اسفند
۰۸
    
Posted (حدیثه) in قرآن on اسفند-۸-۱۳۸۶

وَکُلُّ شَیْءٍ فَعَلُوهُ فِی الزُّبُرِ (۵٢) وَکُلُّ صَغِیرٍ وَکَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ (۵٣) إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ (۵۴)

 و هر کارى را انجام دادند در نامه‏هاى اعمالشان ثبت است، (۵۲) و هر کار کوچک و بزرگى نوشته شده است. (۵۳) یقینا پرهیزگاران در باغها و نهرهاى بهشتى جاى دارند، (۵۴)

 

پ.ن: چه طوره؟ خوبه؟ خوشتون میاد؟ سنگین نیست؟ :)



 
اسفند
۰۷
    
Posted (حدیثه) in معرفی سایت on اسفند-۷-۱۳۸۶

جلل الخالق!

نمُردیم و یه خواننده هم اسم خودمون دیدیم. خودتون اگه خواستین برین موزیکاشو دانلود کنین! از آهنگاش خوشم اومده، شما هم یه بار گوش بدین شاید خوشتون اومد! این هم سایت طرافداراش!

Hadise



 
اسفند
۰۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی on اسفند-۵-۱۳۸۶

هوای آفتابی هم عذابِ! از خونه بیرون اومدم دیدم از ته کوچه تا سره کوچه فرش پهن کردن که خشک بشه. سوار تاکسی شدم آقای راننده مهربون میگه:

 

- خانوما دیگه پیداشون نیست!

 - گفتم همه دارن فرش می شورن!!!

 - هر چی آفتاب کنه بهتره، خانوما فعال تر میشن، سلامت تر می مونن. شما چطور در رفتی؟

 

  ( نگفتم دیگه چطور شد در رفتم ) !! بعدش گفت:

 

 - پودر لباس هم گرون شده، شده ۲۵۰!

 - تا مردم به چیزی نیاز پیدا میکنن قیمت رو می کشن بالا.

 - من که میگم همه رو بفروشن، فرش نو بگیرن!

 - (بی خیال بابا؛ خیلی پولداریا) اِ نه اون وقت قیمت فرش دو برار میشه!

 - عجب حرفی زدی، درسته درسته!!!

 - (چی فکر کردی؟ :D ) !

 - کدوم  دیوانه ای داره این شش طبقه رو اینجا می سازه؟

 - نمی شناسیم. کیه؟

 - ( اسمشو گفت ) بی خود نبود می گفتن، خونه داری درست میکنی اِیوون دار بساز تا رو اِیوونش بشینی کدو بخوری!!!

 - مرسی آقا پیاده میشم.

 - خوش بخت بشی!

 - :D

 

پ.ن۱: درس + کار خونه! روزه خوبیه!!

 پ.ن۲: دوس دارم نظرتون درمورد رنگ وبلاگم  بدونم!



 
اسفند
۰۴
    
Posted (حدیثه) in شخصی on اسفند-۴-۱۳۸۶

آخه چقدر من ناله کنم! چقدر بعضی آدما فهمیده هستن، آدم از هم صحبتی باهاشون لذت می بره! کاش منم جزء اون دسته از آدما باشم که دیگران باهام صحبت میکنن خوششون بیاد. حالا اینا چه ربطی به هم داره، خدا میدونه.

 

هر کی هر چی میگه واسه اینکه دلشو نشکونم و احساس بدی بهش دست نده قبول میکنم، با جون و دل اون درخواستی رو که از من کرده انجام میدم و دست رد به سینه ش نمی زنم. ولی فکر کن نــه خدایی فکر کن از همون یارو یه درخواست مهم و حیاتی بکنی به روش نیاره که هیچ ، خبرتم نکنه که میتونم یا نمی تونم اخرشم غرورت له و لَوَرده میشه خودت زنگ میزنی میگه نمیشه اخه بیام ! 

 

 پ.ن: زیاد واضح حرف می زنم نه؟!

پ.ن۲: دوستمان بسی از همه تشکر کرد!

پ.ن۳: از امروز تا روز تولدم میخوام احساساتم رو اینجا بنویسم، ببینم اخه من چقدر بزرگ شدم و تغییر کردم! امروز که احساساتم قاطی بود.

 

 * جنیفر لوپز فارق شد. بچه هاش اسفندی شدن! درسته بچه هاش! دوقلووووو، یه دختر یه پسر!!!



 
اسفند
۰۲
    
Posted (حدیثه) in عمومی on اسفند-۲-۱۳۸۶

فکر می کردم تو دنیای من هیچ کسی جز اون وجود نداره!

داستان عشق من از یه اس ام اس شروع شد، خنده داره، ولی…..

یه روز که دانشگاه بودم اس ام اسی رو اشتباه فرستادم واسه یه نفر دیگه، اما اون فکر کرد که دوستانش دارن اذیتش می کنن. من که فهمیده بودم اشتباه سند کردم بی خیال شدم. اون پشت سر هم اس ام اس می داد و من هم واسه سرگرمی جوابش رو میدادم البته فقط در حد جُک. کم کم این اس ام اس ها بالا گرفت و به هم وابسته شدیم، تعداد اس ام اس ها هر روز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه تبدیل شد به تلفن، از شنیدن صدای هم آروم می شدیم ( این احساس من بود ) ! احمقانه است ولی بالاخره یه روز همدیگر رو دیدیم چقدر اون روز شیرین بود.

بعد از مدتی به من گفت دوستم داره! الان که به حرفش فکر میکنم بغضم می گیره.

خانواده من نیمه مذهبی هستن و از این جور روابط خوششون نمیاد، اما رابطه من و اون کاملا جدی بود و بدون هوس. وقتی اس ام اس هامون سند نمی شود و نمیتونستیم به هم اس ام اس بدیم انگار یه چیزیمون کم بود. خیلی احساسات ما بالا گرفته بود. تا یه روز که پدرم می فهمه و باهاش تماس می گیره و جویای این رابطه میشه!!! در عوض اون برمی گرده میگه : ما رابطه مون فقط در حد اس ام اسه و چیزی بیشتر از این نیست. اون لحظه تمام روزا و لحظه ها اومد جلو چشمم، دیوانه کننده بود، داغون شدم، انگار با این حرفش منو خورد کرد.

الان احساس من دوست داشتنه همراه با نفرته. دوسش دارم ولی ازش متنفرم. همه عشق منو انکار کرد، آخه تا اونجا که می شناختمش از اون آدمهایی نبود هول کنه! نمیدونم چرا این کار رو با من کرد. یک سال و ۱۱ روز از دوستیمون می گذشت، یک سال زمان کمی نبود.

پ.ن: یکی از دوستان جدیدم که زیاد هم نمی شناسمشون در همین حد که شما خوندین واسم ایمیل زد و گفت دوست داره داستان عشقش رو واسش بزارم تو وبلاگم. فکر میکنم نظرات شما مهم باشه واسش. خوشحال میشم دیدگاه خودتون رو بنویسین چون حتما میاد و می خوندشون.



 
اسفند
۰۱
    
Posted (حدیثه) in نفرت on اسفند-۱-۱۳۸۶

از غم نوشتن در اینجا بی زارم؛ سختِ نوشتنش!

 

پ.ن: کامنت ها رو بعد از خوندن تایید می کنم.

پ.ن۲: حرفم نمیاد. همین چند خط رو از ۵:۴۴ دقیقه دارم می نویسم.

 

س: نامادری داشتن چه طعمی داره؟