفتیم : عیب نداره حتما چیزی هست و ما خبر نداریم یا اینکه یه چی می دونن دیگه.

تا اینکه وقتی دیروز تو رشت بعد از اینکه از کلاس MCSE اومدیم بیرون ( من و صادق ) رفتیم سمت مانتو فروشی اونور خیابون که یه مانتو بگیرم و برگردیم شرکت. همون لحظه سه تا از اون چادریای بی قواره و زشت و نکبت اومدن جلو گفتن خانوم این آقا همراتونه ؟ منم با بهت زدگی شدید گفتم اره .

-          بیا سوار شو !

-          واسه چی؟

خدا داند و م ح م و د :-w

تا صادق مدارک و رو کنه من رو بردن بازداشتگاه ! همین رو تو عمرم تجربه نکرده بودم که کردم . یه هفت هشت تا خانوم زشت و پیر و خرفت ما رو ( چند تا دخترخانومه دیگه هم بودن ) بردن تو … بعد از بازجویی و هزار تا کوفت و زهره ماره دیگه تک تک بعد از درآوردن کمربند و روسری و شال و مقنعه ما روونه بازداشتگاه کردن. وای خدای من اولین نفر من بودم که رفتم تو داشت قلبم میزد بیرون. یکم دیگه مونده بود سکته بزنم تو اون سوراخ. :-s

زنای عجوزه چادری که مقنه شونم تا زیره زانوشون بود هی ما رو پیچوندن. میگم بابا من با شوهرم بودم بگین بیاد منو بیاره بیرون !!!! کو گوشه شنوا . هر نیم ساعت که می گذشت یه چهار پنج نفری رو میاوردن تو.

چند تا خانومم که سابقه شون خراب بود تو بودن و هی میگفتن آره تا صبح مهمون ما هستین هی اینطوریه هی اونطوریه.

خلاصه هرچی هم که نمی دونستیم و ندیده بودیم تو اون چند ساعت که تو بودم دیدم و شنیدم. حالم از هرچی زن چادری دیگه بهم میخوره ، آلرژی شدیدی بهشون پیدا کردم . هیچ برامم مهم نیست که فک و فامیل و عمه و خاله چادر می زارن. گند زدن به همه چیز بابا. X-(

بهم میگن انگیزه ات چیه؟ :-o  منم با تعجب زل زده بودم بهشون ، انگیزه خاصه ای ندارم والله. :-o

بعد از چند ساعت اومدن صدام کردن و آوردنم بیرون، لباسامو دادن بهم. صادق هم بیرون در منتظرم بود. تا شناسنامه ها مونو ببینن و معذرت خواهی کنن نمیدونین بر من چی گذشت. داشتم دق میکردم، خیلی پَست هستن . وقتی مطالبی رو تو وبلاگا میخونم یا از دهن این و اون می شنیدیم هیچ تصوری نداشتم، واقعا وحشتناکه یهو بندازنت جایی که نه بتونی راهی به بیرون پیدا کنی نه با خانوادت صحبت کنی. واقعا وحشتناکه….

همه جا و همه چیز اینجا پارتی بازیه. اگه آشناها نبودن و کارامون و درست نمیکردن تا صبح باید اونجا می موندم. :-s

تا اومدم بیرون زدم زیره گریه تا صبح گریه میکردم. هنوز ترسش تو دلمه. هر چی بر سره من و تو و بقیه بیاد حقمونه، واقعا سزاواره بدتر از اینا هستیم. هیچ وقت خودم رو به خاطر حماقت چند سال پیشم نمی بخشم. :(

لعنت بر هرچی آدم نفهم و بی شعور که سرنوشت و آبروی چندین میلیون نفر رو گرفته تو دستش و هیچی حالیش نیست.

 

پ.ن: معذرت میخوام اگه اینقدر بی ادبانه نوشتم. ولی هرچی بهشون بگم کم گفتم .

مرداد ۲۹

امروز بلاخره به زندگی عادی مون برگشتیم، جای همتونو تو عروسی خالی کردم! به یاده همه دوستانم بودم.  چه دوستانی که قول داده بودن و نیومدن! چه دوستانی که با کیلومترها فاصله با کلی شوق و ذوف بهم روحیه می دادن و از استرسم کم می کردن. از نیلوی عزیز و مهربونم که اینقدر به یادم بود ممنونم، خیلی ذوق کردم کامنتامو خوندم.  :X

خدای مهربون رو هزار مرتبه شکر میکنم که همه چی به خوبی و خوشی گذشت و خیلی آبرومندانه مراسم عروسیمون برگزار شد. [-o<

 کلی رقصیدیم و رقصیدیمو و رقصیدیم هنوزم کف پاهام درد میکنه. :D مهمونا هم که واقعا دستشون درد نکنه نزاشتن ده دقیقه هم وسط خالی باشه.

اینقد حس عروس بودن باحاله که نگو، وقتی دختر کوچولوها به دامن لباسم می چسبیدن و زل می زدن بهم کیف می کردم :D یکی از کوچولوهای اقوام که گیر داده بود به کفشم و میخواست کفشم رو ببینه مامانش با خجالت اومد پیشم و گفت میشه کفشتو به دخترم نشون بدی هی میگه می خوام کفش عروسو ببینم. :X کلی خندم گرفته بود :D

به من خیلی خیلی خوش گذشت. :*  :X

پ.ن: دلم خیلی برای نت و دوستانم تنگ شده بود خیلی خیــلـــــــــــی !

مرداد ۲۳

تقدیم به اهالی محترم وبلاگشهر به همراه خانواده

 

شاخ و دم که ندارد!

                         آدمیزاد احتمال دارد هر اشتباهی را مرتکب شود،

حالا مال ما یک کمی بد فرم تر بوده،

                                            ازدواج کرده ایم!

شما هم خبطی مرتکب شوید،

بیایید دور هم، همدیگر را دست می اندازیم،

                                                  می خندیم،

                 حال می دهد به جان شما.

 

سیده حدیثه حسینی پور                               صادق جم

 

ساعت ۱۶ الی ۲۴ روز شنبه ۲۷ مرداد ماه ۱۳۸۶ مصادف با سالروز ولادت حضرت ابوالفضل (ع)

گیلان ـ آستانه اشرفیه ـ میدان جمهوری (کیاشهر) ـ تالار عروسی نور

  

پ.ن: متن کارت را استاد ارجمند جناب آقای ابراهیم رها برامون نوشتند که ازشون سپاسگزاریم.

مرداد ۱۶

با نزدیکتر شدن جشن عروسیمون، تصمیم گرفتم یه اسباب کشی اساسی بکنم. زندگی نو و خونه نو. :) دارم پستای توی بلاگفامو میارم اینجا، دیگه از بلاگفا می ترسم. کامنتامم همشو دارم کپی می گیرم.

ایندفعه این اسباب کشی به خونه جدید خیلی واسم لذت بخش بوده و هست، آخه خودم دارم دکور می بندم واسش :X.