صبح وقتی بیدار شدم، یه جوریم بود، آخه خوابای خوبی ندیده بودم. یه قسمت خواب این بود که دیدم بچه دارم و پسره، هی میگفتم اخه چرا پسر من که دختر دوس دارم و پسر نمیخوام و این جور چیزا.
بیچاره بچهه! بعد خواب دلم واسش سوخت. بعدش نمیدونم چرا هی حس میکردم قراره یه اتفاق بدی واسم بیافته، مثلا تو راه تصادف کنم یا یه چیزی تو این مایه ها.
اما برعکس روزای دیگه درست سر ساعت و بدون هیچ استرسی به کلاس رسیدم! دم در دو تا از این بچه های لوس رو دیدم با لبخند بهشون سلام گفتم، دیدم میگن چه دلش خوشه راحتی؟ گفتم چرا؟ گفتن پس حسابی خوندی ها معلومه. منم ابروهامو دادم بالا گفتم وااااا چطور مگه؟ گفت امتحان داریم دیگه، جلسه قبل بچه ها سر به سر استاد گذاشتن امروز امتحان گذاشته خیلی هم رسمی و سختگیرانه. من همونجا دپرس شدم. خلاصه من موندم و یه جزوه و یه دل غمگین. ![]()
جلسه قبل کلاس رو پیچونده بودم، بی خبر از همه جا بودم. با اینکه از بچه ها جزوه جلسه قبل رو گرفته بودما اما هیچ کدومشون هیچی نگفتن بهم اینقد ناراحت شدم که نگو و نپرس. به دلیل برگزاری امتحانا کلاس رو تغییر داده بودن، منم رفتم تو کلاس اون ته نشستم و جزومو بغل کردم. یکی از دوستا گفت چی شده خوندی؟ من گفتم بابا هیشکی به من هیچی نگفته بود
گفت اشکال نداره کنسلش میکنیم، بعدش دوباره برگشته میگه فکر نکنم کنسل شه آخه خیلی اذیتش کرده بودن. استاد رو میگفت. گفتم هی میگفتما یه اتفاقی می افته نگو این بوده!!!
بعدش از اینکه همه تو کلاس جمع شدن استاد اومد تو سر تا پا سیاه پوشیده بود و با چشای قرمز نگامون کرد و گفت. ازتون فقط یه چیزی میخوام. تو رو به اون خدایی که می پرستین، درست رانندگی کنین! همش با این فکر بشینین پشت فرمون که پدری مادری خواهری کسی منتظر و چشم به راهتونه. بچه ها گفتن چی شده استاد؟ گفت نمیدونین؟ سرشو انداخت پایین و با صدای بسیار بم و آروم گفت ۵ تا جوون دیروز تصادف کردن و دو تاشون مُردن، دو تای دیگه وضعشون خیلی وخیمه! یکی هم قطع نخاع شده به زور زنده نگهش داشتن. عکس اون دو تا رو ندیدین؟ دانشجوهای همین جان. یکیشم برادر خودم بود.
وایی دلم درد گرفت، خیلی بهم ریختیم. استاد هم همونجور اشک می ریخت و خواهش و التماس میکرد مراقب خودتون باشین، و … و … ! بعدش رفت بیرون.
بازم من موندم و جزوه و فکر مغشوش و ناراحتی از دست دوستان.
وقتی رفتم بیرون عکس یکیشونو رو برد دیدم، اساسی بهم ریختم. همه هم کلاساشون لباس سیاه پوشیده بودن و سره جلسه نشسته بودن. دلم بدجوری سوخت. روحشون شاد. از خدا میخوام اون سه نفر رو از مرگ نجات بده، ولی هی مگم اون یکی که قطع نخاع شده و با اون وضع فجیح نگهش داشتن چـــی؟ اونو که دیگه هیچ چاره ای نیست.
ساعت بعد رئیس دانشگاه خودش اومده میگه آماده باشین واسه امتحان که استادتون گذاشته! وووووووای من تا اون لحظه هی میگفتم نه بابا همه چی حل میشه و کنسل میشه. یا حداقل یه فکری به حال من میکنه که نبودم و خبر نداشتم.
واقعا دیگه نمیشد کاریش کرد!!! نمیدونم چه گندی زده بودن اون هفته که اینقد جدی برخورد کرده و کوتاه نمیاد. سوالا و همه کوفت و زهره مارا آماده بود. من هی در میرم تا یه گوشه رو جدول واسه خودم تنها بشینم، دوستان محترمه میچسبن بهم بدون اینکه به روی خودشون بیارن که بابا چرا ما دهن باز نکردیم و نگفتیم که امتحان داریم. منم سوت میزدم و یهو غیب می شدم. اَه آدم ۳ تا دوست این مدلی داشته باشه دشمن میخواد چیکار؟!
