جبران خلیل جبران:
اولین بوسه٬ نخستین گل بر سرشاخه ی درخت زندگی است. ![]()
The first kiss is the first flower at the tip of the branch of the tree of life
عشق تو برایم زیباتر از هر زیباییست.

جبران خلیل جبران:
اولین بوسه٬ نخستین گل بر سرشاخه ی درخت زندگی است. ![]()
The first kiss is the first flower at the tip of the branch of the tree of life
عشق تو برایم زیباتر از هر زیباییست.
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرمترین ساعات ماه گریه کنم
می خوام کمی دورتر از شما
کمی نزدیکتر به ماه
بمــیــرم !!!

حدیث دیگه حدیث قبلی نیستا! عوض شده !
خدایا برای سال نو
ازت شیرینی می خوام.
با یه لباس قشنگ ٬ یه عروسک گنـــده !
و اگه ممکنه یه ذره عشق ![]()
حتی اگه فقط یه ذره کوچولو مونده!!!
![]()
چه نی نی مهربونیه!!! واسه عیدیش از خدا چی می خواد
وای چه قدر عالی میشه اگه عشق رو هدیه بگیریم مگه نه؟؟
بدون اینکه در نظر بگیرم نزدیک سال نو هست یا نه
![]()
من برگشتم اصلا حوصله اینکه بازم بیام آپ کنم نداشتم!
ولی هر چی فکر کردم دیدم بازم از بیکاری که بهتره حداقل تو دنیای نت یه چرخی می زنیم چهارتا نوشته می خونیم با چهار نفر آشنا میشیم .!
حالم خوبه خوبه ها ! فقط بی حوصله هستم ٬ موندم که کی این بی حوصله گی برطرف میشه !
خدا داند !!!
هیوا مسیح میگه :
جهان را همین جا نگه دار پیاده میشوم.!!
منم همینو میگم ٬ چرا نگه نمی داره؟ ها؟
جمله جالبیه خوشم اومد !
یکی دیگه هم هست ٬ یکی از دوستان وبلاگ نویسم نظر گذاشته بود ! بگم؟
او.کی؟ می گم .
من اگر بتوانم بگویم چقدر خوشحالم اصلا خوشحال نیستم!(الهی قمشه ای(
جالبه نه؟!
زوووووووووووووووووووود یه جا به من بدین!!! دورترین دلتنگی آدمی با من است!
![]()
ساعت شد یازده
چرا هنوز برنگشته؟ ها؟
صادق عزیز هنوز برنگشته ! دلم شور می زنه
دعا کنین که چیزی پیش نیاد .
خیلی می ترسم.
ماه یه دختر خوشکله
که تو آسمون میون ستاره ها زندگی می کنه
و اون ابر پیر٬ یه پیره مرده
که از اون دور دورا عاشق ماهه ٬ از اون دور دورا عاشق ماهه.
وقتی ماه خانوم از اون بالا به ابر لبخند می زنه
ابر پیر سر از پا نمی شناسه و برای اون آواز می خونه
و این آواز در اصل همون رعده ٬ که ما می شنویم٬
عزیزم آیا نمی شنوی ٬ این آواز همون رعده؟
بعضی شبا که آسمون صافه ٬ وقتی که ماه صدای ابر رو می شنوه دیگه در نمیاد
و از گونه های ابر اشک سرازیر می شه
و این همون بارونه که می باره٬
عزیزم آیا نمی تونی حس کنی که این اشک همون بارونه که می باره؟
و وقتی که شب کم کم داره تموم میشه
و ابر می بینه که ماه داره می ره
به آسمون یه بوسه می فرسته
و این همون باده که می وزه
عزیزم این رو نمی تونی حس کنی ٬ که این بوسه همون باده که می وزه؟
تا اونجا که من میدونم
عشق مثل آسمون ابریه
و اون ابر پیر تو آسمون
همون قدر تو عشق شانس داره که من دارم.
اکنون دوست دارم فرصتی یابم تا خویشتنم را کامل کنم.
اما چگونه می توانم این چنین کاری را انجام دهم٬
مگر آنکه فرمانروای زندگان خردمند باشم؟
آیا این گمشده ی هر انسانی در زمین نیست؟
مروارید معبدی است که اندوه٬ آن را بر گرد دانه ی شن بنا ساخت
پس آن همه اشتیاق از برای چیست؟
کیست آن که پیکرها را آفرید؟
و آن حبابهای گرداگردش چیستند؟
چون خداوند مرا به صورت ریگی در این دریاچه شگفت انداخت٬
آرامش آن را بر هم زدم و بر سطح آن دایره های بی شمار پدید آوردم.
اما چون به ژرفایش فرو رفتم٬ مانند او آرام گرفتم
و سکوت به من آموخت چگونه در تاریکی شب ٬ سرازیر شوم.!