دیروز واسه ناهار که رفتیم خونه دیدم یکی از مموش بچه ها در حال مُردن! کلی غمگین شدم.
که آخه چرا اینجوری شد! سالم سالم بودن. دلم سوخت. دیشب هم یکی دیگه و امروز صبح هم قبل از اینکه بیایم شرکت یکی دیگه رو از دست دادم. هیچ نمی فهمم چطور شد؟! احساس میکنم که کاره آقای پدرشونه! همچین روش نشسته بود که هیچ دیده نمی شد، زدم پرتش کردم اونور ولی فایده ای نداشت آخرین پسر خانواده هم مرده شد.
حالا مموش تک شده و تو شیشه جدا زندگی میکنه. عسل هم با دو تا دختراش زندگی آرومی داره. خدا کنه اون دو تا نمیرن آخه خیلی غصه می خورم.
یه چند تا عکس از عسل در حال خوردن هویج گرفتم. این عکسا واسه جمعه اس.

اول که خجالت می کشید بچه م

بعدش یکمی تعارف کرد

بعدترش که دو لُپی می خورد و هیچ حواسش به دوربین نبود











آبان ۲۹م, ۱۳۸۶ at ۳:۴۰ ب.ظ
بقای عمر بقیه باشه…
آمین
آبان ۲۹م, ۱۳۸۶ at ۹:۰۰ ب.ظ
سلام…
خیلی بانمکه ها…خدانگهش داره…منم عاشق موجودات پیچیده ای چون این موجود نمکین و سفید و مهربون هستم… البته بعضی از پرنده ها رو ترجیح میدم…
شاد باشید…
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۴:۰۶ ق.ظ
آخی … تنها مشکل حیوون خونگی همین مردن و ناراحتی بعدشه
اوووف که نگو
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۹:۲۹ ق.ظ
آخیییی

واسه همین چیزاست که مامانم نمی ذاری جک و جوونور نگه دارم،آدم غصه ش می گیره…!
مامانت کاره خوبی میکنه
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۹:۵۷ ق.ظ
وای چه ناراحت کننده .دل ادم می سوزه هااااااا خیلی سخته ! خودمونیم همستر منم خیلی خوشگله ها…یه سوال…میدونم که باید برای سوزی چوب بزارم این کارو هم کردم اینقدر خودشو به شیشیه می زنه که دلم می سوزه وهر شب میارمش بیرون ولی کلی بهم خسارت زده….نمیدونم تو وبم دیدی یا نه؟ روتختی رو خورده گچ دیوار رو کنده این دفعه هم نمای تو پذیرایی رو خورده شانس اوردم اون قسمت پایینه هاشو خورده دوباره مواد خیس کردم وچسبوندم.نمیدونم ب این کارش چیکار کنم / دلم هم براش می سوزه که خودشو به درودیوار می زنه تا بیرون بیاد
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۵۰ ق.ظ
فکر نکنم خوب بشه …خب دلش میخواد از قفس شیشیه ایش بیاد بیرون .برای همین این کاررو می کنه۱ حتما دلش می گیره تو جای تنگ باشه….نمیدونم چیکار کنم اینقدری هم بلا شیرین میشه اینقدری هم شیرین میشه که نیم تونم مقاومت کنم ولی وقتی هم میاد بیرون یه دفعه یه خرابکاری چیزی می کنه! خیلی سخته که تو جاش نگه اش دارم
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱:۵۵ ب.ظ
خوب اینها کوچولو هستند و ضعیف و در مقابل ویروسها ایمن نیستند
ویروس نبود، همش از پوشال زیرشون بود
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۳:۱۲ ب.ظ
الاهیییییییی
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۸:۰۳ ب.ظ
شما احیانا شیر و پلنگ و اینام دارین؟
ولی این موشه خیلی لاغر بود که؟
نوچ ندارم، موقعیتش باشه از اینا هم میارم
بعد از زایمانش لاغر شد عسلی من
آذر ۱م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۴ ب.ظ
سلام حدیث جان


ببخشید من یکم تاخیر داشتم
خودت که میدونی به شدت درگیر بودم
سالگرد فوت مامانت رو هم تسلیت میگم، خیلی ناراحت شدم، خدا رحمتشون کنه
…………………..
آخی پس این نسل مموشات هم منقرض دارن میشن، پسراش مردن حالا کی اسمشون رو زنده نگه داره
خیلی دلم واسشون سوخت… طفلی ا
خوب این باباهه رو ازشون دور نگه دار دیگه
خدا رفته گان شما رو هم رحمت کنه
آذر ۲۳م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۴۳ ب.ظ
غم آخرت باشه
TanQ