تیر
۱۹
    
ارسال شده توسط (حدیثه) در موضوع شخصی در تاریخ تیر-۱۹-۱۳۸۷

تا به حال تو حموم گیر افتادین؟ :((

من امروز سه ساعت تو حموم گیر کردم خیلی خیلی خیلـــــــــــــی بده :((! احساس خفگی و بد بختی داشتم.

من وقتی تو حموم بودم آقای همسر اومدن به موهای نازنینشون ژل زدن و در ورودی رو از بیرون بستن. همین که خواستم بیام بیرون دیدم در باز نمیشه …. گریه ام گرفته بود از این بدبختی بزرگ!!!!

مجبور شدم ترتیب شیشه رو بدم چون اگه میخواستم منتظر صادق باشم باید تا ده شب اون تو می موندم، چیزی هول و هوش ۶ ساعت. تو همون چند ساعت دق کردم من. الانم نمیتونم دهنم رو باز کنم از شدت گلو درد. حتی یه کلمه هم نمیتونم بگم، خیلی درد میکنه یه حسی تو مایه های خفگی دارم. صادق شانس اورد که نمیتونم داد و بیدا کنم.

وقتی اومدم بیرون تندی پتو برداشتم و با کنترل پریدم رو مبل، گذاشتم موزیک پخش شه تا بخوابم که شاید حالم بهتر شه اما ابریزش بینی نذاشت که نذاشت. الانم که هم تنم درد میکنه هم گلوم. میخوام برم دکتر، آمپول میخوااااااااااااااام.



۳۶ نظر

  • آخی ، ایشالا زودتر خوب میشی حدیث جون .

    مرسی دوس جونم. با دوستای گلی مث شماها ادم زودی روحیه میگیره که خوب شه :-*

    • :O

      امیدوارم زودتر خوب بشی.خوب شیشه رو چرا زودتر نشکستی؟

      فکر کردم یادش میاد :-<

      • صادق خان ، صادق خان ، حمایتت میکنیم
        ما همه سرباز توییم صادق خان ، گوش به فرمان توییم صادق خان !

        بــاشه بــــــــــــــــاشه دارم برات :دی

        • آخی..خوب می شی ایشاللع!

          مرسی دوس جون :-*

          • جنایت هولناک در شمال کشور
            مردی همسرش را در حمام حبس کرد
            به گزارش خبرگزاری مامانم اینا مردی عصر امروز در حالی که زن خود را با اعمال زور به درون حمام کرده و در را بر روی او قفل کرده بود پس از ژل زدن به موهایش منزل را ترک کرد تا با ۶ ساعت حبس کردن همسرش درون حمام به اهداف شومش برسد . اما همسر مرد با شکستن شیشه ی درب حمام موفق شد از حمام مرگ جان سالم به در ببرد . این زن که حدیثه نام دارد اما با نامهای حدیث ، محدثه و گاها سد آی نور لای نیز شناخته میشود در پاسخ به سوالات خبر نگار ما هیچ نگفت زیرا دچار گلودرد شدید گردیده بود !! خبر نگار ما همجنین پس از تحقیقات محلی در مورد دو تا شدن شلوار مرد جنایتکار که صادق نام دارد به نتیجه ی مطلوبی دست نیافت . در واقع همسایگان مرد از ترس جانشان از هرگونه اظهار نظر در این مورد خود داری کردند ! انتهای خبر

            بسیار ممنون و متشکرم بعدا یه زمانی رو هماهنگ می کنم برای مصابحه رو در رو از شرایط سختی که در این سالهای سپری شده داشتم :-(

            • از سرما خوردگی متنفرم مخصوصا آبریزش بینیش :D امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه :)

              هووووووووم اره خیلی بده. تمام بینی ادم قرمز میشه. وای هی واسه خودش راه می افته :-S

              • امان از دست این مردا . هممون سر و ته یه کرباسیم :دی
                ایشالله که زودتر خوب شی . از شلغم غافل نشو (وای ! من بدم میاد از شلغم … اما تو بخوری ها . واست خوبس )

                عجب آقای محترمی هستی شما حامد جان =))

                مرسی دوست جان. سعی میکنم :-&

                • نمی دونم کامنت گذاشتن واسه پست های شخصی درسته یا نه ؟ ولی فکر کنم چون شما پول شیشه رو ندادین راحت تونستین اونو بشکنین .

