Daisypath Next Aniversary Ticker
Sad Eye Never Lie » 1386 » آذر
آذر ۳۰

به صاحب دولتی پیوند، اگر نامی همی جویی که از پیوند با عیسی چنان معروف شد یلدا

یلدامون مبارک. یلداتون مبارک. یلداشون مبارک. فال حافظ یادتون نره ها….

ممنون بابت تبریکای خوشگلتون. راستشو بخواین این کیک برای دو نفر خیلی زیاد بود. هر کی بازم دلش کیک خواست آدرس بده حتما پست میکنم!

آهان یه چیزه دیگه، دعا کنین اون متنی که به دخترخاله جان دادم برنده شه تو کلاس زبانش! در مورد شب یلدا بود. ۲۵ تا کتاب جایزه شه. نصف نصف!

آذر ۲۸

تولد یهویی داشتیم امروز! به جای اینکه بیشتر با وبلاگم باشم فقط تونستم مدت زمان کوتاهی گیر بیارم تا بتونم بیام و بگم که دوسالگی منم تموم شد! خیلی هم هول هولکی! آقای همسر هم ما رو با این کیک خوشگل حسابی شرمنده کردن، کلی خجالت کشیدم که چرا من برای تولد بلاگ نوشت کاری نکردم!اوه داشت یادم میرفت! این وبلاگ من کلی داستانا داشته که یکی از بهتریناش همین خرسای تِدی هست، تصمیم گرفتم به دوست داران این خرسیای بانمک هدیه بدم! البته کسانیکه دوستش نمیدارن هم بد نیست یه نگاهی بندازن، کاره دیگه شاید خوششون اومد….

- نشد با قالب جدیدم آماده شم واسه تولد! :(

آذر ۲۴
و زنان از کارافتاده‏اى که امید به ازدواج ندارند، گناهى بر آنان نیست که لباسهاى (رویین) خود را بر زمین بگذارند، بشرط اینکه در برابر مردم خودآرایى نکنند; و اگر خود را بپوشانند براى آنان بهتر است; و خداوند شنوا و داناست.(۶۰) بر نابینا و افراد لنگ و بیمار گناهى نیست (که با شما هم غذا شوند)، و بر شما نیز گناهى نیست که از خانه‏هاى خودتان (خانه‏هاى فرزندان یا همسرانتان که خانه خود شما محسوب مى‏شود بدون اجازه خاصى) غذا بخورید; و همچنین خانه‏هاى پدرانتان، یا خانه‏هاى مادرانتان، یا خانه‏هاى برادرانتان،یا خانه‏هاى خواهرانتان، یا خانه‏هاى عموهایتان، یا خانه‏هاى عمه‏هایتان، یا خانه‏هاى داییهایتان، یا خانه‏هاى خاله‏هایتان، یا خانه‏اى که کلیدش در اختیار شماست، یا خانه‏هاى دوستانتان، بر شما گناهى نیست که بطور دسته‏جمعى یا جداگانه غذا بخورید; و هنگامى که داخل خانه‏اى شدید، بر خویشتن سلام کنید، سلام و تحیتى از سوى خداوند، سلامى پربرکت و پاکیزه! این گونه خداوند آیات را براى شما روشن مى‏کند، باشد که بیندیشید!(۶۱) مؤمنان واقعى کسانى هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده‏اند و هنگامى که در کار مهمى با او باشند، بى‏اجازه او جایى نمى‏روند; کسانى که از تو اجازه مى‏گیرند، براستى به خدا و پیامبرش ایمان آورده‏اند! در این صورت، هر گاه براى بعضى کارهاى مهم خود از تو اجازه بخواهند، به هر یک از آنان که مى‏خواهى (و صلاح مى‏بینى) اجازه ده، و برایشان از خدا آمرزش بخواه که خداوند آمرزنده و مهربان است!(۶۲
آذر ۲۱

چهار شاخه دیگه از مهریه م کم شد! هفتصد و شصت و هشت تا دیگه مونده ;)

از این به بعد در کامنت دونی به تمامی کامنتها جواب میدم! قبلی ها رو هم جواب دادما….;;)

آذر ۲۰

سر از پیله در آوردنم خودش هنریه ها!

سعی و تلاش واسه بزرگ شدن ، واسه تازه شدن ، واسه نفس کشیدن! واسه پرواز، واسه زیبایی! تازه این یه سره داستانه…. حالا گیرم سر از پیله در آوردی ، بعدش چی؟

درسته… تازه ماجرا ها شروع میشه !

زنده نگه داشتن خودت تو شرایطای بحرانی و سخت و عذاب دهنده … و …. و ….. اووووووف !!!!

پیله

یا سر از پیله در نیار ، یا اگرم سر از پیله در آوردی تا آخرش واسه زنده موندن تلاشه خودتو بکن حتی اگه ….فقط نزار لِه بشی … نزار تو تاری که عنکبوت تنیده گرفتار بشی …

آذر ۱۹

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند 
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟

می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگرنوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم.

زنده یاد حسین پناهی

آذر ۱۴
:(

دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ دل تنگ

Page 1 of 212»