در ادامه ی بحث اینکه چرا همش من باید روی صندلی شماره یک یا دو بشینم باید بگم که: دو روز قبل شماره صندلیم ۱۱۳ بود! دیگه داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم اخه صندلی های ۱۰۰ به بعد پایین بودن، تو یه کلاس نسبتا کوچیک که مراقباشون نگهبانای دانشگاه هستن، اینقد هم من وصف این ۲ مراقب رو شنیده بودم که به همه کساییکه تو کلاس امتحان می دادم حسودیم میشد! اوپن بوک اوپن بوک بود امتحانا.
رفتم سر جام نشستم. همزمان با ما یه رشته دیگه هم امتحان داشتن که یک در میون نشسته بودیم. بعد از امضا زدن و تحویل گرفتن برگه های امتحانی حدودا ۵ دقیقه ای می گذشت که رییس وارد کلاس شدن و بعد از چند دقیقه ای که زُل زد به یکی از بچه ها، نتیجه گرفت که بغل دستیش تند تند داره جواب میده به همین دلیل ایشونو که جلوی من نشسته بود رو بلند کرد گفت برو بالا. منم مثبــــت سرم رو برگه خودم بود که اومد بالا سرمو هی زوم کرد رو برگه م. خلاصه رفت و یه دور زد و گفت شما هم برو بالا! من از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم تو دلم گفتم: اصلا به ما آزادی و تقلب نیومده. 
هِلِک هِلِک رفتم بالا، دیدم دقیقا یه جای خالی وسط دوستان گرامی و گل و گلاب که همگی دست و دلباز هستن و سره نترسی دارن و مث من اهل فشار افتادن به سمت پایین نیستن خالیه. مث
رفتم نشستم و شروع کردم به جواب دادن سوالا.
بعد از اینکه که کاملا به جوابا مسلط شدم سرمو آوردم بالا. وای چی می دیدم
برگه های تقلب دست به دست می چرخید اونم با اون همه مراقب و کنترل. منم گفتم وا خب مگه من چیم کمتره؟ حالا که نذاشتن پایین بشینم بیام و یه کاره خیری انجام بدم :دی ! یه ویدا نامی داریم تو کلاسمون بچه بندرعباسه، دوستش دارم بامزه س، جنوبیه خون گرم. دیدم هی میگه حدیث حدیث سوال ۶ و ۱ و ۴ تو رو خدا بهم بگو. منم دل رو زدم به دریائو هر سه تا سوالُ رو کاغذ نوشتم و دادم دستش !!! هفت و نیم نمره فیکث رسوندم. برای اولین بار شاهکار بود. خودم که کلی کیف کردم. 
بعد از اینکه اومدیم بیرون سحر و مُژی کلی شاکی بودن که تو چرا ما میگیم، قلبت تندتند میزنه و فشارت می افته، نمیتونی تقلب کنی. تو دلم گفتم حالا بیا و درستش کن… گفتم بابا یهو پیش اومد دست خودم نبود که و به کل قضیه رو پیچوندم !! اخه قبلنا وقتی میخواستن بهم تقلب هم بدن کلی خواهش میکردم و قسمشون میدادم که بیخیال من شین من همینجوری راحتم حاضرم سفید بدم اما تقلب تو دستم نباشه.
این از اون امتحان. تا امروز هم که رفتم سره جلسه دیدم به به همون شماره ۱۱۳ به نام خودم افتاده. اما این دفعه تا امضا زدم گفتم اینجا جای یه نفر دیگه س. اقای رییس هم گفتن برو بالا بگو جامو عوض کردن !! وای چه حالی داد دوباره رفتم وسط جمع دوستان تازه مُژی و سحر رو هم کشوندم عقب و همه با هم به صورت مشورتی شروع به حل مسائل کردیم. اینقده باحال بود. من جواب نگرفتما فقط چک کردم که درست هست یا نه! همین. :دی این مراقبامون مارو کُشتن، چقد سعی می کنن با خشانت رفتار کنن و کنترل رو به دست بگیرن اما نمیتونستن! چه صحنه های نابی بود خدایی. امتحان اخر بود دیگه کاریش نمیشد کرد. یه حرکتی هم سحر اومد الان دارم بهش فک میکنم خندم میگیره!
یه کاغذ با محتویات بسیار ریزی انداخت تو بغلم منم با همون کاغذ، با سر رفتم تو کیفم که جلوم بود. خب نکن دختر این کارو آدم سکته میکنه!!!
پ.ن: نتیجه ۵ تا از امتحانامو گرفتم. قبل از ورود به جلسه دو تا ۲۰ مو دیدم ذوق مرگ شدم. بعد جلسه هم ۳ تا دیگه شو دیدم که یکیش با رقم ۱۶ دپرس مرگم کرد! فعلا که راضی هستم تا ببینیم بقیه رو چه گُلی میزنم به سرم.