دیروز رفتم رودسر، خونه خواهرم! واسه چند ماه پیشاپیش ماهی سفید خریدم. کلی هم سبزی، تدارکات سبزی پلو با ماهی روز عیده دیگه چی کارش کنم. وایی ماهی ها زنده بودن. لباشونو هی غنچه میکردن، هی باز می کردن. دلم واسشون کباب شد. زنده بودن هنوز تازه از تور آورده بودن پایین. یه مقدار از ماهی ها مونده که پاک کنم، از سره ماهی می ترسم. مخصوصا از چشماش، موقعی که ماهی پاک میکنم، سرشو می پوشونم که نبینه منو!!! یهو همچین قلبم تکون می خوره، در حد سکته . دسته خواهری درد نکنه باز زحمت کشید چندتاشو پاک کرد، اما بازم مونده.
این روزا با اینکه کارام مث بقیه زیاد نبوده ولی آن چنان خستگی تو تنمه که اگه یه روز وقت بشه ۲۰ ساعت میخوابم. باید هرچه سریعتر این کارو بکنم وگرنه واسه عروسی مهران هیچ رمقی ندارم.

درختای آلوچه که تو هر خونه حداقل یکی هست، شکوفه کرده. خیلی شاد می شم وقتی درخت یه دست سفید می بینم. از الان روز شماری میکنم واسه غارت کردن آلوچه های نارس درختای خونه خالم!











اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۳ ب.ظ
خوش بگذره…
عیدت مبارک…
ماهی پاک کردن که خوش گذشتن نداره کورال جان. عید شما هم مبارک باشه!
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۹ ب.ظ
چقدر شکوفه های خوشگلی
از ماهی من که فقط خوردنش رو بلدم:دی
امید وارم سالی سر شار از شادی و به زیبایی شکوفهای سفید درخت آلوچه داشته باشید
وای چه تبریک خوشگلی بود! مرسی آیلین جان
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
حدیثه این عکس رو که گذاشتی دلم غنج رفت یاد خونه مادربزرگم افتادم.
عید حتماً باید بیام دلم برای حال و هوای گیلان و مردم باصفاش تنگ شده و البته آدمهای باعشق کوچصفهان.
این فیس بیک واقعاً پیچیده است. باید برم کلاس. یاد نمیگیرم اخر سر من.
به به کوچصفهان ، چه نزدیک! آستانه هم اومدی پس؟ یکمی کار کنی دستت میاد، خودم یادت میدم
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۴ ب.ظ
تمومش کردم؛ دوست داری؟
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱:۳۴ ب.ظ
سال خوفی داشته باشی دوستم

تو هم همین طور دوسته گلم
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱:۴۱ ب.ظ
تو حیاط خونه ما هم شکوفه دار شده درختمون …
ازش عکس بگیر دیگه پرستو جوون
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۲:۲۴ ب.ظ
منم آلوچه می خوام
وقتی رسید، ازش عکس میگیرم واست ایمیل میکنم
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۲:۲۶ ب.ظ
یادش بخیر تو دانشگاه انقدر درخت بادوم بود که اگه هر کس ۵ کیلو چاغاله هم می خورد تابستون باز هم کلی بادوم داشتیم. یاد اون روزها افتادم با این عکس
خوشحالم از اینکه یادآور خاطرات بودم
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۳ ب.ظ
سلام hadisجونی!


خوبی خوانومی؟
خسته نباشی گلم!
خونه داری از این زحمتا داره دیگه!
چرا اقا صادق کمکت نمیکنه خوب!!!!
اصلا ببخشید فضولیدم
عکس شکوفه ها خیلی قشنگ بودن
بازم اگه تونستی بازم بزار
عیدتم پیشاپیش مبارک گلم
قربونت
عسلی
مرسی عزیزم، میدونم از این زحمتا داره! ولی خیلی زیاد بود

ولی بالاخره دیشب ساعت ۱۱ و نیم کارام تموم شد! آخه صادق کارای شرکت خسته ش می کنه
بازم میزارم عزیزم
عید شما هم مبارک باشه، ان شاءلله سال پرباری داشته باشی!
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۶ ب.ظ
بازم سلام دفعه پیش خانومی رو اشتباه نوشتم<”:
اشتباه لوپی بود
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۲:۴۲ ب.ظ
خسته نباشی خانوم
سلامت باشی
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۳:۲۲ ب.ظ
بوی بهار میاد!
آره
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۰ ب.ظ
خسته نباشی
ایشالا با آقا صدق بعد از عروسی داداش میری مسافرت خستگیت در میره

خدا از زبونت بشنوه
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۱ ب.ظ
آقا صادق
الفش افتاد
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۷:۳۹ ب.ظ
چه شکوفه های زیبایی
قابل شما رو نداره
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۹:۴۸ ب.ظ
..درختای شکوفه رو من نباید ببینم..چون اگه ببینم با دو متر قد از خوشحالی غش میکنم..والا
اشکال نداره مگه دو متریاااا دل ندارن ، غش کن
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۰۹ ب.ظ
حدیث وارد میشود. باز که داری کشت و کشتار میکنی؟ چی میخوای از جون حیوونای بدبخت؟ شوخی کردم. سبزی پلو با ماهی بخورید نوش جونتون. برای منم بفرست. خسته هم نباشی. دستتم درد نکنه. اومدی تو بلاگم یک چشمه جذبه اومدی و رفتی منم از ترس جونم پستیدم گفتم بهد از ماهیا نوبت منه حتما.
با چاقو وارد می شود
وای مُردم از خنده. وای کاش می شد بفرستم واست، نه بابا شوخی کردم، تو با خشونت خوندیش
اسفند ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۹:۳۵ ق.ظ
به به … خوش به حالتون… به خاطر ماهی ها میگم… من خیلی ماهی دوست دارم… خندم گرفت که گفتید چشم ماهی ها رو می پوشونید.
تشریف بیارین با مامانی واستون درست میکنم