همستر نازنینم دیروز مُرد، صبح که پاشدم صادق هی صدا کرد که چیزی نمی خوره و راه نمیره، برش داشتم بردیم دام پزشکی! تا اونجا رسیدم کمی راه افتاد و یه کوچولو غذا خورد. دامپزشک هم از رو کتاب یه خورده حرف زد و شفای زبونیش داد! الهی فداش بشم چقد که آروم بود عسلی من. تا غروب خونه پدرشوهر با خودم نگه داشتم، آروم آروم غذا می خورد. غروب هم که برگشتم خونه تو سبدش گذاشتمش. اینقد ناز خوابیدم بود دلم نیومد دستش بزنم، نگو که ای دل غافل عسلی من مُرده همونجوری. دلم سوخت، این از همه اهلی تر و مهربون تر بود. مموش و میشا که روز به روز دارن چاق تر میشن. دلم دیگه اون دو تا رو نمیخواد هیچ به عسلی من شبیه نیستن. ![]()

پ.ن: خدا رو شکر فرزانه به هوش اومد، ولی درد شدیدی داره! الان میخوام برم ملاقاتش…











دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخی
گناه داشت بیچاره
تا یادم نرفته بهت بگم! اسم اون یکی همستره رو عوض کن تا به جرم سیاسی بازی نگرفتنت!!!!؛
در مورد فرزانه هم خداراشکر
انشاالله که حالش خوبه خوب بشه
منم براش دعا می کنم
به جونه خودم سیاسی نیست
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۳۹ ب.ظ
خدا را شکر که رفیقت به هوش اومد، انشالا زودتر خوب شه!
غصه این حیوونا را هم نخور که این جانورا معمولا عمرشون کوتاهه!
هـــِـی روزگار
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۷ ب.ظ
آخی بیچاره.منم یادمه یه بار جوجه ام مرد اینقده براش گریه کردم…یادش بخیر
خدا رو شکر که فرزانه به هوش اومد.خبرشو تو دو تا پست قبلیت خوندم خیلی ناراحت شدم
خدا رو صد هزار مرتبه شکر، مرسی عزیزم
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۲:۳۶ ب.ظ
خداروشکر که حال فرزانه خوب شده،در مورد عسلت هم تسلیت می گم،ان شاءالله یکی دیگه جاشو می گیره!
خرگوش چطوره؟
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۵:۴۲ ب.ظ
آخی طفلکی!!
خدا رو شکر که به هوش اومد
شکر
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۵:۵۲ ب.ظ
منم از وقتی عسل مرد، دیگه حوصله همسترا رو ندارم!
حاضری امشب بُکُشیمشون؟
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۶:۰۷ ب.ظ
اه اه اه اه اه!(صبحونه داره گریه میکنه!
صبحونه گریه نکن
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۶:۱۶ ب.ظ
من شکلک ندارم! دوباره : اه اه اه اه
اِ نــه! خوب کُد بزن : - s اینجوری
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۶:۴۸ ب.ظ
همستر منم پارسال مرد … البته یه روز که رفته بودم خرید یه قطعه کامپیوتری توی ماشین گذاشتم بمونه که متاسفانه چون خریدم دوساعتی طول کشید و ظهر گرما هم بود وقتی برگشتم دیدم از گرما مرده … دلم واسش کباب شد .
چقد بدرفتار کردی باهاش
دی ۱۸م, ۱۳۸۶ at ۷:۵۱ ق.ظ
سلام.
ایشالا خدا همستر های نازتری بهتون بده. اون طفلی رو هم بیامرزه.
خدا نگهدار فرزانه خانوم کم حرف و شما هم نیز باشه.
شاد باشید و سلامت.
وای نه نمیخوام، این دو تا هم به زور نگه داشتم دیگه
دی ۱۹م, ۱۳۸۶ at ۳:۰۲ ب.ظ
سلام .
آخه…نازی… خب بسپاریدشون به دامان پر مهر طبیعت…
هرچی صلاحه برای همه اتفاق بیفته ایشالا…
با اجازه لینک تون می کنم.
راستی اسم سایت تون خیلی زیباست… خیلی دوستش دارم.
خوش باشید.
مرسی از این همه لطف
بهمن ۲م, ۱۳۸۶ at ۴:۰۴ ب.ظ
سلام منم دلم می خواد یه همستر داشتهباشم.ولی مامانم میگه نه……..چی کار کنم؟
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۰۶ ق.ظ
vay elahi bemiram vaseye asalet,esme hamestere manam asale,divoone misham age chizish beshe,bad az chand vaght mord?
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۶ at ۱:۰۹ ق.ظ
معمولا عمر همستر خیلی خیلی زیاد باشه ۳ سال بیشتر نمیشه. من هم نزدیک ۱ ساله که چند تا همستر دارم.نمیدونم روزی که همستر من هم بمیره چیکار کنم.
در مورد همسترت خیلی ناراحت شدم چون همسترا کلا خیلی قشنگن
خرداد ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۱۰ ق.ظ
من کاملا درک میکنم چی میکشیدی !میگویل منم همینطوری مظلومانه مرد!هنوزم دلم براش تنگ میشه.
میگوئل شما خیلی خوشگل بود. آخــی یادش بخیر یاده عسل خودم افتادم واقعا ناراحت کننده بود مرگش