اینقد موندم، استاد که رسید تندی رفتم جلوش گفتم استاد اینجور اونجور شده، من چی کار کنم؟ خندید گفت هیچی نیست. بعد رفت. ![]()
سریع یه دور مسائل رو نگاه کردم و رفتم سره جلسه. چه اعتماد به نفسی داشتم من؟! اینقد خوب جواب دادم که خودم کف بالا آوردم. اولین نفر هم خودم بودم که برگمو تحویل دادم. استاد اومد بالا سرم گفت تو نخونده بودی؟ همه رو جواب دادی که دختر.
با این حال بازم روحیه م خرابه و ناراحتم. دلم میخواد فردا که رفتم دانشگاه عکس کسی رو رو برد نچسبونده باشن. تابستون که میشه یا خبر تصادف این و اون رو می شنویم یا خبر غرق شدن مسافرارو. تو رو خدا مراقب خودتون و خانوادتون باشین. ![]()











تیر ۱م, ۱۳۸۷ at ۴:۲۷ ب.ظ
yade onvaghta oftadam ke iran daneshjoo bodam. terme paiiz ke shoro mishod, dige adaat karde bodim, ro bord ha ro negah mikardim bebinim to in tabestoon kasi torish nashode.
khoda rahmat kone.
پاسخ:
تیر ۱م, ۱۳۸۷ at ۵:۰۴ ب.ظ
اعتماد به نفس عالی! راستی حالا استاده برای چی اومده بود اصلا؟
نمیدونم خودمم متوجه نشدم، قرار بود سوالاتی رو بهمون بده که یادش رفت
تیر ۱م, ۱۳۸۷ at ۵:۴۵ ب.ظ
سلام سیده بزرگوار.
بابا اینا رو ولش کن قدم نو رسیده و اسه مامان و باباش مبارک
سلام عمو گمجو، نو رسیده کجا بود دیگه؟ کو؟ کجاست؟ چی شد؟ کی بود؟
تیر ۱م, ۱۳۸۷ at ۷:۳۷ ب.ظ
من یه دوستی دارم… هر وقت امتحان داریم همش اعصاب منو خورد میکنه که آره من درس نخوندم، من هیچی بلد نیستم، برسونیا بهم، بعدش امتحان و میدیم بهش میگم خب چیکار کردی؟!
میگه اِییی بدک نبود…! فکر کنم بالای ۱۸ بشم!
موفق باشی …
اینا همش استرسه، ولی به خدا من هیچ خبر نداشتم! الان احساس کردم من در نقش اون دوستت ظاهر شدم. آره؟
تیر ۱م, ۱۳۸۷ at ۸:۰۵ ب.ظ
یه سوال؟ خیلی سخته منم میخوام فیلم سوزی همسترمو بذارم؟ میشه یادم بدی…ممنون میشم
سلام مژگان جان، شما برو به این آدرس برای خودت یک اکانت درست کن؛ بعد که واردش شدی تو داشبورت و مای ویدئو، اونجا یه گزینه آپلود داره. بعد فیلم رو انتخاب میکنی و میزنی آپلود. اون وقت ادرسش رو بردار بزار تو وبلاگت. نمیدونم تو پرشین بلاگ میشه یا خیر. اینا رو انجام بده باز هرجا مشکلی بود من در خدمتم.
سوزی حالش خوبه؟
تیر ۲م, ۱۳۸۷ at ۷:۴۱ ق.ظ
الاهی
بیچاره اونایی که با این جوونا آشنا بودن
ایشاله حال بقیه زودی خوب بشه
ان شاءالله
تیر ۲م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۶ ق.ظ
دانشجو به تو می گن دیگه درس نخونده قبولی عین خودمی : D ( منم الان خودمو قاطی بچه زرنگا کردم !! )
واقعا چه کار میخوان بکنن؟
خلاصه خدا به خانواده ی اونا صبر بده . من بیشتر دلم برای اونی که قطع نخاع شده می سوزه زنده بودن این مدلی از صد تا مرگ بدتره.
سلام ویدا جونم، چطوری خانوم؟
نه بابا بچه زرنگم کجا بود، خودمم تعجب کردم از این حرکتم
الهی آمین. منم فقط حواسم پیش اون طفلکیه
تیر ۳م, ۱۳۸۷ at ۴:۴۶ ب.ظ
تو دانشگاه ما هم یکی خودش رو پرت کرد مرد ، خیلی حاله همه گرفته شد
یک عدد کنترل اف ۵ نیاز می باشد. پست بالاییمو ندیدی؟ در مورد همونیه که خودشو پرت کرد پایین