اسفند ۱۹

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن…..

اسفند ۱۷

روحیه م به زیر صفر رسیده!

اسفند ۱۶

گیلاس عزیز گفت، هر کس دوست داشت این بازی رو ادامه بده! خب چون منم خوشم اومده ادامه می دم! این بازی درباره میز تحریر و کامپیوترتون، باید عکسش رو بگذارید، بقیه هم حس و حال شماست.

اول یش برمیگرده به زمانی که خیلی کوشیک بودم، در خانه پدری، شب و روز چسبیده بودم به این سیستم و از اتاق بیرون نمی اومدم. وای چه خاطره هایی، چه لحظه هایی، چه شبایی، خیلی خیلی خیلی بی نهایت اینجا رو دوست داشتم. شب تا صبح بیدار و اینترنت گردی، روزا هم طفلی اینقد باید می خوند تا رنگش به قرمزی می رفت. تا جون داشت ازش کار کشیدم! آخی آخی … شلوغ پلوغی اتاقم تا سقف هم ادامه داشته و دارد!

و حالا هم پشت این میزم. اینم باحاله، تو شرکت خودمون. من عاشق سیستمی هستم که اطلاعاتم روشه، احساس میکنم بچه مه! تعدادی از دوستان فکر میکنم که عکسش رو دیده باشن، عکس نیکولچه و خانوم گل و گلای خوشگلم همین جا بود جلوی همین سیستم.

یه پی نوشت هم اضافه کنم که عاشق این مدل میز ها هم هستم! میمیرم واسشون.

هر کدوم از دوستا که دوس دارن، تو این بازی شرکت کنن! جالب سیستم هایی رو که از پشت اون با هم در ارتباطیم رو ببینیم! این طور نیست؟

اسفند ۱۵

نیلوی عزیزم امروز خیلی خوشحالم کردی، چقدر بهم چسبید! فیلم عروسی رو با هم نگاه کردیم خیلی لذت بردم. واقعا ازت ممنونم، خیلی دلم برات تنگ شده بود. مرسی که اومدی و دوباره خاطره ها رو زنده کردی! ممنونتم خیلی زیاد.

تقدیم به تو

اسفند ۱۵

با انجام دادن یک تست بسیار ساده در فیس بوک، به این نتیجه رسیدیم که بله ما خود انشتین هستیم.

The Brain Game

پ.ن: با ربط به بعضی از دوستان.

اسفند ۱۴

خودش فرق گاو و گوسفند رو بَلَتــه. با این حال بازم مرسی از اینکه یادآوری کردین، نمیدونم چرا با گذاشتن این گاوه اعصبانیتم خوابید؟! الان رو فرمم و حالم خوبه. امـا گاهی اوقات همه چی از دستم در میره، نمی تونم زندگی گوسفندی رو تحمل کنم. خدایا خودت به داد همه ماها برس!

آخه چرا؟ چرا مردم اینقدر احمقن؟ نمی تونن جلوی خودشون رو بگیرن و حقوق دیگران رو ضایع نکنن!!! کلافه ام. هر چقدر تو جامعه بیشتر فرو می ری حق کُشی و حق مردم خوری بیشتر می بینی!!! جمع کنیم بریم تو روستا زندگی کنیم خیلی به نفعمونه فک کنم.

حتی یک کوشولو هم نمیتونم ساکت بمونم تا کسی بخواد حق منو ضایع کنه!!! اگه هم نتونم و مجبور باشم سکوت کنم مثل پست زیر فوران میکنم.

یهووو میرم بالا ، یهوووو تالاپی می خورم زمین. جمع کن بابا این مسخره بازیا رو !

 

الان از رشت برگشتم، مردم چقدر شور و شوق خرید لباس عید دارن. من هیچ وقت نتونستم خودمو قانع کنم تا کفش و لباس و کیف نو بپوشم تو عید! احساس ضایع بودن دارم. این بچه ها رو دیدن کتونی های سفید می پوشن با شلوار لی های تمیز و اتو کشیده! :)) حالم بد میشه. عروسی داداش هم شد ۱ فرودین! جالبه واسم، صبح سال تحویلی بعد از ظهر تا شب عروسی و عید تبریک گویی! کارتاشون آماده شد رفتم گرفتم خیلی خوشگلن. بعدا میزارم عکسشو. یکمی هم از این سنگای تزئینی گرفتم واسه کف تنگ ماهی! آخی امروز از اون ماهی چشم قلمبه های خودم رو دیدم تو بازار. این دفعه باید زیاد بموننا گفته باشم! (حالا به کی دارم میگم؟) سنگاش صورتین. بَهــداً که ماهی خریدیم واسه عید، عسک می گیرم نشونتون میدم.

اسفند ۱۴

اگه بخوایم خیلی دقیق به زندگی نگاه کنیم به این نتیجه می رسیم که همه مون به نوعی گوسفندیم! 

« مطالب قبلی مطالب بعدی »