خرداد ۱۱

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.»اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»

خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»

کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟»

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.»

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی به قیمت جانش تمام شود.»

کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌«فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. میتوانی به راحتی او را مادر صدا کنی .

                                                       * * * *

 یکی از دوستام این متن ناز رو برام ایمیل زد! :X

خرداد ۶

تیکه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم 
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی آیا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم.

* * * *

من که لذت بردم از شعرش  شما چی خوشتون اومد؟؟ :)

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم ×محمدعلی بهمنی×

خرداد ۴

هی هی !!  

اول بگم ؟ ! از  د ر و غ  متنفرم !  دوم بگم ؟!  الان آب یخ از کجا بیارم تا اعصابم آروم بگیره؟ها؟

یکی نیست منو خنک کنه؟؟؟  داغه داغم  

اممممممممممممم ! نکنه من خیلی وقته آتیش گرفتم و سوختم؟ ها؟  خودم خبر نداشتم ؟ یا شایدم تازه شروع به سوختن کردم

اووووووووووووووووووه دختره بسه بابا   نازی خودت  

بسه دیگه چقدر به فکر آروم کردنه اینو و اون هستی؟  کی تو رو آروم کنه؟ الان که نیاز داری؟

حسابی قاطی هستما

خسته نباشی . نقطه آخره خط  

خرداد ۲

بسه !

پاشو برو یه لیوان آب یخ بخور!! یا یه دوش آب سرد!!

او.کی؟! قول میدم آروم بشی …. 

تا کی میخوای زل بزنی به مانیتور ! ها؟ دیووونه ای؟! می دونستی؟!

ــ  اهین

بچه جون ! همه چی همینه دیگه ! سه سوت تموم میشه !

ــ سه سوت؟

بازی

سه٬دو٬یک

سوت داور

بازی شروع شد

دویدم٬دست و پا زدم٬ غرق شدم

دل شکستم٬ عاشق شدم

بی رحم شدم٬ مهربان شدم

بچه بودم٬ بزرگ شدم٬ پیر شدم

سوت داور

بازی تمام شد

زندگی را ….. !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟      زهرا اسدی

مطالب بعدی »