                  راحت باش. هر جا نخوام کامنت دونی رو می بندم. راحت؟ کلی دردسر داشت بابا. اینقد فک کردم چه جوی ضربه بزنم. نمیدونی که!!!

                  • خداااااااااای من ، صادق !!!!!!!!!!
                    آخه چرا صادق ؟ یعنی اوبونتویی شدن همسر اینقده روت تاثیر گذاشته که می خوای …
                    :D
                    امیدوارم زودتر خوب شی حدیث جان ، راستی تو رو خدا اینقد حرص نخور ، برا پوستت ضرر داره . :)

                    دیدی ؟ دیدی ؟ دیدی امیر چقد من عذاب میکشم واسه خاطر ابونتو؟ من باید ملکه ابونتو بشم اصن :(( :D

                    • آخی
                      می فهمم چی کشیدی عزیزم :(

                      الهی تو هم گیر کرده بودی؟ :( خانوم منشی دکتر هم گیر کرده بود واسم تعریف کرد. من فک کردم فقط خودم همچین بلایی سرم اومده :p

                      • :( من بیگناهم… اسمایلی دستبند به دست در حال رفتن تو ماشین پلیس!

                        من تو رو می بخشم. ولی مطمئن باش یه دفعه همین کار رو باهات میکنم. :D
                        بعد اینکه صد دفعه گفتم کیف منو همینجور به امون خدا نزار این ور اون ور. /:)
                        بعدترش اینکه وقتی آمپول خوردم پیش من باش نه پیش دکتر! بهشم گوگل ریدر یاد نده :((

                        • آخی! بمیرم برات

                          خدا نکنه منیره جان :(

                          • آخیییییییییی زودتر خوب بشی گل خانم
                            این کامنت آخریتم خیلی خدا بود در جواب آقا صادق

                            مرسی تنهاترین جون :-* کامنت اخر هم قابل شما رو نداره

                            • نفرین بابابزرگم ؛ بیل گیتس بود! :دی

                              امیدوارم زودحالت خوب بشه.

                              بابا بزرگت؟ :O:O:O

                              من که کاری به بیل گیتس ندارم صادق اینجوری میکنه :D :(

                              • خب یه ندایی می دادی که تو حمومی ! مثلا اینکه آواز می خوندی :دی … من گفتم دیشب که دیروز روز استحمامه باید صادق می دونست که تو حمومی ! این صادقم خوب توییتر و فرندفید رو دنبال نمی کنه ها ! :د ی

                                ندا دادم بابا :دی ویدا جوووووووونم نمیخونه مسائل به این مهمی رو دیگه :(( تو بهش بگو اینا رو دنبال کنه :D

                                • آخییی، اگه من بودم همون دقیقه اول شیشه رو میشکستم

                                  واقعا نمیدونم چی بگم. شاید فکر میکردم که یادش بیاد. و از شرکت میاد نجاتم میده :-S

                                  • خوب یک تونل حفر میکردی و اینطوری یه راه فرار مخفی هم باز میشد :)

                                    جدیییییییییی؟ یعنی شما جای من بودی این کارو می کردین؟ :o

                                    • حدیثون کروزئه… رمانی درباره شش سال تنهایی در حمام.

                                      به به کف دست سوووووت همگی دستا بالا بالا =)) . خدا نصیب هیچ مسلمونی نکنه :دی کروزئه بشه

