بی حسی

اسفند

۰۱

از غم نوشتن در اینجا بی زارم؛ سختِ نوشتنش!

 

پ.ن: کامنت ها رو بعد از خوندن تایید می کنم.

پ.ن۲: حرفم نمیاد. همین چند خط رو از ۵:۴۴ دقیقه دارم می نویسم.

 

س: نامادری داشتن چه طعمی داره؟

نفرت
حدیثه این پست رو در اسفند ۱, ۱۳۸۶ منتشر کرد!

۶ نفر تاحالا نظر دادن! شما چی؟! »

  • فرشاد در 2008.02.20 گفت:

    امیدوارم برگردی به روال قبل
    وبلاگ شاخ هم ازت حمایت می‌کنه…
    سعی کن شاد باشی
    با شاد بودن بر همه مشکلات و بی‌حسی فارغ خواهی شد :D

    ضمن اینکه اینجا که یکهو همه‌چیش عوض شد خیلی نگران شدم با خودم م‌یگفتم نکنه دیگه نشه از این شکلک‌های ِملوس گذاشت و اینا
    ;)

    ضمن ینکه دوست دارم وقتی دوباره به اینجا سر زدم نوشته‌های خوب با همون لحن بامزه و دوست‌داشتنی‌ت رو بخونم
    =D>

    شاد می باشیم ;) ، یعنی واقعا نگران این آدمکا شدی :))

    • حدیث در 2008.02.20 گفت:

      سلام.
      گفتی از غم نوشتن در اینجا بیزاری ، اما این پستت بوی غم می ده .
      نمیدونم نامادری چه طعمی داره…
      قربانت حدیث…!!!

      نوشتم که یادم باشه :)

      • حدیث در 2008.02.20 گفت:

        راستی یه شعر هست که دوسش دارم و یکی از دوستان توی وبلاگش نوشته بود . حالا من یواشکی اونو بر می دارم و واسه تو میزارم اینجا . حالا بعدش میرمو یه اجازه ای ازش میگیرم.
        ————————————
        آدمک آخر دنیاست بخند… آدمک مرگ همین جاست بخند…

        آن خدایی که بزرگش خواندی…
        به خدا مثل تو تنهاست بخند …

        دست خطی که تو را عاشق کرد …
        شوخی کاغذی ماست بخند…

        فکر کن درد تو ارزشمند است…
        فکر کن گریه چه زیباست بخند…

        صبح فردا به شبت نیست که نیست…
        تازه آنگاه که فرداست بخند…

        راستی آنچه که یادت دادیم …
        پر زدن نیست که در جاست بخند…

        آدمک نغمه ای آغاز نخوان … به خدا آخردنیاست بخند…

        ———————————
        نبینم دیگه غمتو …

        دوسش داشتم :-*

        • Jozeph در 2008.02.20 گفت:

          بستگی داره چقدر به مادر خودت وابسته بودی…
          من تجربشو ندارم ولی به نظر خیلی سخت میاد
          هر از چند گاهی بی حسی سراغه همه میاد. باید بذاری بگذره و دوباره همه چی به حالت اولش بر گرده.
          به قول یاس:
          “نباید بذاری که گره و گله… تو دل تو بره…”
          دلم برات تنگ شده بود. خیلی وقت بود که کامنت اینورا نداده بودم. شرمنده منم بی حس بودم;)

          زیاد وابسته بودم! اما کم کم هضم شد اما این که یه نفر دیگه بیاد تو زندگی به جای اون یکمی زیاد سخته :-<

          • ندا.ح در 2008.02.21 گفت:

            چرا سخته گُلم؟ :(
            امیدوارم بهتر بشی…

            • صادق در 2008.02.21 گفت:

              بی حسی نیست! به نظر من بیشتر بی حوصلگیه! ;;) :*