تو همچین شرایطی گرفتن تولد دو نفره رو به هر چیزی ترجیح دادم، خیلی آروم و بی سر و صدا، و بیرون شام خوردن! از صبح که دل درد شدید داشتم به همین خاطر همه کارا با هم موند واسه بعد از ظهر، کلی خرید و … در عرض دو ساعت. باید یه تشکر حسابی هم از رامک بکنم چون اگه نبود به کارام نمی رسیدم. یه کیک خوشگل خریدم واسه آقای همسرم، و یه کاپشن ناز و خوش رنگ که پدرشوهر گفته بودن از طرفشون با سلیقه خودم بگیرم. اخ که خوش تیپ میشه می پوشدش!
خودمم که از چند هفته پیش کادو واسش خریده بودم. ۱۰ تایی هم بادکنک تند تند باد کردم از یه طرف نفس کم آورده بودم و از طرف دیگه از ترس اینکه بادکنک تو صورتم بترکه داشتم سکته می کردم. خیلی وحشتناکه هی انتظار ترکیدن بادکنک رو بکشی…

خلاصه وسط کار بود که همسر جون رسید خونه. چون قرار بر این بود که بریم بیرون کلی ذوقید و سوپرایز شد.
خیلی مختصر و مفید بیست و چهارمین شمع رو فوت کرد و وارد بیست و پنجمین سال زندگیش شد. تولدت یه عالمه مبارک باشه مهربون.
واسه شام هم نشد بریم بیرون، تولد پسر صاحب خونه مون بود و به زور و کلی تعارف رفتیم خونشون و تا آخره مجلس ما رو نگه داشتن. بد دردیه آدم تو رو دروایسی گیر کنه! فقط نصف شب رفتیم بیرون یه دوری زدیم و برگشتیم خونه.
پ.ن: فرزانه کم کم داره واکنش نشون میده و رو به بهبوده، دکترا گفتن اگه همینجور پیش بره تا هفته دیگه میاد تو بخش! خدایا ممنونم ازت. خودت پشت و پناهش باش.











دی ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۱:۴۶ ق.ظ
منم تبریک می گم یه عالمه..
دی ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۰ ق.ظ
سد ای نور لای دروغگو اخر آدم برای دوستش چنین وبلاگ عاشقانه ای درست می کنه؟ پسرجون تابلو
بچه جان زیاد حرف نزن! من دلیلی نمی بینم به کسی که اسم و نشونی نداره بخوام توضیح بدم!
دی ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۳۰ ق.ظ
مبارکا باشه
ایشاله تولد نینی تون رو جشن بگیرین
مرسی
دی ۱۳م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۰ ب.ظ
بابت همه زحمتات ممنونم مهربـــــــون جون

دی ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۸:۴۷ ب.ظ
درود و مبارک باشه
شاد باشی
دی ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۸:۴۹ ب.ظ
راستی قالب وبلاگتون به هم خورده؟
من با هر مرورگری که بازش کردم اینطوری بود
چه جوری به هم خورده آناهیتا جان؟