                                      • سلام.
                                        اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
                                        بابا اینجا چه خبره؟
                                        بابا یه گیر کردن تو حموم اونم تو فصل تابستون و این همه ملت که آی خدا کنه زود خوب شی، آی می فهم چی کشیدی،آخی بمیرم برات،خدای من صادق،ایشالله زودتر خوب شی حدیث جون،جنایت هولناک در شمال،و…..
                                        زن شمالی و اینقدر سوسول؟ :D
                                        بابا بی خیال آبجی!
                                        اگه جای من بودی تو دستشویی گیر می کردی اونوقت چیکار می کردی؟ :D
                                        بازم هی بگو ترجیح می دم جناب شوهر سرم هوو بیاره تا….. :D
                                        خب این از شوهر که نیومد یه عذرخواهی خشک و خالی هم نکرد که حدیث جان،تو رو خدا منو ببخش،من عذر می خوام،شرمنده تو و خواننده های وبلاگت هستم و از اینجور حرفا :D فقط اومد و گفت : من بیگناهم… و خدا شانس بده به این صادق که شما حدیث خانوم مرد ذلیل :D سریعاً هم ببخشیدید.
                                        خارج از شوخی،امیدوارم حالا بهتر شده باشی.

                                        عمووووووووووووووووووووووووووو دیدی چه شدم؟ خفه شدم :دی
                                        جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونجا چطور گیر کردین؟ =))=))=))
                                        خدایا شکرت که باز تو حموم گیر کرده بودم.
                                        عمو تازه میگه در برای خودش بسته بشده :((:D
                                        مرسی عمو جان. صدامو به دست اوردم فقط مث خروسک گرفته ها شدم :-(

                                        • بابا بیخیال ! معلومه تا حالا گشنگی نکشیدی ها

                                          هر کاری کردم نتونستم این دو تا قضیه رو بهم ربط بدم آقای سروش :p:D

                                          • صادق جا داره تحسین شی! البته نه برای اینکه اون جنایت حولناک و مرگبار رو انجام دادی. به خاطر ترویج فرهنگ ریدن. منظور گوگل ریدر می باشد. شمام خوب شی. آبریزش بده آمپول بدتر :دی

                                            • من نفهمیدم! یعنی برای اینکه چطور شیشه رو بشکنی، سه ساعت فکر کردی؟! :دی
                                              استفاده یک دکتر از گوگل ریدر و راهنمایی های صادق جان در حالی که داره صدای آه و ناله (البته سایلنت بوده این صداها) میاد، و همینطور بیخیالی صادق جان مثل همون زمانی که در حموم رو از پشت بست باید خیلی جالب به نظر بیاد!
                                              نمیدونم چرا یهو یاد رضا عطاران افتادم تو فیلم توفیق اجباری! :دی

                                              اره دیگه! اول میگفتم تماس میگیره می بینه جواب نمیدم یادش میاد در رو بسته. میاد نجاتم میده. بعدش اینکه هیچی دم دستم نبود بزنم بشکونم. فک کن میدونی چقد سفت شیشه؟؟؟؟؟؟؟؟
                                              دکتره خیلی اقای خوبیه :دی کلی گوگل ریدر و مطلب و وبلاگ بلده. هر چی که گفتی رو اصلا تایید میکنم :((=((
                                              فیلمشو دارم باید برم ببینم :دی
                                              مرسی علیرضا جان

                                              • ناراحت کننده بود
                                                من م الان دماغم بد جوری داره ازش آب میره فکر میکتم حساسیت هست
                                                برای شما هم هیینطور خوب میشه و مقطعی هه
                                                به هر حال شیشه رو با چی شکستید؟ خدا رحم کرد
                                                در رو بدید درست کنن تا دیکه از این اتفاقا نی افته
                                                :(

                                                هی هی هی فرشاد جان دست نزار رو دلم که خینه
                                                برو دکتر واسه حساسیت چه جوری تحمل میکنی؟ هی باید پاکش کنی تازه کلی هم زخمی میشه بینی ادم اوووووف :-(
                                                شیشه رو خیلی حرفه ای :دی دو تا لگد زدم نشکست. دو تا هم مشت کوبیدم بازم نشد که نشد. به سختی وارد عمل شدم در کل.
                                                در که مشکل نداشت، صادق بستش :D :((

                                                • عجب ماجرایی.من می گم احتمالا واسه این که اوبونتو نصب کردی خواسته تنبیهت کنه:D

                                                  خودم دارم به نتیجه هایی می رسم :D

                                                  • منم یه بار تو حموم گیر کردم به معنای واقعی بده ! اصلا نمیشه شیشه رو شکست !

