Daisypath Next Aniversary Ticker
Sad Eye Never Lie » 1385 » مرداد
مرداد ۳۰

و در آن لحظه که سرشار از احساس سبکی رو به بالا می روی نگاهی به پایین بیانداز و لذت ببر . . . لذت ببر از زندگی . . . از حس بودن . . . و خوشحال باش که اکنون قلب تو می تپد . . . چشمان تو می بیند . . . ریه های تو نفس می کشد . . . اگر چه نه برای تو اما . . . زیباست که زندگی نه فقط برای من و تو که برای همه جریان داشته باشد . . . حتی اگر من نباشم . . . وفردا آسوده خواهم بود در پیشگاه خداوند و روسفید . . . حال آرام بخواب . . . آرام آرام . . . دیگر هیچ چیز خواب آرام تو را بر هم نخواهد زد . . . خداوندا شکر 

این یه متن بود که یکی از دوستان که تو سایت واحد فراهم آوری اعضای پیوندی عضو هست نوشته بود!خوشم اومد اینجا نوشتم!

من خودم عضو هستم شما هم یه سر بزنین فکر نکنم بدتون بیاد! :)

مرداد ۲۸

دفترا و سررسیدا و تقویما رو نگاه کردم! البته نه همه همه رو، فکر کنم پارسال بود که تموم خاطراتم رو پاره کردم!!

اما یه تعدادی رو که از قبل مونده بودن و این نوشته های اخیر رو خوندم!

یه حسی قلقلکم میده!

چه روزایی…. چقدر زود میگذرن! بعضی از اونا تو ذهنت حک میشه….

خاطراتِ

خوب ، بد

شاد ، غمگین

پر از محبت ، پر از نفرت

و پر از دوست داشتن……

خاله جان هم که از شیطونی های من هی میگه! یادت میاد؟؟؟!!! خالــــــه ، نگـــو دیـــگه!

خاله میگه تمومه این شیطونیات بخاطر این بود که تو ناز بزرگ شدی، چون دو تا دختر قبل تو مُرده بودن…. چون خیلی دوست داشتن….

یادت میاد؟؟؟ تو چمدون؟؟؟

یادت میاد؟؟؟؟

چقدر باحال:X

خاله وقتی تعریف میکنه، از من، داداشام، مامانم، بابام، عشق مامان و بابام!

کلی حال میکنم! ذوق میکنم! دوست دارم هیچ وقت اون ساعتی که پیشه خاله نشستم تموم نشه همین جوری ادامه داشته باشه….

و حالا

تمام تنهاییم رو میریزم توی یه چمدون کهنه میفرستمش به یه جزیره دور و متروک!

و به پایان هیچ داستانی هم فکر نمیکنم!

مرداد ۲۳

مرداد ۲۱

این چند روز یه جنگ وحشتناکی رو دارم طی میکنم! جنگ؟!

افکارم داره منو دیوونه میکنه!

یه حسی تو وجودمه که دست از سرم بر نمیداره! هر کاری که میکنم نمیشه! نه نمیشه!

خودمم موندم! قبلنا گریه میکردم راحت میشدم، ولی حالا نمیتونم گریه هم بکنم، کارم شده به زور خوابیدن! تموم سعی خودمو میکنم که خوابم ببره تا شاید از این وضعیت لعنتی خلاص بشم! اگه هم نشه باید قرص بخورم و بشمارم تا ببینم کی میخوابم.

یکمی برمیگردم به عقب میبینم که همه زندگیم اشتباه بوده حتی اون تولد لعنتی….

همش فکر میکنم اگه منم مثه اون دو تا بچه قبلی میمُردم، مشکلی پیش می اودم؟ مگه چی میشد یکی کمتر! من دسته خودم بود به این دنیای لعنتی پا نمیزاشتم، ولی چه کنم؟؟.هیچ وقت دوست ندارم دکتری که باعث شد از مردنم جلوگیری کنه رو سرزنش کنم یا بهش لعنت بفرستم! اما از دستش عصبانیم!

میبینی دستم به هیچ جا بند نیست به این بیچاره گیر میدم!ولی اینم بگم از خدای خودم خیلی شاکی هستم!

بازم خدای منه دیگه اشکال نداره، مگه کاری هم از دستم بر میاد؟! – هیچی

فکرای وحشتناکی افتاده به جونم داره مثه خوره منو میخوره!

زندگی با آدم چه بازیایی که نمیکنه! آقای زندگی من نمیخوام تو بازیت نقش داشته باشم! مشکلی هست؟ دوست دارم بشینم و نگاه کنم بقیه چه طوری بازی میکنن!

آخه منی که هیچی حالیم نیست چه به این بازیای سخت سخت!

آقای زندگی منو از این صحنه بیار بیرون تحمل ندارما! گفته باشم، یهو دیدی خودم کله صحنه رو بهم ریختم بعد بیا دوباره از نو دکورتو بچین!

از ما گفتن!

مرداد ۱۶

هیچ وقت به سرزمین خوشبختی رفتی؟

اونجا که همیشه همه شادن،

اونجا که همه جوک میگن،

و آوازهای شاد می خونن،

و همه چیز خوب و باحاله؟

تو سرزمین خوشبختی کسی غمی نداره

اونجا پر از خنده و لبخنده.

من تو سرزمین خوشبختی بودم

چقدر خسته کننده بود.!                       "عمو شلی"

 

پ.ن۱: روز پدر مبارک!

پ.ن۲: حالم خوبه!

مرداد ۹

Another head hangs lowly

Child is slowly taken

And the violence caused Such Silence

Who are we mistaken

But you see it’s not me, it’s not my family

In your head, in your head

They are fighting

With their tanks, and their bombs, and their guns

In your head, in your head

They are crying

In your head

In your head

Zombie

What’s in your head?

Another mother’s breaking heart is taking over

When the violence causes silence

We must be mistaken

It’s the same old theme since 1916

In your head, in your head

They’re still fighting

With their tanks and their bombs and their bombs and their guns

In your head, in your head

They are dying

What’s in your head?

Zombie

Zombie

Zombie

……..

……

.

دیشب داشتم به این آهنگ گوش میدادم! دیگه کاملا حفظ شدم!

تا صبح سردرد داشتم! موقع اذان که شد از مسجد محلمون صدای قرآن اومد، یه حالی شدم بعدش نفهمیدم چه طوری خوابم برد؟!

دوست دارم اینجا باشم تنها! تنهای تنها….! احساس میکنم به هیچ کس نیازی ندارم! تنهاییمو بیشتر از هر کسی و هر چیزی دوست دارم!

پ.ن۱: اگه مشکل معنی دارین نگران نباشین تو پست بعدی ترجمه شو میزارم!

پ.ن۲: حالم هیچ خوش نیستا! تا بگی حدیث گریه میکنم….. :-s

مرداد ۸

پری کوچک غمگینی را

می شناسم!

که در اقیانوسی مسکن دارد٬ و دستش را در یک نیلبک چوبی می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از بوسه متولد خواهد شد!!!!

پری کوچکی که با یه آه سرد٬ قلبش از سرما یخ می زند!

پری کوچولو…………..

 

پ.ن۱: پری غمگین منو شما نمی شناسین؟!؟

پ.ن۲: سردرد شدید دارم:-s

Page 1 of 212»