امروز بلاخره به زندگی عادی مون برگشتیم، جای همتونو تو عروسی خالی کردم! به یاده همه دوستانم بودم. چه دوستانی که قول داده بودن و نیومدن! چه دوستانی که با کیلومترها فاصله با کلی شوق و ذوف بهم روحیه می دادن و از استرسم کم می کردن. از نیلوی عزیز و مهربونم که اینقدر به یادم بود ممنونم، خیلی ذوق کردم کامنتامو خوندم. ![]()
خدای مهربون رو هزار مرتبه شکر میکنم که همه چی به خوبی و خوشی گذشت و خیلی آبرومندانه مراسم عروسیمون برگزار شد. [-o<
کلی رقصیدیم و رقصیدیمو و رقصیدیم هنوزم کف پاهام درد میکنه.
مهمونا هم که واقعا دستشون درد نکنه نزاشتن ده دقیقه هم وسط خالی باشه.
اینقد حس عروس بودن باحاله که نگو، وقتی دختر کوچولوها به دامن لباسم می چسبیدن و زل می زدن بهم کیف می کردم
یکی از کوچولوهای اقوام که گیر داده بود به کفشم و میخواست کفشم رو ببینه مامانش با خجالت اومد پیشم و گفت میشه کفشتو به دخترم نشون بدی هی میگه می خوام کفش عروسو ببینم.
کلی خندم گرفته بود
به من خیلی خیلی خوش گذشت.
![]()

پ.ن: دلم خیلی برای نت و دوستانم تنگ شده بود خیلی خیــلـــــــــــی !













