غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی٬کنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته٬
دلم عجیب گرفته است."
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
پ.ن۱: شعر " مسافر " ٬ سهراب سپهری.










