دی
۱۵
    
Posted (حدیثه) in شخصی, نیلو on دی-۱۵-۱۳۸۶

اولین دونه های برفی زمستون امسال رو زمین نشست. هیچ دوست نداشتم تا قبل از اومدن نیلو برف بیاد، ولی خُب مثل اینکه باید از اومدنش نا امید بشم و دونه های برف هم بر این ناامیدی پافشاری کنن.

هرچقدرم برف بیشتر بشه من هم ناامیدتر میشم. خوش به حال بقیه که الان باهات هستن و می بیننت!



 
دی
۱۵
    
Posted (حدیثه) in همستر کوچولوها on دی-۱۵-۱۳۸۶

همستر نازنینم دیروز مُرد، صبح که پاشدم صادق هی صدا کرد که چیزی نمی خوره و راه نمیره، برش داشتم بردیم دام پزشکی! تا اونجا رسیدم کمی راه افتاد و یه کوچولو غذا خورد. دامپزشک هم از رو کتاب یه خورده حرف زد و شفای زبونیش داد! الهی فداش بشم چقد که آروم بود عسلی من. تا غروب خونه پدرشوهر  با خودم نگه داشتم، آروم آروم غذا می خورد. غروب هم که برگشتم خونه تو سبدش گذاشتمش. اینقد ناز خوابیدم بود دلم نیومد دستش بزنم، نگو که ای دل غافل عسلی من مُرده همونجوری. دلم سوخت، این از همه اهلی تر و مهربون تر بود. مموش و میشا که روز به روز دارن چاق تر میشن. دلم دیگه اون دو تا رو نمیخواد هیچ به عسلی من شبیه نیستن. :(

  عسل

پ.ن: خدا رو شکر فرزانه به هوش اومد، ولی درد شدیدی داره! الان میخوام برم ملاقاتش…



 
دی
۱۲
    
Posted (حدیثه) in تولد on دی-۱۲-۱۳۸۶

تو همچین شرایطی گرفتن تولد دو نفره رو به هر چیزی ترجیح دادم، خیلی آروم و بی سر و صدا، و بیرون شام خوردن! از صبح که دل درد شدید داشتم به همین خاطر همه کارا با هم موند واسه بعد از ظهر، کلی خرید و … در عرض دو ساعت. باید یه تشکر حسابی هم از رامک بکنم چون اگه نبود به کارام نمی رسیدم. یه کیک خوشگل خریدم واسه آقای همسرم، و یه کاپشن ناز و خوش رنگ که پدرشوهر گفته بودن از طرفشون با سلیقه خودم بگیرم. اخ که خوش تیپ میشه می پوشدش! :X خودمم که از چند هفته پیش کادو واسش خریده بودم. ۱۰ تایی هم بادکنک تند تند باد کردم از یه طرف نفس کم آورده بودم و از طرف دیگه از ترس اینکه بادکنک تو صورتم بترکه داشتم سکته می کردم. خیلی وحشتناکه هی انتظار ترکیدن بادکنک رو بکشی…

خلاصه وسط کار بود که همسر جون رسید خونه. چون قرار بر این بود که بریم بیرون کلی ذوقید و سوپرایز شد. :x خیلی مختصر و مفید بیست و چهارمین شمع رو فوت کرد و وارد بیست و پنجمین سال زندگیش شد. تولدت یه عالمه مبارک باشه مهربون.

واسه شام هم نشد بریم بیرون، تولد پسر صاحب خونه مون بود و به زور و کلی تعارف رفتیم خونشون و تا آخره مجلس ما رو نگه داشتن. بد دردیه آدم تو رو دروایسی گیر کنه! فقط نصف شب رفتیم بیرون یه دوری زدیم و برگشتیم خونه.

پ.ن: فرزانه کم کم داره واکنش نشون میده و رو به بهبوده، دکترا گفتن اگه همینجور پیش بره تا هفته دیگه میاد تو بخش! خدایا ممنونم ازت. خودت پشت و پناهش باش.



 
دی
۰۹
    
Posted (حدیثه) in شخصی on دی-۹-۱۳۸۶

نمیدونم چه حکمتیِه!

هرباری که کلی خوشی بهت برسه، سه سوت نشده همه از دماغت درمیاد.

این مدت خیلی دلتنگ بودم و دلم خیلی چیزا می خواست و خیلی اتفاقا افتاد! از همه مهمترش اومدن نیلو بود، به سلامتی رسیدن، دیروزم باهم صحبت کردیم، یک دنیا خوشحال شدم که هنوز یادمه و همه چی واسه خاطره نرسیدن اس ام اس بوده!

دیروز هم که عید غدیر خم بود و کلی مهمون داشتیم و خونه شلوغ پلوغ بود، خلاصه سید بودن هم بهانه ای می تونه باشه واسه دید و بازدید و ته کیسه دادن. دیشب هم مهمون بازی و جشن و عقد و عروسی تموم شد و هر کی رفت سی خودش.

یه حسی خاص دارم، تا به حال اینجوری نشده بودم. مثه اینکه روز پنج شنبه، دخترخاله کوچیکم ( یه سال از من کوچبکتره و میشه گفت من و اون آخرین دخترای خانواده هستیم ) تصادف کرده! حالا کِی به من گفته باشن خوبه؟ دیروز یه ساعت مونده به اینکه مهمونا بیان خونمون :-o !!!!! میگم چرا زودتر بهم نگفتـــــــــــــین؟ خیلی راحت میگن نمی خواستیم برنامه ریزتون بهم بخوره!!! هنوز بنده خدا خالم هم خبر نداره. امروز تونستم به زور برم تو بخش آی.سی.یو و از پشت شیشه ببینمش! هیچ نمیتونم خالی کنم خودمو. اشکم در نمیاد. فقط یه حس بد دارم. با امروز میشه ۴ روز، هنوز تو کُماست و خیلی خیلی صدمه دیده و خون ریزی داره، لگن شم شکسته. همه چشم انتظارن که کی به هوش میاد. اینقد دلم می سوزه واسش، بعد اینکه به هوش بیاد کلی عمل رو باید بگذرونه. :( میگم خدا چرا دست می زاره رو بنده های تک ش ؟! من هیچ باورم نمیشه فرزانه با اون وضع فجیح تو بیمارستان باشه. یه دختر ساکت، مظلوم، کم حرف! یادمه چند وقت پیش کلی ازش عکس گرفتم. به شدت با عکس مخالف بود خیلی بدش می اومد ازش عکس بگیری! ولی اون شب مثه این عقده ای ها تند تند ازش عکس میگرفتم و اون فقط ابروهاشو تو هم میکرد. هنوزم باورم نشده

خدایا خودت نگهدارش باش.



 
دی
۰۱
    
Posted (حدیثه) in شخصی on دی-۱-۱۳۸۶

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز

از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

 

اینم از فال شب یلدا

:x