                                                    وایی شما هم؟؟؟؟؟ واقعا هم نمیشه شکست :دی ادم استرس می گیرتش

                                                    • اولا که انشاالله زودتر خوب شی. ثانیا هیچوقت و درهیچ شرایطی تنها حموم نرو. گیر افتادن بهترینشه!

                                                      مرسی دل زده جان. دیگه از این به بعد به توصیه شما حتما حتما عمل میکنم :-*

                                                      • الان صادق زنده است؟

                                                        آره چطور؟ :D >:)

                                                        • امید بهبودی و تبریک به همسر گرامی برای ایده فوق العاده حبس در حمام :دی

                                                          ممنون به خاطر جفتش :دی

                                                          • آخیش! دلم خنک شد!(یاه یاه یاه!)

                                                            پاسخ: >:)

                                                            • اینجوری که آروم نمیشی ، شوهر ِ آدم آدمو بزاره تو حمومو تو روحیه ی آدم تأثیر نذاره ؟ حداقل باید یه تیکه طلایی چیزی بگیره تا ریکاوری ذهنی بشی …‌!!

                                                              مرسی که اینقد درک کردی منو. >:D<
                                                              تو بیا بهش بگو چه جوری ریکاوری ذهنی کنه شاید گوش داد ;;)

                                                              • وحشتناک است!

                                                                به شدت وحشتناک است :)

                                                                • فقط صادق شانس بیاره چشام به چشاش نیفته،اونوقت خودش با دیدن چشام خواهد فهمید که چه عینک خوشگلی رو چشامه و دیگه آبجی حدیث مون رو از قصد ” وای وای وای، وای وای وای ” اذیت نمی کنه :D
                                                                  تقصیره خودته،یه وقت اونجوری که من گیر کردم،گیرش بنداز تا از نظر امتیازی مساوی شین :D
                                                                  مهمونی رفته بودم و در دستشویی شون خراب بود و چون بار اولی بود که پامو گذاشته بودم تو اون خونه،خجالت می کشیدم صداشون کنم و…… خلاصه بعد از مدتی با در دستشویی و با خود کلنجار رفتن،به این نتیجه رسیدم که صداشون کنم.

                                                                  عمووووو جان از قصد که نبود :دی حواسش نبود به در :))
                                                                  تصمیم همچین کاری رو دارم نگی ها عمو بهش :)) >:)
                                                                  مهمونی و گیر کردن؟ =)) فک کنننننننننننن تصمیم گیری چقد سخت بوده ها :دی

                                                                  • وااااااااااییییییی نفسسسس کشششش آقا صادق خودتو آماده کنننن… حتی اگه حدیث جونی ببخشه ها ، ما جماعت وبلاگنویس نمیییبخشییییییم…

                                                                    من یه بار تو ۳ سالگی مامانم رو تو حموم حبس کردم!!بعد خودم نمیتونستم قفل درو باز کنم … داشتم با در بازی میکردم قفل شد:))

                                                                    چه دوس جونای خوبی دارم من :))
                                                                    بنده خدا مامان. اما فکر میکنم چون کوشولو بودی بامزه بود این حرکت واسه مامان جان :D :-*

                                                                    • nemido0nestam to0 hamo0m gir kardanam in hame nazar dare!!! ama ishal k zo0dtar kho0b shi!

                                                                      اصولا اینم یکی از اون مواردیه که سریع ملت جذب می شن و کامنت میزارن. باید هر ماه دو دفعه برم زندونی شم تا امار کامنت بره بالا! :D مرسی سحر جان :-*

                                                                      • منم یه همچین تجربه بدی رو داشتم ولی اونقدری در وعقب وجلو کردم که قفلش که از این معمولی ها بود در بیاد

                                                                        اِ وا شما هم؟ من نیم ساعت در رو هی هولش دادم نشد که نشد :D

                                                                        • حمومی ای حمومی. :)) خوب شدی؟

                                                                          اِی بدک نیستم. اما هنوز اثرات صدا گرفتگی وجود داره ;)) تو خوبی اقا رضا؟

                                                                          *

                                                                          * (بقیه نخواهند دید)